در روزگاران قدیم....

در روزگاران قدیم....
پادشاهی بود ک وزیرش هر چ میشد، ب پادشاه میگفت حتما حکمتی در کار است...
روزی انگشت پادشاه برید و وزیر باز گفت: حتما حکمتی در کار است.
پادشاه عصبانی شد و وزیر رو ب سیاه چال انداخت.
آن روز، روز شکار پادشاه بود و چون وزیر در زندان بود، تنها راهی شکار شد.
در حین شکار کردن، افراد قبیله ای، او را دزدیدند و او را برای قربانی کردن ب پیشگاه خدایشان بردند...
قبل از قربانی کردن پادشاه انگشت زخمیه او را دیدند، و چون قربانی باید سالم باشد، او را رها کردند...
شاه ب قصر برگشت و وزیر را صدا کرد...
گفت من حکمت انگشت بریده خود را فهمیدم، ولی حکمت زندان رفتن تو چ بود؟
وزیر گفت، اگر من زندان نبودم و با شما ب شکار می آمدم، چون شما زخمی بودید، من را قربانی میکردند....
پس در هر بد و خوب خدا حکمتی است.....


قبل از گله و شکایت کمی تامل کنیم. :-)
دیدگاه ها (۵)

میدونم طولانیه ولی بخون، بدت نمیاد...کار خوب‌ه خدا درست کنه....

رویِ پیشونیِــه, فِرِشتِه هــا نِوِشتِــههَرکی دُختَر

تا وقتی خودت نخوای شاد نمیشی...شاااد باش و شااد زندگی کن...ت...

بیاید مثل باب اسفنجی باشیم. اینقدر ب همه چی لبخند میزنه و هم...

🔴 هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست ...پادشاهی هنگام پوست کندن سیب...

حتماً حکمت خداستروزگاری پادشاهی بود که وزیری داشت که همیشه ه...

هیچ اتفاقی بدون حکمت نیست روزگاری پادشاه و وزیری بودند،در ای...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز انگشت خود را قط...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را ق...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را ق...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را ق...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را ق...

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬ انگشت خود را ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط