در روزگاران قدیم....
در روزگاران قدیم....
پادشاهی بود ک وزیرش هر چ میشد، ب پادشاه میگفت حتما حکمتی در کار است...
روزی انگشت پادشاه برید و وزیر باز گفت: حتما حکمتی در کار است.
پادشاه عصبانی شد و وزیر رو ب سیاه چال انداخت.
آن روز، روز شکار پادشاه بود و چون وزیر در زندان بود، تنها راهی شکار شد.
در حین شکار کردن، افراد قبیله ای، او را دزدیدند و او را برای قربانی کردن ب پیشگاه خدایشان بردند...
قبل از قربانی کردن پادشاه انگشت زخمیه او را دیدند، و چون قربانی باید سالم باشد، او را رها کردند...
شاه ب قصر برگشت و وزیر را صدا کرد...
گفت من حکمت انگشت بریده خود را فهمیدم، ولی حکمت زندان رفتن تو چ بود؟
وزیر گفت، اگر من زندان نبودم و با شما ب شکار می آمدم، چون شما زخمی بودید، من را قربانی میکردند....
پس در هر بد و خوب خدا حکمتی است.....
قبل از گله و شکایت کمی تامل کنیم. :-)
پادشاهی بود ک وزیرش هر چ میشد، ب پادشاه میگفت حتما حکمتی در کار است...
روزی انگشت پادشاه برید و وزیر باز گفت: حتما حکمتی در کار است.
پادشاه عصبانی شد و وزیر رو ب سیاه چال انداخت.
آن روز، روز شکار پادشاه بود و چون وزیر در زندان بود، تنها راهی شکار شد.
در حین شکار کردن، افراد قبیله ای، او را دزدیدند و او را برای قربانی کردن ب پیشگاه خدایشان بردند...
قبل از قربانی کردن پادشاه انگشت زخمیه او را دیدند، و چون قربانی باید سالم باشد، او را رها کردند...
شاه ب قصر برگشت و وزیر را صدا کرد...
گفت من حکمت انگشت بریده خود را فهمیدم، ولی حکمت زندان رفتن تو چ بود؟
وزیر گفت، اگر من زندان نبودم و با شما ب شکار می آمدم، چون شما زخمی بودید، من را قربانی میکردند....
پس در هر بد و خوب خدا حکمتی است.....
قبل از گله و شکایت کمی تامل کنیم. :-)
- ۳.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط