لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت⁴¹
ویو جونگکوک
سلین روی زمین افتاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ترس...
جاش رو به چیزی داده بود که سالها میشناختم.
خشم.
آروم سلین رو کنار دیوار قرار دادم و بلند شدم.
نگاهم مستقیم روی رایان قفل شد.
رایان لبخند میزد.
؟: بالاخره اون لبخند همیشگیت رفت، جونگکوک.
هیچ جوابی ندادم.
فقط اسلحهم رو برداشتم.
یونگی چند قدم عقبتر ایستاده بود.
° جونگکوک...
دستم رو بالا آوردم.
• هیچکس دخالت نکنه.
رایان خندید.
؟: میخوای منو بکشی؟
لبخند خیلی سردی زدم.
• نه.
چند قدم جلو رفتم.
• میخوام بدونی با کی طرف شدی.
برای اولین بار...
لبخند رایان محو شد
ویو کلارا
یونگی کنارم ایستاده بود.
نگاهش به جونگکوک بود.
آروم گفتم:
~ اون... عصبانیه.
یونگی بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
° نه.
مکث کرد.
° این عصبانی نیست.
نگاهش سردتر شد.
° این همون جونگکوکیه که قبل از سلین میشناختیم.
برای چند ثانیه سکوت کردم.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد.
انگار هیچ احساسی توی صورتش نبود.
و همین...
ترسناکترش میکرد
ویو جونگکوک
رایان دوباره اسلحهاش رو بالا آورد.
اما قبل از اینکه کاری بکنه...
یونگی از پشت سرم گفت:
° دیر کردی.
رایان برگشت.
همون لحظه یونگی حرکت کرد.
اسلحه از دست رایان افتاد.
چند ثانیه بعد...
رایان روی زمین بود و دیگر آن لبخند مغرور روی صورتش نبود.
به سمتش رفتم.
خم شدم و خیلی آرام گفتم:
• یه قانون ساده وجود داره...
اگر به آدمهای من نزدیک بشی...
دیگه راه برگشتی نداری.
رایان با عصبانیت خندید.
؟: فکر میکنی با ترسوندن من برنده شدی؟
لبخند زدم.
• نه.
بلند شدم.
• من از ترسوندن کسی لذت نمیبرم.
نگاهم سردتر شد.
• من فقط مطمئن میشم اشتباه دومش رو انجام نده.
یونگی کنارم ایستاد.
° بریم.
آخرین نگاه رو به رایان انداختم.
• دفعه بعد...
دیگه حرف نمیزنم.
بعد برگشتم سمت سلین.
تمام آن سردی...
در یک لحظه ناپدید شد.
کنارش زانو زدم.
• سلین...
چشماتو باز کن.
دستش رو گرفتم.
• من اینجام
ویو یونگی
نگاهم روی جونگکوک بود.
سالها بود میشناختمش.
میدونستم وقتی عصبانی میشه...
هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.
اما حالا یک تفاوت وجود داشت.
قبلاً برای خودش میجنگید.
حالا...
برای کسی میجنگید که حاضر بود برایش همهچیز را به خطر بیندازد.
آروم گفتم:
° آمبولانس در راهه.
جونگکوک بدون اینکه سرشو بلند کنه جواب داد:
• تا وقتی نیاد، من تکون نمیخورم.
ویو رایان
از روی زمین بلند شدم.
درد و خشم تمام وجودم رو گرفته بود.
اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد...
این بود که جونگکوک حتی بعد از تمام آن اتفاق...
هنوز به من پشت کرده بود.
نگاهش فقط روی سلین بود.
لبخند زدم.
؟: پس نقطهضعفت رو پیدا کردم...
سلین.
گوشیام را برداشتم.
یک پیام فرستادم.
«بازی تازه شروع شده.»
ویو پدر سلین
صدای آژیر پلیس از دور نزدیکتر میشد.
وقتی وارد کوچه شدم...
چشمم به یک ماشین مشکی افتاد که با سرعت دور میشد.
چند مأمور را دیدم که به سمت محل حادثه میدویدند.
قلبم فرو ریخت.
- سلین کجاست؟
اما هیچکس جواب نداد.
فقط یک چیز در ذهنم تکرار میشد:
دخترم کجاست؟
و نمیدونستم...
چند متر آنطرفتر، دخترم در آغوش همان مردی بود که سالها دنبالش میگشتم.
ادامه دارد...
پارت⁴¹
ویو جونگکوک
سلین روی زمین افتاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
ترس...
جاش رو به چیزی داده بود که سالها میشناختم.
خشم.
آروم سلین رو کنار دیوار قرار دادم و بلند شدم.
نگاهم مستقیم روی رایان قفل شد.
رایان لبخند میزد.
؟: بالاخره اون لبخند همیشگیت رفت، جونگکوک.
هیچ جوابی ندادم.
فقط اسلحهم رو برداشتم.
یونگی چند قدم عقبتر ایستاده بود.
° جونگکوک...
دستم رو بالا آوردم.
• هیچکس دخالت نکنه.
رایان خندید.
؟: میخوای منو بکشی؟
لبخند خیلی سردی زدم.
• نه.
چند قدم جلو رفتم.
• میخوام بدونی با کی طرف شدی.
برای اولین بار...
لبخند رایان محو شد
ویو کلارا
یونگی کنارم ایستاده بود.
نگاهش به جونگکوک بود.
آروم گفتم:
~ اون... عصبانیه.
یونگی بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
° نه.
مکث کرد.
° این عصبانی نیست.
نگاهش سردتر شد.
° این همون جونگکوکیه که قبل از سلین میشناختیم.
برای چند ثانیه سکوت کردم.
جونگکوک حتی پلک هم نمیزد.
انگار هیچ احساسی توی صورتش نبود.
و همین...
ترسناکترش میکرد
ویو جونگکوک
رایان دوباره اسلحهاش رو بالا آورد.
اما قبل از اینکه کاری بکنه...
یونگی از پشت سرم گفت:
° دیر کردی.
رایان برگشت.
همون لحظه یونگی حرکت کرد.
اسلحه از دست رایان افتاد.
چند ثانیه بعد...
رایان روی زمین بود و دیگر آن لبخند مغرور روی صورتش نبود.
به سمتش رفتم.
خم شدم و خیلی آرام گفتم:
• یه قانون ساده وجود داره...
اگر به آدمهای من نزدیک بشی...
دیگه راه برگشتی نداری.
رایان با عصبانیت خندید.
؟: فکر میکنی با ترسوندن من برنده شدی؟
لبخند زدم.
• نه.
بلند شدم.
• من از ترسوندن کسی لذت نمیبرم.
نگاهم سردتر شد.
• من فقط مطمئن میشم اشتباه دومش رو انجام نده.
یونگی کنارم ایستاد.
° بریم.
آخرین نگاه رو به رایان انداختم.
• دفعه بعد...
دیگه حرف نمیزنم.
بعد برگشتم سمت سلین.
تمام آن سردی...
در یک لحظه ناپدید شد.
کنارش زانو زدم.
• سلین...
چشماتو باز کن.
دستش رو گرفتم.
• من اینجام
ویو یونگی
نگاهم روی جونگکوک بود.
سالها بود میشناختمش.
میدونستم وقتی عصبانی میشه...
هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.
اما حالا یک تفاوت وجود داشت.
قبلاً برای خودش میجنگید.
حالا...
برای کسی میجنگید که حاضر بود برایش همهچیز را به خطر بیندازد.
آروم گفتم:
° آمبولانس در راهه.
جونگکوک بدون اینکه سرشو بلند کنه جواب داد:
• تا وقتی نیاد، من تکون نمیخورم.
ویو رایان
از روی زمین بلند شدم.
درد و خشم تمام وجودم رو گرفته بود.
اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد...
این بود که جونگکوک حتی بعد از تمام آن اتفاق...
هنوز به من پشت کرده بود.
نگاهش فقط روی سلین بود.
لبخند زدم.
؟: پس نقطهضعفت رو پیدا کردم...
سلین.
گوشیام را برداشتم.
یک پیام فرستادم.
«بازی تازه شروع شده.»
ویو پدر سلین
صدای آژیر پلیس از دور نزدیکتر میشد.
وقتی وارد کوچه شدم...
چشمم به یک ماشین مشکی افتاد که با سرعت دور میشد.
چند مأمور را دیدم که به سمت محل حادثه میدویدند.
قلبم فرو ریخت.
- سلین کجاست؟
اما هیچکس جواب نداد.
فقط یک چیز در ذهنم تکرار میشد:
دخترم کجاست؟
و نمیدونستم...
چند متر آنطرفتر، دخترم در آغوش همان مردی بود که سالها دنبالش میگشتم.
ادامه دارد...
- ۵۸۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط