مرا عاشق چنان باید که هر بادی که برخیزد

مرا عاشق چنان باید که هر بادی که برخیزد
قیامت های پر آتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهم چنان دوزخ که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نپرهیزد
چو لیلی سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد
دیدگاه ها (۱)

گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم آهسته که...

تو همانی که توانیبکشانی دلِ ما را به جهانیکه دلم میخواهدمن ه...

هرچہ میخواهمٺ از یادبرم ممڪن نیسٺـــــــ من تورا دوسٺـــــــ...

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزدقیامت‌های پرآتش ز هر ...

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آیدبجز خود هیچ نگذارد و ب...

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه بر...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمی‌خواهم...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبجز رویت نمی‌خواهم ک...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط