تک پارتی✨
تک پارتی✨
قهر الکی...
صبح بود.
کوک تازه از خواب بیدار شده بود و هنوز چشمهاش کامل باز نشده بود.
ات کنار تخت ایستاده بود.
ات: کوک... بیداری؟
کوک چشمهاشو مالید.
کوک: هوم... الان دیگه بیدارم.
ات دست به سینه شد.
ات: خیلی خب.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: چی شده؟
ات: هیچی.
کوک چند ثانیه بهش خیره موند.
کوک: الان قهری؟
ات شانه بالا انداخت.
ات: نمیدونم.
کوک از تخت بلند شد.
کوک: ات؟
ات: جانم؟
کوک: ناراحتی؟
ات خیلی جدی جواب داد:
ات: نه.
کوک آهسته سر تکون داد.
کوک: خب پس خوبه.
رفت سمت کمد.
ات با اخم نگاهش کرد.
ات: همین؟
کوک برگشت.
کوک: چی همین؟
ات: هیچی.
کوک چند لحظه ساکت موند.
کوک: تو امروز یه مشکلی داری.
ات سریع گفت:
ات: ندارم.
کوک: داری.
ات: ندارم!
کوک: باشه، نداری.
ات با حرص برگشت و نشست روی مبل.
ات: اصلاً باهات حرف نمیزنم.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: ولی من هنوز نفهمیدم چی شده!
ات صورتش رو برگردوند.
ات: خودت باید بدونی.
...
چند دقیقه بعد، کوک آماده شد که از خونه بیرون بره.
قبل از رفتن دوباره سمت ات رفت.
کوک: آخرین بار میپرسم. چیزی شده؟
ات بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ات: نه.
کوک: مطمئنی؟
ات: آره.
کوک: پس من برم؟
ات کمی مکث کرد.
ات: برو.
کوک رفت سمت در.
دستش روی دستگیره بود که صدای ات بلند شد:
ات: کوک!
کوک سریع برگشت.
کوک: جانم؟
ات چند لحظه بهش نگاه کرد.
ات: هیچی.
کوک با ناباوری خندید.
کوک: تو امروز منو میکشی!
ات لبخندش رو قایم کرد.
ات: برو سر کارت.
کوک سرش رو تکون داد و رفت.
...
چند ساعت گذشت.
ات روی مبل نشسته بود و با گوشی بازی میکرد.
گوشیاش زنگ خورد.
ات: الو؟
کوک: سلام خانوم اخمو.
ات لبش رو جمع کرد.
ات: من اخمو نیستم.
کوک: پس چرا از صبح با من حرف نمیزنی؟
ات: چون...
مکث کرد.
ات: چون حوصله ندارم.
کوک خندید.
کوک: باشه. ولی من دلم برات تنگ شده.
ات سعی کرد لبخند نزنه.
ات: خب...
کوک: همین؟ خب؟
ات: آره.
کوک: خیلی بیرحمی.
ات بالاخره خندید.
ات: خودتی!
...
عصر، کوک به خانه برگشت.
همین که وارد شد، یک بستهی کوچیک رو پشت سرش قایم کرد.
ات از دور نگاهش کرد.
ات: چی آوردی؟
کوک: هیچی.
ات سریع گفت:
ات: آهااا! پس تو هم هیچی داری؟
کوک خندید.
بسته رو جلو آورد.
داخلش خوراکی مورد علاقهی ات بود.
کوک: برای خانوم اخمو.
ات با خوشحالی بسته رو گرفت.
ات: من که اخمو نیستم.
کوک نزدیکش شد.
کوک: پس بالاخره میگی چی شده؟
ات چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ات: هیچی نشده بود.
کوک مات نگاهش کرد.
کوک: چی؟
ات خندید.
ات: فقط دلم میخواست یه کم نازم کنی.
کوک دستش رو روی صورتش گذاشت.
کوک: یعنی من از صبح داشتم دنبال دلیل قهرت میگشتم و دلیلش این بود که میخواستی نازت کنم؟!
ات با خنده سر تکون داد.
ات: آره.
کوک هم خندید.
کوک: باشه... دفعهی بعد فقط بگو نه اینکه منو عذاب بدی!
ات با شیطنت گفت:
ات: اونطوری که مزه نداره.
کوک: خدا به من صبر بده.
ات خندید و گفت:
ات: دوستت دارم.
کوک هم لبخند زد.
کوک: منم دوستت دارم، خانوم دردسر.
قهر الکی...
صبح بود.
کوک تازه از خواب بیدار شده بود و هنوز چشمهاش کامل باز نشده بود.
ات کنار تخت ایستاده بود.
ات: کوک... بیداری؟
کوک چشمهاشو مالید.
کوک: هوم... الان دیگه بیدارم.
ات دست به سینه شد.
ات: خیلی خب.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: چی شده؟
ات: هیچی.
کوک چند ثانیه بهش خیره موند.
کوک: الان قهری؟
ات شانه بالا انداخت.
ات: نمیدونم.
کوک از تخت بلند شد.
کوک: ات؟
ات: جانم؟
کوک: ناراحتی؟
ات خیلی جدی جواب داد:
ات: نه.
کوک آهسته سر تکون داد.
کوک: خب پس خوبه.
رفت سمت کمد.
ات با اخم نگاهش کرد.
ات: همین؟
کوک برگشت.
کوک: چی همین؟
ات: هیچی.
کوک چند لحظه ساکت موند.
کوک: تو امروز یه مشکلی داری.
ات سریع گفت:
ات: ندارم.
کوک: داری.
ات: ندارم!
کوک: باشه، نداری.
ات با حرص برگشت و نشست روی مبل.
ات: اصلاً باهات حرف نمیزنم.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
کوک: ولی من هنوز نفهمیدم چی شده!
ات صورتش رو برگردوند.
ات: خودت باید بدونی.
...
چند دقیقه بعد، کوک آماده شد که از خونه بیرون بره.
قبل از رفتن دوباره سمت ات رفت.
کوک: آخرین بار میپرسم. چیزی شده؟
ات بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ات: نه.
کوک: مطمئنی؟
ات: آره.
کوک: پس من برم؟
ات کمی مکث کرد.
ات: برو.
کوک رفت سمت در.
دستش روی دستگیره بود که صدای ات بلند شد:
ات: کوک!
کوک سریع برگشت.
کوک: جانم؟
ات چند لحظه بهش نگاه کرد.
ات: هیچی.
کوک با ناباوری خندید.
کوک: تو امروز منو میکشی!
ات لبخندش رو قایم کرد.
ات: برو سر کارت.
کوک سرش رو تکون داد و رفت.
...
چند ساعت گذشت.
ات روی مبل نشسته بود و با گوشی بازی میکرد.
گوشیاش زنگ خورد.
ات: الو؟
کوک: سلام خانوم اخمو.
ات لبش رو جمع کرد.
ات: من اخمو نیستم.
کوک: پس چرا از صبح با من حرف نمیزنی؟
ات: چون...
مکث کرد.
ات: چون حوصله ندارم.
کوک خندید.
کوک: باشه. ولی من دلم برات تنگ شده.
ات سعی کرد لبخند نزنه.
ات: خب...
کوک: همین؟ خب؟
ات: آره.
کوک: خیلی بیرحمی.
ات بالاخره خندید.
ات: خودتی!
...
عصر، کوک به خانه برگشت.
همین که وارد شد، یک بستهی کوچیک رو پشت سرش قایم کرد.
ات از دور نگاهش کرد.
ات: چی آوردی؟
کوک: هیچی.
ات سریع گفت:
ات: آهااا! پس تو هم هیچی داری؟
کوک خندید.
بسته رو جلو آورد.
داخلش خوراکی مورد علاقهی ات بود.
کوک: برای خانوم اخمو.
ات با خوشحالی بسته رو گرفت.
ات: من که اخمو نیستم.
کوک نزدیکش شد.
کوک: پس بالاخره میگی چی شده؟
ات چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ات: هیچی نشده بود.
کوک مات نگاهش کرد.
کوک: چی؟
ات خندید.
ات: فقط دلم میخواست یه کم نازم کنی.
کوک دستش رو روی صورتش گذاشت.
کوک: یعنی من از صبح داشتم دنبال دلیل قهرت میگشتم و دلیلش این بود که میخواستی نازت کنم؟!
ات با خنده سر تکون داد.
ات: آره.
کوک هم خندید.
کوک: باشه... دفعهی بعد فقط بگو نه اینکه منو عذاب بدی!
ات با شیطنت گفت:
ات: اونطوری که مزه نداره.
کوک: خدا به من صبر بده.
ات خندید و گفت:
ات: دوستت دارم.
کوک هم لبخند زد.
کوک: منم دوستت دارم، خانوم دردسر.
- ۲۰۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط