قسܩـتـ پانزدهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧

قسܩـتـ پانزدهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
(دوساعت بعد)
{موقعیت شرکت کلوریا}
منشی: خانوم واقعا تبریک میگم
کلوریا: خیلی ممنون
بابای کلوریا :الو کلوریا
کلوریا: جانم بابا
بابای کلوریا :پس زودتر بیا برای مهمونی
کلوریا: چشم بابا نگران نباش زودتر میام
بابای کلوریا: الو خانوم کیم
مامان جنی: بله شما
بابای کلوریا: من سو کی جانگ هستم
مامان جنی: آها آقای سو بله چیشده
بابای کلوریا :امروز یه مهمونی کوچیک داریم امروز من کلوریا رو به عنوان جانشین خودم منصوب میکنم لطفا شام با دخترا بیاید خونه ما
مامان جنی؛ وای خیلی هم ممنون تبریک میگم حتما مزاحم میشیم
راوی: بابای کلوریا به همه زنگ زد
جنی: رومآ
رومآ :جانم اونی
جنی: امشب مراسم منصوب شدن کلوریاس
با جیسو زودتر بیاید
رومآ: عا با باش باشه
جنی: چیزی شده
رومآ: نه نه خداحافظ
راوی: رومآ زنگ زد به اون
رومآ: الو اون
اون ؛سلام چیشده
رومآ: اون فکر کنم
اون: آها میدونم منم نگرانم
رومآ: اگه قضیه رابطه مارو به همه بگه چی
اون: نگران نباش خیلی درباش فکر کردم امروز مراسم درخشش اونه امروز اینکارو نمیکنه
رومآ :مطمئنی
اون :آره توهم مطمئن باش
ادامه دارد........🍋
دیدگاه ها (۵)

قسܩـتـ چهاردم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت تو ماشین}راوی: کل...

ادیتوم🤓 بده ولی حقه☺🐤نظر تون درباره ادیتوم چیه؟اداستوری؟کیوت...

قسܩـتـ دهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧راوی: اِما افتاد روی رومیا ر...

قسܩـتـ نهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت سر میز شام}اِما: باب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط