★彡 Part 33 彡★
★彡 Part 33 彡★
به سمت بشکه ی نفت رفت.
وای خدا.
امکان نداره.
نه، نه.
عرق از روی پیشونیم سر خورد و اشک توی چشم هام حلقه زد.
سرم رو با تقلا به چپ و راست تکون دادم.
نباید اینطوری تموم بشه.
زندگی ناچیزم نباید اینقدر مسخره به اتمام برسه.
در حالی که بشکه ی نفت رو روی زمین اطراف مون میریخت شروع به سخنرانی کرد.
"میدونی چرا گفتم نباید به دنیا میومدی؟ خب چون تو اصلا قرار نبود به دنیا بیای."
بلند بلند خندید.
انگار که وضعیت و زندگی پوچ من اینقدر براش جالب و خنده دار باشه.
"اگه مادرت، اگه اون مادر هرزه ات هیچوقت سمت سونگهیون نمی رفت زندگی من هم هیچ وقت اینطور نمیشد."
مشکل زندگیش چی بود دقیقا؟
تا جایی که یادمه توی پول غلت میزد.
حس کردم توان هضم کلمات بعدیش رو ندارم در حالی که مادر من رو هرزه خطاب کرده بود.
این مرد واقعا دایی من بود؟
"اگه هانول پیشنهاد اون مرد لعنتی رو قبول میکرد، شده حتی برای یک شب هم خوابی زندگی مون از این رو به اون رو میشد."
بشکه ی نفت که خالی شده بود رو انداخت یه گوشه و سمتم اومدم.
محکم چونه ام رو گرفت و توی صورتم غرید: ولی اون لعنتی اینکار رو نکرد!
چونه ام رو رها کرد و تلو تلو خوران چند قدم عقب رفت.
دستش رو روی میز گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه.
بوی نفت حال من رو هم به هم زده بود.
کتش رو صاف کرد و با نیشخند کثیفش ادامه داد: اما میدونی چیشد؟ اون مرد به خاطر اشتباه مادرت نمرد. در واقع اون اصلا نمرده!
چشم هام کمی گشاد شد. میدونستم دروغه.
داره دروغ میگه دیگه، نه؟
الان از من میخواد باور کنم اون همه سال بدبختی همش پوچ بوده؟
اون همه سختی که کشیدیم به خاطر یه آدم مثلا مرده بوده؟
اون همه بی پولی و فشار اجتماعی، همش صحنه سازی بوده؟
یعنی زندگیم اینقدر بی ارزشه؟
هه، میدونستم. من تا آخر عمرم قراره یه آدم عادی باشم.
کاملا بی ارزش.
و بدرد نخور.
به سمت بشکه ی نفت رفت.
وای خدا.
امکان نداره.
نه، نه.
عرق از روی پیشونیم سر خورد و اشک توی چشم هام حلقه زد.
سرم رو با تقلا به چپ و راست تکون دادم.
نباید اینطوری تموم بشه.
زندگی ناچیزم نباید اینقدر مسخره به اتمام برسه.
در حالی که بشکه ی نفت رو روی زمین اطراف مون میریخت شروع به سخنرانی کرد.
"میدونی چرا گفتم نباید به دنیا میومدی؟ خب چون تو اصلا قرار نبود به دنیا بیای."
بلند بلند خندید.
انگار که وضعیت و زندگی پوچ من اینقدر براش جالب و خنده دار باشه.
"اگه مادرت، اگه اون مادر هرزه ات هیچوقت سمت سونگهیون نمی رفت زندگی من هم هیچ وقت اینطور نمیشد."
مشکل زندگیش چی بود دقیقا؟
تا جایی که یادمه توی پول غلت میزد.
حس کردم توان هضم کلمات بعدیش رو ندارم در حالی که مادر من رو هرزه خطاب کرده بود.
این مرد واقعا دایی من بود؟
"اگه هانول پیشنهاد اون مرد لعنتی رو قبول میکرد، شده حتی برای یک شب هم خوابی زندگی مون از این رو به اون رو میشد."
بشکه ی نفت که خالی شده بود رو انداخت یه گوشه و سمتم اومدم.
محکم چونه ام رو گرفت و توی صورتم غرید: ولی اون لعنتی اینکار رو نکرد!
چونه ام رو رها کرد و تلو تلو خوران چند قدم عقب رفت.
دستش رو روی میز گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه.
بوی نفت حال من رو هم به هم زده بود.
کتش رو صاف کرد و با نیشخند کثیفش ادامه داد: اما میدونی چیشد؟ اون مرد به خاطر اشتباه مادرت نمرد. در واقع اون اصلا نمرده!
چشم هام کمی گشاد شد. میدونستم دروغه.
داره دروغ میگه دیگه، نه؟
الان از من میخواد باور کنم اون همه سال بدبختی همش پوچ بوده؟
اون همه سختی که کشیدیم به خاطر یه آدم مثلا مرده بوده؟
اون همه بی پولی و فشار اجتماعی، همش صحنه سازی بوده؟
یعنی زندگیم اینقدر بی ارزشه؟
هه، میدونستم. من تا آخر عمرم قراره یه آدم عادی باشم.
کاملا بی ارزش.
و بدرد نخور.
- ۶۳۶
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط