گاهی گر از ملال محبت بخوانمت

گاهی گر از ملال محبت بخوانمت


دوری چنان مکن که به شیون برانمت



چون آه من به راه کدورت مرو که اشک


پیک شفاعتی است که از پی دوانمت



تو گوهر سرشکی و دردانه صفا


مژگان فشانمت که به دامن نشانمت





سرو بلند من که به دادم نمی رسی


دستم اگر رسد به خدا می رسانمت



پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من


تن نیستی که جان دهم و وارهانمت



ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی


فردا به خاک سوختگان می کشانمت



تو ترک آبخورد محبت نمی کنی


اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت



ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای


بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت



یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب


تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت



چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب


دارم غزال چشم سیه می چرانمت



لبخند کن معاوضه با جان شهریار


تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
دیدگاه ها (۲)

امشب از آسمان شعرهای من باران می باردچترت را ببند با من قدم ...

به دنبال یه دوست خالص میگردمبه دنبال کسی هستم که دردم را دو...

بنویسید به دیوار سکوت، عشق سرمایه هر انسانست، بنشانید به ل...

عاشقم........ اهل همین کوچه بن بست کناری، که تو از پنجره ا...

گاهی گر از ملال محبت بخوانمتدوری چنان مکن که به شیون برانمتچ...

گاهی گر از ملال محبت برانمتدوری چنان مکن که به شیون بخوانمتچ...

گاهی گر از ملال محبت برانمتدوری چنان مکن که به شیون بخوانمتچ...

رامین شاهراه:گاهی گر از ملال محبت برانمتدوری چنان مکن که به ...

چوپان دشت عشقمٖ و نای غزل به لبدارم غزال چشم سیه می چرانمتلب...

آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمتبی دل و بیخودت کنم در دل...

در ڪوچه باغ ،« عشق » میرفت و با صداےِ حزینشمی خواند :ڪَاهی ڪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط