پارت

#پارت327

با سماجت و یک دندگی گفت:

_ببین منو؟ عاطفه؟؟
تو میخوای بری؟ میخوای نبخشیم؟
میخوای هیچ راهی واسه برگشتن نزاری؟؟

عاطفه سرش را پایین انداخته بود!
دلش هیچ کدام از این ها را نمیخواست!
ابدا و به هیچ عنوان ، این ها خواسته های قلبش نبود،
اما چیزی میان سینه اش ، راهش را برای ماندن سد می کرد !
شاید چیزی شبیه ب کینه!!؟
ن نمیتوانست کینه باشد،
کینه نبود، فقط یک حفره بود ، حفره ای عمیق ، ک ب نظرش روز ب بزرگ تر میشد‌.
و خب هیچ کس جز فرشید نمیتوانست این حفره را پر کند ،
نگاهش خیره ب شاخ و برگ های درختی ، در فاصله ی ن چندان دور بود !
فرشید دستی جلوی صورتش تکان داد و آهسته گفت:

_بزار حرفام رو بگم !
بزار تمام تلاشم رو بکنم!
عاطفه؟
خواهش میکنم...

دوباره به همان درخت خیره شد ، شاخ و برگ هایش ، در اثر باد ملایمی ک می وزید ، به هم برخورد می کردند و انگار ک از سر دلتنگی هم دیگر را در آغوش می گرفتند ...

فرشید این سکوت و آرامشش را پای رضایتش گذاشت و مچ دستش را گرفت !
جلوتر قدم برداشت و عاطفه را هم پشت خودش کشید !!

تمام ذهنش پر از این بود ک قانعش کند برای ماندن !!
ماندنی ب توان ابدیت...

...
دیدگاه ها (۲)

#پارت328نه حوصله اش را داشت و نه وقتش را ، هر ثانیه ای ک می ...

#پارت329خشک و رسمی روی کاناپه ی وسط هال نشسته بود !نگاهش چرخ...

#پارت326بازویش را که رها کرد ، بدون اینکه پشت سرش را نگاه ک...

#پارت325با دیدن فرشید شوک زده از جا بلند شد و یک قدم به عقب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط