#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_29
·
·
·
از زبان نویسنده >>
کوک شاکی گفت : " چتههه "
ا/ت : تـــــــــرسیـــــــــــــــــــدم خـــــــبــــــــ
که کوک نزاشت حرفشو کامل کنه و گفت : " باشه بابا.. دنبال چی هستی "
ا/ت : " نمیدونم.. یهو دلم یه چیزی خواست.. "
که کوک یکم رفت تو فکر..
یاد حرفای دکتر افتاد..
یعنی اینم واسه اینکه بارداره آره؟؟
یکم رفت جلو و با لحنی تند گفت : " آها بگو.. چی دلت میخواد هوم بگو چرا برنداشتی؟ "
که ا/ت متعجب گفت : " چـــت..چت شد "
که کوک مکثی طولانی به سر داد.. بعد خودشو جمع کرد و گفت : " هیچی.. حالا چی میخواستی " [ بچه خودشم دستپاچه شده😂 ]
ا/ت انگشتهاش رو تو هم قفل کرد و گفت : " خب...من..من توتفرنگی میخواستم "
کوک : " هاا..؟؟ "
ا/ت : " ولی تو یخچال نبود . پس میرم بخوابم "
و خواست تا از آشپزخونه بره بیرون
که کوک بازوشو گرفت و گفت : " وایسا.... "
کوک زیر لب جوری که ا/ت نشنوه گفت : " نصفه شبی از کجا.. الان...اههه "
چندی بعد >>
ا/ت خیره به ظرف جلوش
که کوک دستاش رو تو هم داد و گفت : " چیه نگاه میکنی؟ مگه نگفتی دلت میخواست بخوری خب بخور "
ا/ت : " آ..آره ، ولیــ... "
کوک : " زیاد حرف نزن بخور . "
ا/ت لبخند زد و اولین توت فرنگی رو توی دهنش گذاشت ولی افکار مریضش آرومش نزاشتن..
با فکر به اینکه همه محبتها بهخاطر بچه هست و وقتی بچه به دنیا بیاد محبت که هیچ..کوک منو میکشه.!
بغضش گرفت..
کوک متعجب به ا/ت نگاه کرد و گفت : " چرا نمیخوری؟! "
ا/ت : " دیگه نمیخوام . "
کوک عصبی گفت : " ساعت سه شب میگی اینو میخوام بعد که برات میارم میگی نمیخورم؟ بخور ؛ تا تموم نشده نمیری! "
ا/ت با همون بغض : " یااا "
کوک دستاش رو توی هم داد و گفت : " بخور . "
ا/ت همینطور توتفرنگیها رو توی دهنش میبرد ؛ ولی بغضش حتی نمیزاشت قورتشون بده!
کوک به چهرهٔ ناز ا/ت نگاه کرد . لبخندی که ا/ت ندید روی لبش نشست
و واسه اذیت ا/ت گفت : " چند تا دیگه هم هست ، اونا رو یادت نره "
که ا/ت خیره به نقطهای نامعلوم .
کوک متعجب گفت : " چیه خب چرا ناراحتی.. من واسه خودت میگم بخوری . "
ا/ت با بغضی گفت : باشه باشه . میخورم ؛ تو هم نگاهم نکن..
·
·
·
#پارت_29
·
·
·
از زبان نویسنده >>
کوک شاکی گفت : " چتههه "
ا/ت : تـــــــــرسیـــــــــــــــــــدم خـــــــبــــــــ
که کوک نزاشت حرفشو کامل کنه و گفت : " باشه بابا.. دنبال چی هستی "
ا/ت : " نمیدونم.. یهو دلم یه چیزی خواست.. "
که کوک یکم رفت تو فکر..
یاد حرفای دکتر افتاد..
یعنی اینم واسه اینکه بارداره آره؟؟
یکم رفت جلو و با لحنی تند گفت : " آها بگو.. چی دلت میخواد هوم بگو چرا برنداشتی؟ "
که ا/ت متعجب گفت : " چـــت..چت شد "
که کوک مکثی طولانی به سر داد.. بعد خودشو جمع کرد و گفت : " هیچی.. حالا چی میخواستی " [ بچه خودشم دستپاچه شده😂 ]
ا/ت انگشتهاش رو تو هم قفل کرد و گفت : " خب...من..من توتفرنگی میخواستم "
کوک : " هاا..؟؟ "
ا/ت : " ولی تو یخچال نبود . پس میرم بخوابم "
و خواست تا از آشپزخونه بره بیرون
که کوک بازوشو گرفت و گفت : " وایسا.... "
کوک زیر لب جوری که ا/ت نشنوه گفت : " نصفه شبی از کجا.. الان...اههه "
چندی بعد >>
ا/ت خیره به ظرف جلوش
که کوک دستاش رو تو هم داد و گفت : " چیه نگاه میکنی؟ مگه نگفتی دلت میخواست بخوری خب بخور "
ا/ت : " آ..آره ، ولیــ... "
کوک : " زیاد حرف نزن بخور . "
ا/ت لبخند زد و اولین توت فرنگی رو توی دهنش گذاشت ولی افکار مریضش آرومش نزاشتن..
با فکر به اینکه همه محبتها بهخاطر بچه هست و وقتی بچه به دنیا بیاد محبت که هیچ..کوک منو میکشه.!
بغضش گرفت..
کوک متعجب به ا/ت نگاه کرد و گفت : " چرا نمیخوری؟! "
ا/ت : " دیگه نمیخوام . "
کوک عصبی گفت : " ساعت سه شب میگی اینو میخوام بعد که برات میارم میگی نمیخورم؟ بخور ؛ تا تموم نشده نمیری! "
ا/ت با همون بغض : " یااا "
کوک دستاش رو توی هم داد و گفت : " بخور . "
ا/ت همینطور توتفرنگیها رو توی دهنش میبرد ؛ ولی بغضش حتی نمیزاشت قورتشون بده!
کوک به چهرهٔ ناز ا/ت نگاه کرد . لبخندی که ا/ت ندید روی لبش نشست
و واسه اذیت ا/ت گفت : " چند تا دیگه هم هست ، اونا رو یادت نره "
که ا/ت خیره به نقطهای نامعلوم .
کوک متعجب گفت : " چیه خب چرا ناراحتی.. من واسه خودت میگم بخوری . "
ا/ت با بغضی گفت : باشه باشه . میخورم ؛ تو هم نگاهم نکن..
·
·
·
- ۲۴۴
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط