سری اوراق الحاقی به دفتر برگ دهم آخرین برگ

127^

سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^

روی برگه برای مدیسا خواسته هایم را نوشتم . از او یک دفتر درست و حسابی و خودنویس خواستم تا مجبور به نوشتن روی ورق نباشم ، بتوانم روزمره ام را مثل آدم توی یک دفتر بنویسم .
نوشتم که سیگار و همچنین اطلاعات بیشتری درمورد ارباب میخواهم .
درباره ی ارباب گفت :« ما هم مثل تو نمی شناسیمش . گفته اسم نداره و هر چی دوست داریم صداش بزنیم . افشین بهش میگه عمو ولی ما آقا یا ارباب صداش میزنیم . هیچ چیزی در موردش نمیدونیم . صورتش رو به ما نشون نمیده . میگه یه بیماری پوستی ترسناک داره و چهره اش خیلی زشته . همیشه صورتش رو میپوشونه و حتی صداش رو هم نشنیدیم . میگه حنجره اش رو از دست داده و فقط با ایما و اشاره حرف میزنه یا روی کاغذ مینویسه . با این حال خیلی مرد خوبیه . واقعا همگی دوستش داریم ، از ته قلب . هدفش هم نابودی کامل سازمان ساسان و تمام سازمان های مثل اونه ، میخواد ریشه ی این فساد عمیق رو بِکَنه .»
برایم عجیب بود که مردی با یک بیماری وحشتناک مرا بوسیده باشد . امیدوارم واگیر نداشته باشد چون به قدر کافی زشت هستم . شاید هم امیدوارم واگیر داشته باشد و اگر مثل خودش بشوم ، اینطوری میتوانم راضی اش کنم صورتش را نشانم بدهد . هرچه میخواهد میتواند زشت و ترسناک باشد ، من او را دوست خواهم داشت .
مدیسا این عشق را در چشمانم دید و گفت :« متاسفانه ما خیلی دیر فهمیدیم که ساسان تو رو دزدیده و اگه دیر تر از این میفهمیدیم بخاطر عفونت میمردی . وقتی اومدیم دنبالت ، خیلی بدجور گیر افتادیم . تقریباً داشت دخلمون می اومد ولی تونستیم به موقع پیدات کنیم و فرار کنیم . آقا خودش تو رو بیرون آورد و خیلی مراقبت بود ، تو هم محکم بهش چسبیده بودی و حاضر نمیشدی رهاش کنی تا به خونریزی و زخم هات رسیدگی کنیم . من فکر کنم که اون خیلی تو رو دوست داره . »
قبلا پیکر بی لباسم را به آغوش گرفته بود ، پس دوباره هم میتوانست . شب که دوباره سراغم آمد خودم به آغوشش فرار میکنم .
آتریسا آمد و مادرش به او گفت برایم دفتر و خود نویس بگیرد . اضافه کردم :« و ، سیگ، آر . سیگار .»
مدیسا خنده اش گرفت . گفت :« برات میارمش .»
وقتی هر دو بیرون رفتند ، به هر زحمتی بود دست به دیوار گرفتم و زورکی تا دم در رفتم . راهرو از رو به روی در اتاقم به پله های پایین و بالا میرفت و در دو انتها دو در دیگر بود . سمت چپی را انتخاب کردم و جانم در آمد تا لنگ لنگان به انتهای راهرو رسیدم .
یک آشپزخانه بود. مدیسا ، ایستاده بود و داشت با او حرف میزد . او ، نشسته بود پشت میز ، دستهایش روی میزی بود که روی آن پر از کاغذ بود ، همان کاغذ هایی که برایم آورده بودند و روی آنها مینوشتم . نقشه هایی با دست کشیده شده بود که به نظر میرسید قسمت هایی از شهر باشد . همچنین نان و سیب در سبد روی میز قرار داشت ، سیگار و فندک . جانم داشت برای سیگار و مرد پست میز در میرفت . او پشتش به من بود و مدیسا رو به رویش . وای که چقدر عاشق موهای شلخته ی شلاقی اش بودم که روی شانه ها و تکیه گاه صندلی ریخته بود . مدیسا گفت :« مینا حالش خوبه آقا . داره بهتر میشه . » آقا ، مداد برداشت تا سوالش را بنویسد . چپ دست بود ، چقدر آشنا. نوشته اش را ندیدم اما مدیسا به محض دیدن جواب داد :« داره بهتر میشه . میتونه حرف بزنه ولی هنوز زبونش روان نشده. بهتر میشه .»
او ، سر تکان داد ، یعنی:« خوبه » . عزیزم ، نگران وضعیت تکلم منِ خاک بر سر بود . مدیسا سیگار و فندک از روی میز برداشت که احتمالا برای من بیاورد و نگاهش به من افتاد . به جای من خجالت کشید و به سمتم دوید . گفت :« مینا برای چی اومدی بیرون ؟!!! » من را در آغوش گرفت و تلاش کرد آبرویم را بخرد . برو بابا ! او قبلا یک بار همه چیز را دیده ، حالا هم دوباره ببیند طوری نمیشود !
گمشو آن طرف ، من آغوش او را میخواهم . عجیب بود که زنی مرد ستیز برای دومین بار عاشق مردی میشد . او هم سرش را چرخاند و نیم رخی از ماسک مسخره اش دیدم . بابا بردار این ماسماسک مرده شور برده را ! ( مینا یک شکلک کج و کوله به معنای گریه کردن کشیده)
مدیسا مرا دور کرد و به اتاق برگرداند . گفت :« باید یک دست لباس درست و حسابی برات پیدا کنم . »
بی اعتنا به حرفش جعبه سیگار را گرفتم . مدیسا فندک زد و بعد از مدت ها دوری از حضرت عشق ، جناب سیگار ، توانستم دود دل انگیزش را به ریه های غمزده ام بفرستم .

_ مینا ، هفده می
دیدگاه ها (۴۸)

128^آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و ...

129^همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم ، مغزم را اشباع از ا...

126^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم^مدیسا و آتریسا آمدند ...

125^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^خوابم نمیبُرد . منتظر...

121^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ پنجم ^متوجه احساس نرمی و ...

27^دستش جیغم را در نطفه خفه کرد . گفت :« ساکت ! کاریت ندارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط