#خون‌بهای_سایه‌ها

#خون‌بهای_سایه‌ها

❀݁ ❀݁ ❀݁

پارت ۳ : تبارِ خون و سایه

پس از عقب‌نشینی مهاجمان، سکوت سنگینی بر کوچه حاکم شد. مایا زنجیرهایش را جمع کرد و در حالی که نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست بود، به برادرش نزدیک شد. او دست‌هایش می‌لرزید؛ چیزی را دیده بود که نباید می‌دید.

مایا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:

«اون‌ها… اون‌ها دنبال «اشکِ گایا» بودن. می‌دونستین؟ اون‌ها به خاطرِ قدرتِ من نیومدن، اون‌ها دنبال میراثی بودن که توی خونِ ماست.»

چویا که هنوز در حال بازیابی توانش بود، با تعجب به خواهرش نگاه کرد:

«درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟ ما فقط دو یتیم بودیم که از خیابون جمع شدیم. میراث ما فقط همین توانایی‌های لعنتیه.»

دازای که تا آن لحظه سکوت کرده بود، حالا با چشمانی نافذ به مایا خیره شد. او از قبل چیزهایی می‌دانست. او همیشه بیشتر از آنچه نشان می‌داد، می‌دانست.

مایا از جیبش یک قطعه‌سنگِ تراش‌خورده و سیاه که نوری بنفش از میانش ساطع می‌شد، درآورد. با دیدن آن سنگ، چویا ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت؛ انگار سنگ داشت روحش را به لرزه می‌انداخت.

مایا زمزمه کرد:

«پدر و مادر ما، اون‌ها فقط مافیا نبودن. اون‌ها نگهبانانِ «دروازه‌ی نهم» بودن. این سنگ… این بخشی از قلبیه که توی سینه چویا می‌تپه‌. اون‌ها قدرتِ تو رو، چویا، از یک منبعِ ماورایی سرقت کردن تا تو زنده بمونی. و حالا… اون‌ها دارن برمی‌گردن تا اون رو پس بگیرن.»

دازای جلو آمد و به سنگ نگاه کرد. لبخند همیشگی‌اش محو شده بود.

«پس برای همینه که تو همیشه احساس می‌کنی وزنی روی شانه‌هات داری که از جاذبه هم سنگین‌تره، چویا. اون فقط گرانش نیست… اون سنگینیِ یک عهدِ خونیه که پیش از تولدت بسته شده.»

چویا به دست‌هایش نگاه کرد. لرزشی خفیف در بدنش پیچید. او همیشه فکر می‌کرد این قدرت لعنتِ زندگی‌اش است، اما حالا می‌فهمید که این «زندگی» اصلاً متعلق به خودش نبوده است.

دازای دستش را روی شانه چویا گذاشت. این اولین باری بود که در این وضعیت، لمس‌اش تا این حد نرم و حمایت‌گرانه بود.

دازای زمزمه کرد:

«در تباری که به خون بسته شده عهدِ قدیم،

سایه‌ای هست که می‌خواند به ما، نغمه‌ی بیم.

تو نه خاکی، نه هوایی، نه سرابِ هوسی،

تو همان شعله‌ای هستی که نمی‌سوزد زِ جحیم…»

مایا با چشمانی نگران به چویا نگاه کرد:

«اون‌ها امشب میان، چویا. برای اینکه اون سنگ رو بگیرن، باید تو رو از بین ببرن. این معامله‌ست.»

چویا سرش را بالا گرفت. نگاهش دیگر خشمِ خالی نبود؛ ترکیبی از ترس و یک اراده‌ی سرد بود. او به دازای نگاه کرد. دازای، تنها کسی که همیشه در این آشوب کنارش بود، حتی اگر با نقشه‌هایش او را تا مرز جنون برده بود.

چویا گفت:

«پس بذار بیان. اگر قرار باشه این خون رو از من بگیرن، باید اول یوکوهاما رو به آتیش بکشن.»

دازای برای اولین بار در طول شب، صادقانه خندید.

«این همون چویا‌ئیه که دوست دارم.»
دیدگاه ها (۰)

#خون‌بهای_سایه‌ها❀݁ ❀݁ ❀݁پارت ۲ : سمفونی زنجیر و جاذبهفضا سن...

#خون‌بهای_سایه‌ها❀݁ ❀݁ ❀݁پارت ۱ : انعکاس در شیشه‌های شکستهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط