⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁵

باد سرد کوهستان تازیانه‌وار به صورتِ اِلا می‌کوبید، اما او دیگر سردی را حس نمی‌کرد؛ انگار آدرنالینِ خالص در رگ‌هایش جریان داشت. از آن بالا، ارتشِ پادشاه حقیرتر از هر زمان دیگری به نظر می‌رسید؛ مهره‌هایی بی‌ارزش که برای حفظِ غرورِ یک پادشاهِ فانی، به مسلخ می‌رفتند.

وُید کنارش ایستاده بود. حضورش در آن ارتفاع، حتی از کوه‌ها هم مسلط‌تر و ترسناک‌تر بود. او دستی به هوا بلند کرد و همان‌طور که انگشتانش را به آرامی می‌بست، آسمان بالای سرِ ارتشِ امپراتورها با ابری از خون و دوده پوشیده شد.

«چی کار می‌کنی؟» اِلا زیر لب پرسید. نگاهش به سربازهایی بود که حالا با وحشت سرهایشان را بالا گرفته بودند.

«دارم بهشون اجازه می‌دم اشتباهشون رو اصلاح کنن.» وُید زمزمه کرد. «بهشون یک فرصت برای عقب‌نشینی می‌دم... قبل از اینکه زمین رو دهن باز کنه و ببلعدشون.»

ناگهان، صدایِ شیپورِ جنگ از سمتِ ارتشِ امپراتورها بلند شد. آن‌ها نه تنها عقب‌نشینی نکردند، بلکه با سرعتی بیشتر به سمتِ مرزِ قلمروِ سایه‌ها یورش بردند. وُید لبخندِ کجی زد؛ لبخندی که هیچ‌کس نباید آن را می‌دید.

«خیلی خب.» او رو به اِلا کرد. «گفتی نمی‌خوای فقط تماشاچی باشی؟ پس حالا وقتشه. دستت رو رویِ لبه‌یِ این برج بذار.»

اِلا با تردید دستش را رویِ سنگِ سرد و سیاه برج گذاشت. بلافاصله، موجی از انرژیِ تاریک و لرزان از زیرِ انگشتانش به تمامِ وجودش نفوذ کرد. دردِ شدیدی در بازویش پیچید، گویی زنجیره‌هایی نامرئی که در عمقِ استخوان‌هایش بودند، بیدار شده بودند.

«بهشون دستور بده.» وُید در گوشش نجوا کرد، صدایش حالا طنینِ هزاران روحِ سرگردان را داشت. «به سایه‌ها بگو که زمانِ دریدن فرا رسیده. اون‌ها منتظرِ دستورِ تو هستن، اِلا. چون تو... تو اون چیزی هستی که اونا برایِ داشتنش به اینجا حمله کردن. پس حقشونه که نابودی‌شون رو به دستِ خودت ببینن.»

اِلا نفسش در سینه حبس شد. دنیایِ مقابلش در حالِ تار شدن بود. صدایِ سربازهایِ دشمن که فریادِ جنگ سر داده بودند، ناگهان در ذهنش به ناله‌هایی ضعیف تبدیل شد. او لرزید. آیا واقعاً می‌توانست این کار را بکند؟ آیا او هم داشت به همان هیولایی تبدیل می‌شد که همیشه از آن فرار می‌کرد؟

«نترس.» وُید دستش را روی دستِ اِلا گذاشت و فشار داد. «اون‌ها تو رو به بند کشیدند، حقارتت رو دیدند و سعی کردند نابودت کنند. حالا نوبتِ توئه که بهشون بفهمونی چه کسی رو به زنجیر کشیده بودن.»

اِلا چشمانش را بست. تصویری از میدانِ اعدام، طنابِ دار، و خنده‌هایِ تحقیرآمیزِ سربازها در ذهنش جرقه زد. خشم، جایِ ترس را گرفت. او بازویش را بلند کرد و به سمتِ میدانِ جنگ اشاره کرد.

«نابودشون کنید.» صدایش در باد پیچید؛ سرد، قاطع و بی‌رحم.

در یک لحظه، ارتشِ سایه‌ها که تا آن لحظه در سایه‌یِ دیوارهایِ قصر مخفی بودند، مثلِ سیلی از جوهرِ سیاه به سمتِ ارتشِ نقره‌ایِ پادشاه هجوم بردند. صدایِ برخوردِ آهن و فریادهایِ انسانی، دشت را پر کرد. اما اِلا نه صدایی شنید و نه دردی حس کرد؛ او فقط ایستاده بود و تماشا می‌کرد که چگونه زره‌هایِ درخشانِ دشمن، یکی‌یکی زیرِ پنجه‌هایِ سایه‌ها در هم می‌شکست.

وُید کنارش ایستاد و با رضایت به آشوبِ زیرِ پایشان خیره شد. «می‌بینی؟ این طعمِ واقعیِ آزاده، اِلا. قدرتِ اینکه بدونی دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو دوباره به اون طنابِ دار برسونه.»

اِلا به دستانش نگاه کرد؛ دستانش کمی می‌لرزید. او می‌دانست که از این لحظه به بعد، دیگر راهِ بازگشتی به دنیایِ سابق نیست. او دیگر قربانی نبود؛ او بخشی از این طوفان بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

سلام خوشگلا این دوستمون فیک نویس هست یه فیکشن جذاب داره می‌ن...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

این دوست عزیزم بهترین فیک جهانِ شیاطین رو داره حتما صفحشو چک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط