پارت
پارت ۲۰
چند تا پرستار سریع خودشان را به طبقه ی بالا و توی راهرو رساندند. ساسکه افتاده بود روی زمین و ناروتو سر او را نگه داشته بود، در سلول انفرادی باز بود و زنجیرش افتاده بود کف راهرو. خون روی دیوار فقط اوضاع را بدتر میکرد. یکی از پرستار ها داد زد:"بالاخره کار خودتو کردی؟ دکترو زدی؟"
"اون جدی جدی روانیه از اینجا ببریدش."
پرستار ها سریع ناروتو را گرفتند تا از ساسکه جدایش کنند، چند نفر دیگر ساسکه را گذاشتند روی برانکارد. ناروتو شروع کرد دست و پا زدن:"نههه ولم کنین دست خودم نبود. من نکردم. بذارین برم پیشش، نبرینش."
پرستار ها ساسکه را بردند پایین و به دست ناروتو دستبند زدند:"ساکت شو بچه، باید بری تو انفرادی. تو دیگه خیلی خطرناک شدی."
و میخواستند ناروتو را برگردانند توی سلول. ناروتو جیغ میزد:"نههه منو نکنین اون تو. نمیخوام برم اونجا."
و دقیقا لحظه ای که میخواستند ناروتو را هل بدهند توی انفرادی، صدایی همه را میخکوب کرد:"ولش کنین ببینم."
همه پشت سرشان را نگاه کردند، اوبیتو بود. یکی از پرستار ها گفت:"اقای دکتر این پسره حمله کرده به اقای ساسکه، باید بره تو انفرادی."
اوبیتو دستش را بالا اورد تا ساکتش کند:"تو دخالت نکن، پسره رو بدید به من."
همه ناروتو را ول کردند. اوبیتو رفت جلو، دستش را گذاشت پشت ناروتو و راهنمایی اش کرد سمت دفتر خودش:"ناروتو بودی درسته؟ بیا پیش من یه چند کلمه حرف داریم."
N:"چ...چرا کمکم کردی؟"
O:"دوربینای مدار بسته رو چک کردم، اون یارو گنده بکه قبلا یه دور انفرادی رفته. دیدم اول اون تو رو زد."
●
اوبیتو دستبند های ناروتو را باز کرد، با بتادین و ضد عفونی کننده نشست جلوی ناروتو تا زخم هایش را ببندد:"نگران ساسکه ای؟ چیزیش نمیشه. برادرش باهاشه."
N:"ب...برادر داره؟"
اوبیتو نیشخند زد:"نمیدونستی؟ چیزی در مورد ساسکه میدونی؟"
ناروتو به زانو هایش خیره شد. تمام مدت، از مشکلاتش برای ساسکه گفته بود. تمام مدت، ساسکه سعی در درمانش داشت. ولی بعد که فکر کرد متوجه شد چیز های زیادی هست که راجب ساسکه نمیداند. نگرانی توی دلش موج میزد، احساسی که تا الان راجب کسی نداشت. ولی میدانست با این وضع، فعلا حق دیدن ساسکه را ندارد. بغض توی گلویش را قورت داد.
N:"اون گوشه گیره. زیاد راجب خودش بهم نگفته."
اوبیتو فکر کرد:'ای ساسکه کلک. پس هنوز راجب هیچی بهش نگفته.'
لبخند زد و به بند انگشتان ناروتو چسب زخم زد:"هااا پس باید از زبون خودش بشنوی. برات اسپویل نمیکنم."
و با بازیگوشی چشمک زد. ناروتو خنده کوتاهی کرد:"خودت چی...از فک و فامیل ساسکه ای؟ فامیلیت اوچیهاس."
اوبیتو سرش را خاراند و تکیه داد:"اوم...یجورایی دور حساب میشیم. ولی خب خونی مرتبطیم."
ناروتو، کنجکاو شد:"تو همونی هستی که اون شب منو گرفتی تا ساسکه بیاد؟ دکتر کاکاشی ای؟"
اوبیتو قیافه متاسف به خودش گرفت:"بیخیاللل، الان منو شناختی؟ فکر میکردم معروفم."
N:"کلا دو سه بار دیدمت. یه بار که اونشب دوبارم داشتی کاکاشی رو میبردی دم حموم."
O:"ع که هی، خب الان دیگه بشناس. صدام کن اوبیتو، از اقای دکتر و اقای اوچیها و درد و زهر مار خوشم نمیاد."
ناروتو کمی اطراف اتاق را نگاه کرد، با بقیه ی اتاق ها فرق داشت. پر از اناتومی بدن و اسکلت و چرت و پرتی که ناروتو توی عمرش ندیده بود:"پس تو...دکتری. چجوری انقد با کاکاشی جوری؟ من و ساسکه یه دیقه نمیتونیم دعوا نکنیم."
O:"هعععععی، داستانش طولانیه بچه."
چند تا پرستار سریع خودشان را به طبقه ی بالا و توی راهرو رساندند. ساسکه افتاده بود روی زمین و ناروتو سر او را نگه داشته بود، در سلول انفرادی باز بود و زنجیرش افتاده بود کف راهرو. خون روی دیوار فقط اوضاع را بدتر میکرد. یکی از پرستار ها داد زد:"بالاخره کار خودتو کردی؟ دکترو زدی؟"
"اون جدی جدی روانیه از اینجا ببریدش."
پرستار ها سریع ناروتو را گرفتند تا از ساسکه جدایش کنند، چند نفر دیگر ساسکه را گذاشتند روی برانکارد. ناروتو شروع کرد دست و پا زدن:"نههه ولم کنین دست خودم نبود. من نکردم. بذارین برم پیشش، نبرینش."
پرستار ها ساسکه را بردند پایین و به دست ناروتو دستبند زدند:"ساکت شو بچه، باید بری تو انفرادی. تو دیگه خیلی خطرناک شدی."
و میخواستند ناروتو را برگردانند توی سلول. ناروتو جیغ میزد:"نههه منو نکنین اون تو. نمیخوام برم اونجا."
و دقیقا لحظه ای که میخواستند ناروتو را هل بدهند توی انفرادی، صدایی همه را میخکوب کرد:"ولش کنین ببینم."
همه پشت سرشان را نگاه کردند، اوبیتو بود. یکی از پرستار ها گفت:"اقای دکتر این پسره حمله کرده به اقای ساسکه، باید بره تو انفرادی."
اوبیتو دستش را بالا اورد تا ساکتش کند:"تو دخالت نکن، پسره رو بدید به من."
همه ناروتو را ول کردند. اوبیتو رفت جلو، دستش را گذاشت پشت ناروتو و راهنمایی اش کرد سمت دفتر خودش:"ناروتو بودی درسته؟ بیا پیش من یه چند کلمه حرف داریم."
N:"چ...چرا کمکم کردی؟"
O:"دوربینای مدار بسته رو چک کردم، اون یارو گنده بکه قبلا یه دور انفرادی رفته. دیدم اول اون تو رو زد."
●
اوبیتو دستبند های ناروتو را باز کرد، با بتادین و ضد عفونی کننده نشست جلوی ناروتو تا زخم هایش را ببندد:"نگران ساسکه ای؟ چیزیش نمیشه. برادرش باهاشه."
N:"ب...برادر داره؟"
اوبیتو نیشخند زد:"نمیدونستی؟ چیزی در مورد ساسکه میدونی؟"
ناروتو به زانو هایش خیره شد. تمام مدت، از مشکلاتش برای ساسکه گفته بود. تمام مدت، ساسکه سعی در درمانش داشت. ولی بعد که فکر کرد متوجه شد چیز های زیادی هست که راجب ساسکه نمیداند. نگرانی توی دلش موج میزد، احساسی که تا الان راجب کسی نداشت. ولی میدانست با این وضع، فعلا حق دیدن ساسکه را ندارد. بغض توی گلویش را قورت داد.
N:"اون گوشه گیره. زیاد راجب خودش بهم نگفته."
اوبیتو فکر کرد:'ای ساسکه کلک. پس هنوز راجب هیچی بهش نگفته.'
لبخند زد و به بند انگشتان ناروتو چسب زخم زد:"هااا پس باید از زبون خودش بشنوی. برات اسپویل نمیکنم."
و با بازیگوشی چشمک زد. ناروتو خنده کوتاهی کرد:"خودت چی...از فک و فامیل ساسکه ای؟ فامیلیت اوچیهاس."
اوبیتو سرش را خاراند و تکیه داد:"اوم...یجورایی دور حساب میشیم. ولی خب خونی مرتبطیم."
ناروتو، کنجکاو شد:"تو همونی هستی که اون شب منو گرفتی تا ساسکه بیاد؟ دکتر کاکاشی ای؟"
اوبیتو قیافه متاسف به خودش گرفت:"بیخیاللل، الان منو شناختی؟ فکر میکردم معروفم."
N:"کلا دو سه بار دیدمت. یه بار که اونشب دوبارم داشتی کاکاشی رو میبردی دم حموم."
O:"ع که هی، خب الان دیگه بشناس. صدام کن اوبیتو، از اقای دکتر و اقای اوچیها و درد و زهر مار خوشم نمیاد."
ناروتو کمی اطراف اتاق را نگاه کرد، با بقیه ی اتاق ها فرق داشت. پر از اناتومی بدن و اسکلت و چرت و پرتی که ناروتو توی عمرش ندیده بود:"پس تو...دکتری. چجوری انقد با کاکاشی جوری؟ من و ساسکه یه دیقه نمیتونیم دعوا نکنیم."
O:"هعععععی، داستانش طولانیه بچه."
- ۸۸۱
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط