سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۱
*سانیار*
نمی دونم مروارید کجاست و به شدت نگرانشم .
از مروارید جدام کردن و آوردند قصر تو راه هم زخمم پانسمان کردن .
الان یه بانداژ دور تا دور شکمم بسته بودن و اجازه ندادن تیشرت بپوشم .
تو اتاقم تند تند قدم میزدم و تو فکر بودم چی کار کنم . چی شد . چطور این همه اتفاق اینقدر زود افتاد . فقط به تولد خواهر رضا دعوت شده بودیم همین . قرار نبود اینطوری بشه .
امیدوارم بابام سریع تر بیاد تا حقیقت رو بهش بگم ...
ویو دو ساعت بعد (شب ساعت ۲۰:۰۰)
بلاخره بهم خبر دادن برم اتاق کار بابام .
وقتی رسیدم مامانمم اونجا بود .
آوا هم بود ... نهههه مگه میشه روزم بدتر این بشه ؟!
وقتی آوا نگاه هیزی به بالا تنم انداخت فهمیدم بعله بدتر اینم میشه .
رفتم رو مبل نشستم که بابام گفت : طبیعیه دختره بخواد قتل کنه آزمایشات نشون داده اختلال روانی داره اما قسمت مهم ماجرا اینه که اون مرده کیه ...
اختلال روانی؟ خواستم سوالی کنم که آوا با عشوه گفت : اون دختره به سانیار شلیک کرده باید اعدام بشه ...
عصبی بلند شدم و داد زدم : خفه شو هیچکی اعدام نمیشه!
همه شوکه و با دهان باز نگاهم کردند . خب حق داشتند . من آنقدر مهربون و آروم بودم که حتی با آوا که به اجبار می خواستن به من بچسبوننش هم مهربون بودم و دست روش بلند نکرده بودم .
بابا که فهمید یه جای کار میلنگه گفت : پسرم آروم باش بشین .
ننشستم و رفتم نزدیک میز بابا و گفتم : کسی که بهم شلیک کرد مروارید نبود و کسی که اون مرد رو کشت هم مروارید نبود .
بابا گیج گفت : الان می خوای جرم اون رو گردن بگیری ؟
مامان که فهمیده تر بود گفت : نه معلومه که نه بزار توضیح بده بچه
بابا هم که همیشه میگه حرف حرف مادرته چشمی گفت که توضیح دادم : اون مرد نمی دونم از کجا پیدا شد که بهم شلیک کرد بعد منم شلیک کردم آخه مروارید تفنگ از کجا می خواست بیاره ؟ تفنگ من بود . وقتی مرد مروارید تفنگ رو ازم گرفت رفت نشست رو مرده و دستش و تفنگ رو با خون سر مرده خونی کرد و ...
بابام حیرت زده لب زد : صبر کن صبر کن صبر کن ! یعنی می خوای بگی که ...
مامان جمله بابا رو کامل کرد : اون جرم تو رو گردن گرفته که یعنی ...
این بار من ادامه دادم : خودشو فدای من کرده !
آوا که تا الان ساکت بود انگار فشاری شده بود که گفت : سانیار نکنه عاشقش شدی سعی داری با این دروغ ها قتلش رو گردن بگیری ...
سانیار : دروغ ؟
آوا: آره.
سانیار : اصلا عاشقش شده باشم به تو ربطی داره
آوا: چی ... چی میگی من دوست دخترتم !
با نیشخند گفتم : دوست دختر زوریم
نمی دونم چم شده بود ولی داشتم عصبانیت و عقده این ماه ها رو میدادم بیرون . حق داشتن تعجب کنن . از نظرشون یه مرد مطیع و فرمانبردار خانوادم.
بابا که تا این مدت ساکت بود گفت : کافیه ! سانیار اگه سعی داری قتل رو گردن بگیری ...
عصبی غریدم: فک کردین دروغ میگم؟ کی دروغ گفتم که این دومین بارش باشه هاااااان!؟
مامان حیرت زده لب زد : سانیار !
گفتم : جان سانیار .
وقتی اینطور میگفتم خیلی خوشش میومد .
مامان گفت : فدات شم من باور دارم حرفت رو .
بعد نگاهی به بابا انداخت و گفت : الان باید به دختره پاداش بدیم؟
بابا کلافه گفت : نمی دونم بقیه فک میکنن داری قتل رو گردن میگیری و یه جورایی بد میشه برات .
بابا نگاهی به آوا کرد و گفت : دخترم چند لحظه تنهامون می زاری؟
آوا حرصی شد ولی حرفی نزد و بلند شد رفت .
بابا گفت : بشین پسرم
متعجب از اینکه آوا رو چرا فرستاد نشستم . مامان هم کنجکاو بود .
بابا گفت : راستی تو اتاق دختره چی کار میکردی اصلا
کلافه گفتم : مهمه الان؟
مامان خندون گفت : حالا تعریف کن ضرر نمیکنیم که .
باز کلافه گفتم : تو سالن طبقه بالا بودیم که یهو مروارید اومدو خلاصه کنم ازم خوشش اومد و رو پام نشست و خوابش برد منم بردمش تو اتاقش که بزارمش تو تختش همین .
مامان باز خندون گفت : میگن اونایی که اختلال روانی از افراد کمی خوشش میاد و با افراد کمی خوب رفتار میکنن ...
باز خواستم درمورد اختلال روانی سوال کنم که
بابا گفت : همیشه روی مثبت همه چیز رو نگا میکنی .
مامان عصبی گفت : چیه چیز بدیه ؟
بابا ترسیده دستاشو به معنی تسلیم برد بالا و گفت : البته که نه عشقم .
مامان روش رو برگردوند و گفت : اصلا چرا باهام ازدواج کردی وقتی باهام نمیسازی ؟!
باز شروع شد...
بابا رفت کنارش نشست بغلش کرد قوربون صدقش میرفت منم عین مترسک اون وسط نگاشون میکردم .
دیگه داشتم فکر رفتن به سرم میزد که مامان گفت : وای این بچه هم اینجاست که
طلبکار گفتم : آره اینجاست .
بابا هم خندون گفت : خب بگذریم
بعد جدی شد ولی دستش دور مامان برنداشت .
ادامه داد : وقتشه که ازدواج کنی .
لایکا بالا ۸ تا بازنشر بالا ۸ تا
به خدا اینو نرسونید پارت نمیزارم .
پارت ۱۱
*سانیار*
نمی دونم مروارید کجاست و به شدت نگرانشم .
از مروارید جدام کردن و آوردند قصر تو راه هم زخمم پانسمان کردن .
الان یه بانداژ دور تا دور شکمم بسته بودن و اجازه ندادن تیشرت بپوشم .
تو اتاقم تند تند قدم میزدم و تو فکر بودم چی کار کنم . چی شد . چطور این همه اتفاق اینقدر زود افتاد . فقط به تولد خواهر رضا دعوت شده بودیم همین . قرار نبود اینطوری بشه .
امیدوارم بابام سریع تر بیاد تا حقیقت رو بهش بگم ...
ویو دو ساعت بعد (شب ساعت ۲۰:۰۰)
بلاخره بهم خبر دادن برم اتاق کار بابام .
وقتی رسیدم مامانمم اونجا بود .
آوا هم بود ... نهههه مگه میشه روزم بدتر این بشه ؟!
وقتی آوا نگاه هیزی به بالا تنم انداخت فهمیدم بعله بدتر اینم میشه .
رفتم رو مبل نشستم که بابام گفت : طبیعیه دختره بخواد قتل کنه آزمایشات نشون داده اختلال روانی داره اما قسمت مهم ماجرا اینه که اون مرده کیه ...
اختلال روانی؟ خواستم سوالی کنم که آوا با عشوه گفت : اون دختره به سانیار شلیک کرده باید اعدام بشه ...
عصبی بلند شدم و داد زدم : خفه شو هیچکی اعدام نمیشه!
همه شوکه و با دهان باز نگاهم کردند . خب حق داشتند . من آنقدر مهربون و آروم بودم که حتی با آوا که به اجبار می خواستن به من بچسبوننش هم مهربون بودم و دست روش بلند نکرده بودم .
بابا که فهمید یه جای کار میلنگه گفت : پسرم آروم باش بشین .
ننشستم و رفتم نزدیک میز بابا و گفتم : کسی که بهم شلیک کرد مروارید نبود و کسی که اون مرد رو کشت هم مروارید نبود .
بابا گیج گفت : الان می خوای جرم اون رو گردن بگیری ؟
مامان که فهمیده تر بود گفت : نه معلومه که نه بزار توضیح بده بچه
بابا هم که همیشه میگه حرف حرف مادرته چشمی گفت که توضیح دادم : اون مرد نمی دونم از کجا پیدا شد که بهم شلیک کرد بعد منم شلیک کردم آخه مروارید تفنگ از کجا می خواست بیاره ؟ تفنگ من بود . وقتی مرد مروارید تفنگ رو ازم گرفت رفت نشست رو مرده و دستش و تفنگ رو با خون سر مرده خونی کرد و ...
بابام حیرت زده لب زد : صبر کن صبر کن صبر کن ! یعنی می خوای بگی که ...
مامان جمله بابا رو کامل کرد : اون جرم تو رو گردن گرفته که یعنی ...
این بار من ادامه دادم : خودشو فدای من کرده !
آوا که تا الان ساکت بود انگار فشاری شده بود که گفت : سانیار نکنه عاشقش شدی سعی داری با این دروغ ها قتلش رو گردن بگیری ...
سانیار : دروغ ؟
آوا: آره.
سانیار : اصلا عاشقش شده باشم به تو ربطی داره
آوا: چی ... چی میگی من دوست دخترتم !
با نیشخند گفتم : دوست دختر زوریم
نمی دونم چم شده بود ولی داشتم عصبانیت و عقده این ماه ها رو میدادم بیرون . حق داشتن تعجب کنن . از نظرشون یه مرد مطیع و فرمانبردار خانوادم.
بابا که تا این مدت ساکت بود گفت : کافیه ! سانیار اگه سعی داری قتل رو گردن بگیری ...
عصبی غریدم: فک کردین دروغ میگم؟ کی دروغ گفتم که این دومین بارش باشه هاااااان!؟
مامان حیرت زده لب زد : سانیار !
گفتم : جان سانیار .
وقتی اینطور میگفتم خیلی خوشش میومد .
مامان گفت : فدات شم من باور دارم حرفت رو .
بعد نگاهی به بابا انداخت و گفت : الان باید به دختره پاداش بدیم؟
بابا کلافه گفت : نمی دونم بقیه فک میکنن داری قتل رو گردن میگیری و یه جورایی بد میشه برات .
بابا نگاهی به آوا کرد و گفت : دخترم چند لحظه تنهامون می زاری؟
آوا حرصی شد ولی حرفی نزد و بلند شد رفت .
بابا گفت : بشین پسرم
متعجب از اینکه آوا رو چرا فرستاد نشستم . مامان هم کنجکاو بود .
بابا گفت : راستی تو اتاق دختره چی کار میکردی اصلا
کلافه گفتم : مهمه الان؟
مامان خندون گفت : حالا تعریف کن ضرر نمیکنیم که .
باز کلافه گفتم : تو سالن طبقه بالا بودیم که یهو مروارید اومدو خلاصه کنم ازم خوشش اومد و رو پام نشست و خوابش برد منم بردمش تو اتاقش که بزارمش تو تختش همین .
مامان باز خندون گفت : میگن اونایی که اختلال روانی از افراد کمی خوشش میاد و با افراد کمی خوب رفتار میکنن ...
باز خواستم درمورد اختلال روانی سوال کنم که
بابا گفت : همیشه روی مثبت همه چیز رو نگا میکنی .
مامان عصبی گفت : چیه چیز بدیه ؟
بابا ترسیده دستاشو به معنی تسلیم برد بالا و گفت : البته که نه عشقم .
مامان روش رو برگردوند و گفت : اصلا چرا باهام ازدواج کردی وقتی باهام نمیسازی ؟!
باز شروع شد...
بابا رفت کنارش نشست بغلش کرد قوربون صدقش میرفت منم عین مترسک اون وسط نگاشون میکردم .
دیگه داشتم فکر رفتن به سرم میزد که مامان گفت : وای این بچه هم اینجاست که
طلبکار گفتم : آره اینجاست .
بابا هم خندون گفت : خب بگذریم
بعد جدی شد ولی دستش دور مامان برنداشت .
ادامه داد : وقتشه که ازدواج کنی .
لایکا بالا ۸ تا بازنشر بالا ۸ تا
به خدا اینو نرسونید پارت نمیزارم .
- ۷۵۱
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط