همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 13

"ویو پارک دوین"

صدای آلارم گوشی...

صدای آلارم دوم...

صدای آلارم سوم...

و بعد...

+«لعنت بهت...»

دستم از زیر پتو بیرون اومد..

و گوشی رو پیدا کرد..

خاموشش کردم..

و دوباره سرمو توی بالش فرو بردم..

فقط پنج دقیقه...

فقط پنج دقیقه دیگه...

تق!

چشمام باز شد..

تق!

دوباره...

اخمام جمع شد..

کی صبح صبحی داشت چکش کاری میکرد؟

تق!

اینبار صاف نشستم..

+«چی کوبیده میشه؟»

موهام نصفش روی صورتم بود..

نصفش روی بالش..

و اعصابم رسما نابود بود..

از تخت پایین اومدم..

در اتاقو باز کردم..

و از راهرو بیرون رفتم..

تق!

صدا از پایین میومد..

آروم از پله ها پایین رفتم..

تا رسیدم به پذیرایی..

و همونجا خشکم زد..

_«صبح بخیر.»

+«نه.»

_«...»

+«اصلا صبح بخیر نیست.»

جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود..

یه لباس ورزشی مشکی پوشیده بود..

موهاش هنوز یکم خیس بودن..

و یه جعبه ابزار روی زمین بود..

+«داری چیکار میکنی؟»

_«پرده نصب میکنم.»

+«ساعت هفت صبح؟»

_«ساعت هفت و نیمه.»

+«فرقی نداره.»

_«داره.»

+«نداره.»

جونگ کوک بدون اهمیت به غر غر من..

دوباره مشغول کار شد..

منم دست به سینه ایستادم..

+«مردم عادی این ساعت خوابن.»

_«مردم عادی سرکار هم دیر نمیرسن.»

+«کنایه بود؟»

_«شاید.»

+«خیلی خنده داری.»

_«میدونم.»

چشمامو ریز کردم..

این مرد کم کم زیادی رو اعصابم راه میرفت..

نگاهم روی پرده جدید افتاد..

+«این از کجا اومده؟»

_«خریدم.»

+«بازم خریدی؟»

_«بله.»

+«بدون اجازه من؟»

جونگ کوک برگشت سمتم..

_«خانوم پارک.»

+«چیه؟»

_«قرار نیست هر روز این بحث رو تکرار کنیم؟»

+«چرا.»

_«عالی.»

+«خیلی.»

صدای میو بلندی اومد..

بم از زیر میز بیرون اومد..

و مستقیم رفت سمت جونگ کوک..

بعد...

خودشو به پاش مالید..

دهنم باز موند..

+«خیانتکار.»

_«چی؟»

+«گربه ام خیانت کرد.»

جونگ کوک پایین رو نگاه کرد..

بم دوباره خودشو به پاش مالید..

_«فکر کنم دوستم داره.»

+«نه.»

_«چرا.»

+«فقط دنبال غذاست.»

_«پس شما رو هم بخاطر غذا دوست داره؟»

+«خفه شو.»

_«باشه.»

بم حتی اجازه داد جونگ کوک نوازشش کنه..

و این دیگه آخر دنیا بود..

چون بعضی وقتا خود منو گاز میگرفت..

+«واقعا ناراحتم.»

_«بخاطر چی؟»

+«بخاطر اینکه گربه ام تو رو بیشتر از من دوست داره.»

جونگ کوک خندید..

و من از اینکه باعث خندیدنش شده بودم بیشتر ناراحت شدم..

نیم ساعت بعد...

لباس پوشیده بودم..

کیفم رو برداشته بودم..

و آماده رفتن بودم..

وقتی وارد آشپزخونه شدم..

روی میز دو تا لیوان قهوه بود..

و چند تا تست..

اخمام بالا رفت..

+«مهمون داری؟»

_«نه.»

+«پس چرا دو تا؟»

_«یکیش مال شماست.»

پلک زدم..

+«چی؟»

_«صبحونه.»

+«برای من؟»

_«نه برای همسایه.»

+«خیلی رو مخی.»

_«میدونم.»

آروم روی صندلی نشستم..

هنوز باورم نمیشد..

جونگ کوک در حالی که داشت قهوه اش رو میخورد گفت:

_«امروز بعد از شرکت.»

+«هوم؟»

_«باید با خواهرها تماس بگیریم.»

+«اه.»

_«منم خوشحال نیستم.»

+«فکر میکنی جواب بدن؟»

_«نمیدونم.»

+«بالاخره یه چیزو نمیدونی.»

_«خانوم پارک.»

+«جانم؟»

_«قهوه تون سرد میشه.»

پوزخندی زدم..

و لیوان رو برداشتم..

اما ته دلم یه حس عجیبی بود...

انگار امروز قرار بود یه چیزی تغییر کنه...

و با شناختی که از شانس خودم داشتم...

احتمالا اون تغییر اصلا آروم و بی دردسر نبود...

شرط = ۲٠٠ لایک، 100 بازنشر
دیدگاه ها (۷)

همخونه اجباری... پارت 14. "ویو پارک دوین"صبحونه تموم شد..من ...

همخونه اجباری... پارت 16."ویو پارک دوین"_«این.»گوشی رو از دس...

همخونه اجباری... پارت 12."ویو پارک دوین"رمن ها آماده شدن..ال...

همخونه اجباری.. پارت 11. "ویو پارک دوین"برای چند ثانیه هیچکد...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط