رمان عشق بی مقدمه👇
رمان عشق بی مقدمه👇
از یه نظرم میترسیدم بابا بفهمه که....اینا دروغ گفتن که داداشه ...بهارو سحران
بعد دیگه بابا عمرا بهم اعتماد میکرد...
...
بابا گفت
-باشه برید خوش باشید ولی مراقبه مهتاب باشید ...خیلی لجبازه یه وقت کاری دسته خودش میده..
آرتین خندش گرفت...
کثافته بیشعور نخند...
سلین گفت
-بله عمو جان ما دوستمونو میشناسیم مواظبشیم...
بابا گفت
-راسی با چی میرید؟
سحر جواب داد
-عمو با هواپیما ما یه جای اضافه هم گرفتیم ...اونو میدیم به مهتاب چون ..میدونسیم شما راضی میشید و دلمونو نمیشکنید
...
ای سحره چاپلوس
...وویی با هواپیما...
بابا خداحافظی کردو رفت
سحر اومد جلو...
مهتاب عملیات به خوبی انجام شد..ایول
زدیم کفه دسته هم...
آرتین اخم کرده بود ...احمقه کپور واسه من کلاسم میزاره...بیچاره چقدر واسش لقب گزاشتم معلوم نیس اون واسم چی گذاشته
خخخ
سحر ادامه داد
-فردا ساعت ۸آرتین میاد دنبالت...
ماهم با سامیار میریم...
دیگه نمیتونسم حرفی بزنم ..فقط سر تکون دادم...ساعت ۱۰شب بود ..
میخواسم از بابا تشکر کنم...رفتم دره اتاقشو زدم.
-بابا
-جانم دخترم
...بابا چقدر مهربون شده ..الهی قربونش بشم...مهربون بود
رفتم تو
-بهههه دختر نازم کاری داشتی عزیزم؟
-اومدم تشکر کنم که گذاشتید برم و بهم اعتماد کردید...
-قربونت بشم دخترم...من که نمیتونم زورت کنم....
لپه بابارو محکم بوس کردمو ...گفتم
-شب بخیر بابا جونم فردا باید زود بیدار شم وسایلمو جمع کنم...
-شب بخیر یکی یه دونم...
رفتم سمته اتاقم ...
دراز کشیدم روی تخت ..پتو رو کشیدم روم...رفتم تو فکر...
خدایا چرا همه دوستام فکرشون درگیره آرتینه؟؟...مگه اون چی داره آخه...چی داره که دوستام میبینن ولی من نمیبینم....
از نظر من یه پسره علافه ..مغروره از خود راضی..
ولی از حق نگذریم خیلی جذابه...بوی عطرش..مدل موهاش..وایییی هیکلش...
مطمئنم از اون سیکس پک داراس
....اون شب خیلی راحت خوابیدم...
صبح با صدای گوشیم بیدار شدم...
....وای زنگ هشدارر
با چشمای بسته نشستم روی تخت....چن دقیقه در حال لود شدن بودم...
پاشدم رفتم دستشویی آب زدم به صورتم ...وای چشمم به چشام تو آینه افتاد...شده بود سبز خیلی قشنگ...
آخه چشا من تیله ایه با هر آرایش یا هر تیپ رنگ لباسی که بپوشم همون رنگ میشه...
خیلیم سفید شده بودم..
با موهای ژولیده پولیده ...شونه نکرده
یکم چشامو مالوندم
رفتم ساک کوچیک اندازه خودم صورتیمو برداشتم..
زیپشو باز کردم...
همه ی لباسایی که لازم دارمو گذاشتم ...مایو هم گذاشتم شاید رفتیم استخر...
کلاهامو گذاشتم مانتو های خوشگلمو
لباس راحتی ...لباس زیر...خب وسایلمو جمع کردم ساعت ۷:۳۰بود ...هندزفریو شارژرمو ...با پاور بانکمو برداشتم....کیف وسیله آرایشمو در آوردم ...یه خط لبه صورتی پررنگ با رژه قرمز برداشتمو خیلی قشنگ متناسب با حالت لبم کشیدم...پوستم سفید و بدون لک لود..پس نیازی به کرم نبود ولی یکم خیلی کم کرم ضد افتاب زدم...ریملمو برداشتم...ابروهام پرپشت و بلند بود نیازی به ریمل نبود...ولی من برای نشون دادن بیشتر چشام زدم ...وای چشام چقدر خوشگل شده بود....قربونه خودم بشم...
حالاهم نوبت خط چشم شد...یه خطه چشم نازک قشنگ کشیدم ...خودم خر کیف شدم...
ایول...
یه مانتوی خیلی خاص انتخاب کردم..
آستیناش و تا نصف مانتو رنگ زرد خیلی قشنگ بور که از نصف مانتو به بعد سیاه بودو تاخیلی کم بالاتر از زانوم میوم...و تو آستیناش طرح های خیلی قشنگه سیاه بود
مانتو خیلی خوش فرم تو تنم بود..
همه کارامو کردم که زنگه خونه خورد...
رفتم بابارو بوس کردم
-مهتابه بابا مواظب خودت باش دخترم
-چشم بابا خدافظ
-خدافظ
تا درو باز کردم پوشه ی قشنگش معلوم شد...ـ
وای این ارتین بود چقدررر خوشگلو حذاب شده بود....باورم نمیشه...
دوس داشتم بگیرم بوسش کنم ...
یهو به خودم اومدم
مهتاب چته تو ...تو که از همه پسرا بدت میومد ...نباید حتی بهش رو بدی..
با اخم رفتم ..نشستم رو صندلی شاگرد ماشین بدونه اینکه سلام کنم...اونم سلام نکرد...
جهنم...به درک واسم مهم نیس
..فک کرده کیه با خودش...
ولی چرا...همه ی پسرا دوس دارن به دخترا تیکه بندازن ولی این اون موقع کاری به کاره دخترا نداره...مگه اینکه اذیتش نکنن
...برام جالب بود
یهو در اومد گفت..
-فک نمیمردم دختره لوسی باشی
جواب ندادم...
-نمیدونم چرا انقدر دخترا لوسن بعدم....
-بعدم چی؟هان؟...ببین آقا کوچولو نظرت واسم هیچ مهم نیس حالا هرحرفی دوس داری بزن ...
یه نیشخندی زد گفت
-خیلی پرویی ..دختری به پروییه تو ندیدم تاحالا...نمیدونم این زبونو از کجا آوردی...تو قرار بوده پسر شی انگار...
خیلی بر خورد بهم...ینی دختر بودنمو زیر سوال برد...
-هوی حرفه دهنتو بفهما هرچی هیچی بهت نمیگم...بخاطر اینه که از پسرا متنفرم ...همشون از خود راضین.
از یه نظرم میترسیدم بابا بفهمه که....اینا دروغ گفتن که داداشه ...بهارو سحران
بعد دیگه بابا عمرا بهم اعتماد میکرد...
...
بابا گفت
-باشه برید خوش باشید ولی مراقبه مهتاب باشید ...خیلی لجبازه یه وقت کاری دسته خودش میده..
آرتین خندش گرفت...
کثافته بیشعور نخند...
سلین گفت
-بله عمو جان ما دوستمونو میشناسیم مواظبشیم...
بابا گفت
-راسی با چی میرید؟
سحر جواب داد
-عمو با هواپیما ما یه جای اضافه هم گرفتیم ...اونو میدیم به مهتاب چون ..میدونسیم شما راضی میشید و دلمونو نمیشکنید
...
ای سحره چاپلوس
...وویی با هواپیما...
بابا خداحافظی کردو رفت
سحر اومد جلو...
مهتاب عملیات به خوبی انجام شد..ایول
زدیم کفه دسته هم...
آرتین اخم کرده بود ...احمقه کپور واسه من کلاسم میزاره...بیچاره چقدر واسش لقب گزاشتم معلوم نیس اون واسم چی گذاشته
خخخ
سحر ادامه داد
-فردا ساعت ۸آرتین میاد دنبالت...
ماهم با سامیار میریم...
دیگه نمیتونسم حرفی بزنم ..فقط سر تکون دادم...ساعت ۱۰شب بود ..
میخواسم از بابا تشکر کنم...رفتم دره اتاقشو زدم.
-بابا
-جانم دخترم
...بابا چقدر مهربون شده ..الهی قربونش بشم...مهربون بود
رفتم تو
-بهههه دختر نازم کاری داشتی عزیزم؟
-اومدم تشکر کنم که گذاشتید برم و بهم اعتماد کردید...
-قربونت بشم دخترم...من که نمیتونم زورت کنم....
لپه بابارو محکم بوس کردمو ...گفتم
-شب بخیر بابا جونم فردا باید زود بیدار شم وسایلمو جمع کنم...
-شب بخیر یکی یه دونم...
رفتم سمته اتاقم ...
دراز کشیدم روی تخت ..پتو رو کشیدم روم...رفتم تو فکر...
خدایا چرا همه دوستام فکرشون درگیره آرتینه؟؟...مگه اون چی داره آخه...چی داره که دوستام میبینن ولی من نمیبینم....
از نظر من یه پسره علافه ..مغروره از خود راضی..
ولی از حق نگذریم خیلی جذابه...بوی عطرش..مدل موهاش..وایییی هیکلش...
مطمئنم از اون سیکس پک داراس
....اون شب خیلی راحت خوابیدم...
صبح با صدای گوشیم بیدار شدم...
....وای زنگ هشدارر
با چشمای بسته نشستم روی تخت....چن دقیقه در حال لود شدن بودم...
پاشدم رفتم دستشویی آب زدم به صورتم ...وای چشمم به چشام تو آینه افتاد...شده بود سبز خیلی قشنگ...
آخه چشا من تیله ایه با هر آرایش یا هر تیپ رنگ لباسی که بپوشم همون رنگ میشه...
خیلیم سفید شده بودم..
با موهای ژولیده پولیده ...شونه نکرده
یکم چشامو مالوندم
رفتم ساک کوچیک اندازه خودم صورتیمو برداشتم..
زیپشو باز کردم...
همه ی لباسایی که لازم دارمو گذاشتم ...مایو هم گذاشتم شاید رفتیم استخر...
کلاهامو گذاشتم مانتو های خوشگلمو
لباس راحتی ...لباس زیر...خب وسایلمو جمع کردم ساعت ۷:۳۰بود ...هندزفریو شارژرمو ...با پاور بانکمو برداشتم....کیف وسیله آرایشمو در آوردم ...یه خط لبه صورتی پررنگ با رژه قرمز برداشتمو خیلی قشنگ متناسب با حالت لبم کشیدم...پوستم سفید و بدون لک لود..پس نیازی به کرم نبود ولی یکم خیلی کم کرم ضد افتاب زدم...ریملمو برداشتم...ابروهام پرپشت و بلند بود نیازی به ریمل نبود...ولی من برای نشون دادن بیشتر چشام زدم ...وای چشام چقدر خوشگل شده بود....قربونه خودم بشم...
حالاهم نوبت خط چشم شد...یه خطه چشم نازک قشنگ کشیدم ...خودم خر کیف شدم...
ایول...
یه مانتوی خیلی خاص انتخاب کردم..
آستیناش و تا نصف مانتو رنگ زرد خیلی قشنگ بور که از نصف مانتو به بعد سیاه بودو تاخیلی کم بالاتر از زانوم میوم...و تو آستیناش طرح های خیلی قشنگه سیاه بود
مانتو خیلی خوش فرم تو تنم بود..
همه کارامو کردم که زنگه خونه خورد...
رفتم بابارو بوس کردم
-مهتابه بابا مواظب خودت باش دخترم
-چشم بابا خدافظ
-خدافظ
تا درو باز کردم پوشه ی قشنگش معلوم شد...ـ
وای این ارتین بود چقدررر خوشگلو حذاب شده بود....باورم نمیشه...
دوس داشتم بگیرم بوسش کنم ...
یهو به خودم اومدم
مهتاب چته تو ...تو که از همه پسرا بدت میومد ...نباید حتی بهش رو بدی..
با اخم رفتم ..نشستم رو صندلی شاگرد ماشین بدونه اینکه سلام کنم...اونم سلام نکرد...
جهنم...به درک واسم مهم نیس
..فک کرده کیه با خودش...
ولی چرا...همه ی پسرا دوس دارن به دخترا تیکه بندازن ولی این اون موقع کاری به کاره دخترا نداره...مگه اینکه اذیتش نکنن
...برام جالب بود
یهو در اومد گفت..
-فک نمیمردم دختره لوسی باشی
جواب ندادم...
-نمیدونم چرا انقدر دخترا لوسن بعدم....
-بعدم چی؟هان؟...ببین آقا کوچولو نظرت واسم هیچ مهم نیس حالا هرحرفی دوس داری بزن ...
یه نیشخندی زد گفت
-خیلی پرویی ..دختری به پروییه تو ندیدم تاحالا...نمیدونم این زبونو از کجا آوردی...تو قرار بوده پسر شی انگار...
خیلی بر خورد بهم...ینی دختر بودنمو زیر سوال برد...
-هوی حرفه دهنتو بفهما هرچی هیچی بهت نمیگم...بخاطر اینه که از پسرا متنفرم ...همشون از خود راضین.
- ۱۷.۹k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط