「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 17
✦.................................

لباس صورتی رنگ ساده‌ای پوشیده بود که کاملاً اندازه‌اش بود، موهای بلندش را با حوصله شانه زد، چند تارشان را شت گوش فرستاد و کمی تینت روی لب‌ هایش زد.

نگاهش به آینه افتاد، بی‌اختیار لبخند کمرنگی زد:

+ بد نشدم...

کیف کوچکش را برداشت و آرام از اتاق بیرون رفت.

وقتی وارد سالن غذاخوری شد؛ فقط سوها جونگ‌هو و دوهیون دور میز نشسته بودند..

سوها با دیدنش لبخند زد:

سوها: صبح بخیر عزیزم، بیا بشین.

+ صبح بخیر.

نیکی کنار میز نشست؛ این بار نه خبری از طعنه‌های سولی و دایون بود و نه نگاه‌های سنگین شب قبل.

صبحانه در سکوت آرامی گذشت.

دوهیون چند بار یواشکی به نیکی نگاه کرد اما هر بار که نگاهشان به هم می‌افتاد، سریع سرش را پایین می‌انداخت... بعد از صبحانه، نیکی مودبانه تشکر کرد و از عمارت بیرون رفت

هوای صبح خنک بود... نسیم آرامی بین شاخه‌ های درختان بلند باغ می‌پیچید و بوی گل‌های سفید تمام محوطه را پر کرده بود.

نیکی آرام قدم می‌زد و با کنجکاوی اطراف را نگاه می‌کرد.

«چه خونه‌ی عجیبی...»

هر طرف که نگاه می‌کرد، باغی بزرگ‌تر از قبلی دیده میشد، بیست دقیقه بعد نگاه کردن عمارت چشمش به مسیر سنگفرشی افتاد که پشت عمارت می‌رفت.

کنجکاو شد، آرام همان مسیر را دنبال کرد با عبور از چند درخت بلند، ناگهان به محوطه‌ای جداگانه رسید؛ حصارهای فلزی بلند، فضای بزرگی را احاطه کرده بودند.

وسط محوطه...

یک ببر بنگال عظیم‌الجثه با قدم‌ های سنگین این طرف و آن طرف می‌رفت

نیکی همان لحظه خشک شد.

+ وای خدا...

ببر سرش را بلند کرد؛ چشم‌ های طلایی‌ اش مستقیم روی نیکی قفل شد، چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردند

بعد...

ببر با غرشی کوتاه به سمت حصار دوید، نیکی ناخودآگاه یک قدم عقب رفت قلبش تند می‌زد.

اما وقتی دید حیوان پشت حصار ایستاده و فقط با بی‌قراری دور خودش می‌چرخد، ترسش کم‌ کم جایش را به دلسوزی داد، نگاهش روی چشم‌ های ببر ماند

+ آروم... من کاری باهات ندارم.

ببر دوباره غرشی آرام کرد، نیکی خیلی آهسته جلو رفت دستش را از لای میله‌ها داخل نبرد؛ فقط کف دستش را روی حصار گذاشت و با صدایی نرم گفت:

+ هی... معلومه عصبی‌ای.

چند لحظه بعد، ببر آرام‌تر شد قدم‌هایش کند شد و نزدیک حصار نشست، نیکی لبخند کوچکی زد.

+ آفرین... همین‌جوری.

با احتیاط دستش را از فضای امنی که نگهبان‌ها برای تماس با حیوانات در نظر گرفته بودند جلو برد و خیلی آرام روی موهای نرم کنار گردنش دست کشید.

ببر پلک‌ هایش را بست؛ غرش کوتاهش این بار بیشتر شبیه خرخر آرامی بود

+ اوه... تو که اصلاً بدجنس نیستی.

همان لحظه... چند متر آن‌طرف‌تر، روی بالکن طبقه‌ی دوم عمارت جونگکوک با یک فنجان قهوه در دست ایستاده بود؛ از همان لحظه‌ای که نیکی وارد باغ شده بود، بی‌صدا نگاهش می‌کرد

وقتی دید بدون ترس به شدو نزدیک شد، ابرویش خیلی جزئی بالا رفت.

شدو حتی به نگهبان‌های خودش هم اجازه نمی‌داد این‌طور لمسش کنند اما حالا بی هیچ مقاومتی زیر دست دختر غریبه آرام گرفته بود.

جونگکوک جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید نگاهش هنوز روی نیکی بود نه از روی علاقه... از روی تعجب، برای اولین بار کسی را می‌دید که شدو به جای حمله کردن کنارش آرام گرفته بود.

شدو آرام سرش را به دست نیکی تکیه داده بود و چشم‌های طلایی‌اش نیمه‌باز مانده بودند.

نیکی لبخند کم‌رنگی زد و دوباره با احتیاط روی موهای نرم کنار گردنش دست کشید.

+ معلومه هیچ‌کس درست نوازشت نکرده...

همان لحظه...صدای سوت کوتاه و محکمی در باغ پیچید، شدو ناگهان گوش‌ هایش را تیز کرد سرش را بالا آورد و بلافاصله از کنار نیکی فاصله گرفت.

چند قدم عقب رفت و بعد با قدم‌های آرام اما مطیع، به سمت مردی که تازه وارد محوطه شده بود حرکت کرد، نیکی هم ناخودآگاه نگاهش را دنبال کرد:

جونگکوک بود.

پیراهن مشکی آستین‌ کوتاهش روی اندام ورزیده‌اش کاملاً نشسته بود و ساعت نقره‌ای دور مچش زیر نور آفتاب برق می‌زد با همان چهره‌ی همیشه سرد، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و دست دیگرش را آرام پایین آورد.

شدو بدون کوچک‌ ترین تردیدی خودش را به او رساند، جونگکوک فقط یک بار دستش را روی سر ببر کشید

همان حیوانی که چند دقیقه قبل بی‌قرار دور محوطه می‌چرخید، حالا کاملاً آرام کنار پایش نشسته بود، نیکی با تعجب زیر لب گفت:

+ پس صاحبش تویی...

جونگکوک نگاهش را از شدو گرفت و برای اولین بار از فاصله‌ی نزدیک به نیکی خیره شد؛ نه لبخندی...نه تعجبی... فقط همان نگاه سنگین و نافذ

چند ثانیه سکوت بینشان ماند بعد با همان صدای بم و آرام گفت:
دیدگاه ها (۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 16✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 15✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط