دیریست که نه شعر...

دیریست که نه شعر...



نه روایت خاطره ها از سفر گذشته ها...



نه حلول آرزوها...



امیدی به رهاییم از این نابودگاه نمی دهد...!



دیگر هیچ رهگذری...
.


چراغی به کوچه تاریکم نمی برد...



من به تماشای افول ستاره ام...



نشسته ام...



چه بی ثمر...



چشمانم را به انتظار آویخته ام ...!



بودن در این نابودگاه ثمری جز هیچ ندارد...



ای آشنا...



چشم دلت بگشا و حال من بنگر...



سوز ساز دلم با تو سخنها خواهد گفت...



امشب که در کنار منی...



غم گسار من باش و سایه از سر من تا سپیده نگیر...



ای اشک من ببار ...
دیدگاه ها (۵)

در میان گریه هایم, همچو یک شمع مذابم.... در میان آرزوها, ...

میدانی.... دیشب در عمق تنهایهایم.... در سکوت پایان ناپذیر ات...

یک شبی مجنون نمازش را شکست, بی وضو در کوچه لیلا نشست.... عش...

"دردی نهان در سینه دارم ،کیست دردم را بداند..." ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط