و صبحستایشگر چشمان توستتبسم کن در لحظه هاپلک پنجرهباران می پاشدبر التهاب سایه های کوچهپرنده می طرَبَد در نفسمماه را بوسیده امتا سپید بمانمروی شرق شانه هاتبسم کن در لحظه هاتا ستاره ریزداز آسمان خوابمیان تلاطم آب...!