پارت
پارت 1
به لباس عروسم چنگ زدم و با استرسی که به جونم افتاده بود به احسان نگاه کردم.توی چشماش شرارت و نفرت موج میزد.
حتما اشتباه اومده بود،آرایشگر به جای محمد رضا احسانو رو فرستاده بود داخل.
سعی کردم حسای بد رو از خودم دور کنم.
دامن لباسم رو توی مشتام فشار دادم و با اشاره به در گفتم :
-فکر کنم اتاق و اشتباه اومدی آقا احسان من دارم ازدواج میکنم بسه دست از سرم بردار لطفا برید بیرون من حجاب ندارم عروس شما...
احسان با اون نگاه تیره بی توجه به حرفام جلو اومد.
تو یه حرکت به موهای شینیون شده م چنگ زد و تنم رو به طرف خودش کشید.
با هین بلندی پرت شدم توی بغلش.
روز عروسی نباید مرد دیگه ای من رو با اون لباس و آرایش میدید.
بابام من رو میکشت که نا محرم تنم رو دیده.
قبل از اینکه جیغ بکشم دستش رو جلوی بینیش گرفت و پچ زد:
- هیس..تا من نخوام کسی از اون در داخل نمیاد تو مگه مال بهرام نبودی؟ نکنه تاوان دل بهرامو میخوای بدی فکر کردی کی هستی؟ راحت دلبری کنی بری؟ عروسیت سر میگیره بنظرت؟سعی کن عاقل باشی فرزانه یکم از اینمغز کوچولوت استفاده کن!
احسان با حرفاش وحشت زده ترم میکرد.
چشمای شرورش و عطرش ترکیبی بود که بوی جهنم میداد.انگار شیطان بود که از طبقه هفتم جهنم فرار کرده.
نفس لرزونی کشیدم و گفتم:خواهش میکنم ولم کن دردسر نمیخوام
تنم بین بازوهای احسان میلرزید و پاهام دیگه جون نداشت.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-من همون کسیم عروسیت و جلو انداخت تا دست بابات بهت نرسه من سامانیم فرزانه سامانییییی
حرفای احسان رو نمیفهمیدم، فقط میترسیدم محمدرضا بیاد و خبر به گوش بابام برسه.گفتم:-تو رو خدا...بابام اگه.......
بغضم بزرگ تر شد و احسان نیشخند میزد ...میگفت گریه نکن فرزانه منو سر حال میکنه تو ک میدونی زجر کشیدن بقیه خوشحالم میکنه
فکر میکردم اگه ازدواج کنم خلاص میشم اما حالا احسان با اون چشمای سبز و براق با کینه بهم خیره شده بود. فقط بلایی ک سرم بهرام آوردم تو سرش بود میگفت گوه خوردی با بهرام بازی کردی بهرام رفیق خیلی خیلی نزدیک احسانه سرش آدم کشته پول خونشونو هم میده بدون هیچ عذاب وجدانی
. گفتم احسان بسه ولم کن از بازی کثیفتون میخوام بیام بیرون ولم کنین
از اینکه بین بازوهای یه احسان باشم نفرت داشتم.
از دستمالی شدن و نفس های تند شده شدش میترسیدم.بوی توت فرنگی حالم رو بهم میزد.دهنش بوی توت فرنگی میداد ولی عطرش آدمو روانی میکرد
احسان با تفریح و نیشخند به درموندگیم نگاهی انداخت و گفت:
-پس از من چیزی نمیدونی بعد این همه مدت ن؟ بصبر تا خود واقعی مو ببینی بچه بعد یهو دستمو کشید منو خارج کرد و سوار یکی از ماشین های بادیگارد هاش کرد خودشم سوار ماشین خودش شد حرکت کرد
به لباس عروسم چنگ زدم و با استرسی که به جونم افتاده بود به احسان نگاه کردم.توی چشماش شرارت و نفرت موج میزد.
حتما اشتباه اومده بود،آرایشگر به جای محمد رضا احسانو رو فرستاده بود داخل.
سعی کردم حسای بد رو از خودم دور کنم.
دامن لباسم رو توی مشتام فشار دادم و با اشاره به در گفتم :
-فکر کنم اتاق و اشتباه اومدی آقا احسان من دارم ازدواج میکنم بسه دست از سرم بردار لطفا برید بیرون من حجاب ندارم عروس شما...
احسان با اون نگاه تیره بی توجه به حرفام جلو اومد.
تو یه حرکت به موهای شینیون شده م چنگ زد و تنم رو به طرف خودش کشید.
با هین بلندی پرت شدم توی بغلش.
روز عروسی نباید مرد دیگه ای من رو با اون لباس و آرایش میدید.
بابام من رو میکشت که نا محرم تنم رو دیده.
قبل از اینکه جیغ بکشم دستش رو جلوی بینیش گرفت و پچ زد:
- هیس..تا من نخوام کسی از اون در داخل نمیاد تو مگه مال بهرام نبودی؟ نکنه تاوان دل بهرامو میخوای بدی فکر کردی کی هستی؟ راحت دلبری کنی بری؟ عروسیت سر میگیره بنظرت؟سعی کن عاقل باشی فرزانه یکم از اینمغز کوچولوت استفاده کن!
احسان با حرفاش وحشت زده ترم میکرد.
چشمای شرورش و عطرش ترکیبی بود که بوی جهنم میداد.انگار شیطان بود که از طبقه هفتم جهنم فرار کرده.
نفس لرزونی کشیدم و گفتم:خواهش میکنم ولم کن دردسر نمیخوام
تنم بین بازوهای احسان میلرزید و پاهام دیگه جون نداشت.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-من همون کسیم عروسیت و جلو انداخت تا دست بابات بهت نرسه من سامانیم فرزانه سامانییییی
حرفای احسان رو نمیفهمیدم، فقط میترسیدم محمدرضا بیاد و خبر به گوش بابام برسه.گفتم:-تو رو خدا...بابام اگه.......
بغضم بزرگ تر شد و احسان نیشخند میزد ...میگفت گریه نکن فرزانه منو سر حال میکنه تو ک میدونی زجر کشیدن بقیه خوشحالم میکنه
فکر میکردم اگه ازدواج کنم خلاص میشم اما حالا احسان با اون چشمای سبز و براق با کینه بهم خیره شده بود. فقط بلایی ک سرم بهرام آوردم تو سرش بود میگفت گوه خوردی با بهرام بازی کردی بهرام رفیق خیلی خیلی نزدیک احسانه سرش آدم کشته پول خونشونو هم میده بدون هیچ عذاب وجدانی
. گفتم احسان بسه ولم کن از بازی کثیفتون میخوام بیام بیرون ولم کنین
از اینکه بین بازوهای یه احسان باشم نفرت داشتم.
از دستمالی شدن و نفس های تند شده شدش میترسیدم.بوی توت فرنگی حالم رو بهم میزد.دهنش بوی توت فرنگی میداد ولی عطرش آدمو روانی میکرد
احسان با تفریح و نیشخند به درموندگیم نگاهی انداخت و گفت:
-پس از من چیزی نمیدونی بعد این همه مدت ن؟ بصبر تا خود واقعی مو ببینی بچه بعد یهو دستمو کشید منو خارج کرد و سوار یکی از ماشین های بادیگارد هاش کرد خودشم سوار ماشین خودش شد حرکت کرد
- ۵۲۰
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط