عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۰
(یک روز بعد – کتابخونه مدرسه، زنگ ناهار)
امیلی زودتر از همیشه رسیده بود. کتاب "شرق بهشت" رو از کیفش درآورد و گذاشت روی میز. نامه کوچیکی لای صفحه ۶۰ بود. جایی که جونگکوک آخرین بار خوندش.
دستش لرزید. چند بار برگه رو جا به جا کرد. بعد نفس عمیق کشید.
+"این فقط یه نامهست... هیچی نیست..."
ولی میدونست که هست. بود. خیلی هم بود.
در باز شد. جونگکوک وارد شد. شلوار جین مشکی، هودی طوسی، موهاش یه کم ژولیده، چشماش هنوز خوابآلود. کیفش رو انداخت روی صندلی و نشست روبروی امیلی.
· "زود اومدی."
· "تو هم زود اومدی."
· "ناهار نمیخوری؟"
· "نه... حوصله نداشتم."
جونگکوک نگاه به کتاب انداخت. "این رو آوردی برام؟"
امیلی سر تکون داد. + "آره. آخرش رو نخوندی."
کتاب رو برداشت. ورق زد. صفحه ۶۰. به برگه رسید.
نگاه کرد. برگه رو درآورد. بازش کرد.
یک لحظه سکوت مطلق. حتی صدای نفسها هم قطع شد.
امیلی داشت از خجالت آب میشد. صورتش مثل گوجه قرمز بود. دستهاش رو زیر میز قایم کرده بود و به هم فشار میداد.
جونگکوک نامه رو خوند. یک بار. دو بار. سه بار. بعد تا کرد و گذاشت توی جیبش.
· "اینو نوشتی؟"
· "آره..."
· "چرا ندادی مستقیم؟"
· "نمیدونم... ترسیدم."
جونگکوک به چشماش نگاه کرد. اون چشمای عسلی که همیشه توی ذهنش بود.
· "از چی ترسیدی؟"
· "از اینکه... شاید دوست نداشته باشی."
جونگکوک کتاب رو بست. گذاشت کنار. دستش رو دراز کرد و آروم دست امیلی رو گرفت. نه محکم. فقط به اندازهای که بفهمد.
· "اگه دوست نداشتم، نمیومدم اینجا."
امیلی نگاه به دستش کرد که توی دست جونگکوک بود. بعد به چشماش.
· "یعنی... دوست داری؟"
جونگکوک لبخند نزد. ولی توی چشماش یه چیزی بود. یه جواب. یه "بله"ی که هنوز از گلوش بیرون نیومده بود.
· "کتاب رو نگه میدارم. نامه رو هم."
بلند شد. کتاب و نامه رو برداشت و به سمت در رفت.
امیلی موند. قلبش داشت میزد بیرون.
· "جونگکوک!"
ایستاد. برگشت.
· "عصر امروز... میای قدم بزنیم؟ کنار رودخونه؟"
· "چرا؟"
· "چون... خواستم."
جونگکوک سر تکون داد. "باشه. ساعت ۵."
رفت.
امیلی نشست. به در بسته نگاه کرد. انگار هنوز جونگکوک رو میدید. دستش رو گرفت و به قلبش چسبوند.
("خوب شد... خوب شد...")
اشک شادی توی چشماش حلقه زد.
---
عصر همون روز – کنار رودخونه
آفتاب داشت غروب میکرد. آب رودخونه نارنجی شده بود. چند تا اردک روی آب شناور بودن. باد ملایمی میوزید.
امیلی رسید اول. روی یه نیمکت نشسته بود و بهش آب نگاه میکرد. موهاش رو بسته بود دم اسبی، یه لباس تابستونی ساده پوشیده بود.
صداهای قدم.
جونگکوک از راه رسید. این بار نه هودی مشکی، یه تیشرت سفید ساده، شلوارک مشکی، کفش ورزشی. موهاش هنوز ژولیده.
اومد و کنار امیلی نشست. فاصلهشون کم بود. نه خیلی، ولی به اندازهای که آرنجشون به هم بخوره.
· "اومدی."
· "گفتم میام."
سکوت کوتاهی. صدای آب، صدای پرندهها، صدای باد.
· "جونگکوک... من امروز توی نامه نوشتم که ازت نمیترسم. راستش... یه کم میترسم."
· "از چی؟"
· "از اینکه یه روز بری. و من نتونم کاری کنم."
جونگکوک به آب نگاه کرد. چند ثانیه بعد گفت:
· "من اونقدرها هم که فکر میکنی سخت نیستم."
· "میدونم. فقط نمیذاری کسی ببینت."
جونگکوک برگشت و به امیلی نگاه کرد. غروب آفتاب روشنش کرده بود. موهاش نور میگرفت. لبخندش آروم و نرم بود.
· "شاید تو... یکی از اون یکیها باشی."
· "یکی از چی؟"
· "یکی از اونایی که میبینن."
امیلی خندید. نه با صدا، با چشماش.
· "خب... پس بذار ببینمت. واقعی. بیپرده."
جونگکوک چیزی نگفت. ولی چند ثانیه بعد، اولین بار بود که جلو امیلی خندید. آروم. کوتاه. ولی واقعی.
اون غروب، کنار رودخونه، زیر نور نارنجی آفتاب، دو تا آدم تنها بودن. ولی تنها نبودن. باهم بودن.
و این، شاید بزرگترین معجزه بود.
---
ادامه دارد...
---
نظرتون چیه فندوقام؟
part=۱۰
(یک روز بعد – کتابخونه مدرسه، زنگ ناهار)
امیلی زودتر از همیشه رسیده بود. کتاب "شرق بهشت" رو از کیفش درآورد و گذاشت روی میز. نامه کوچیکی لای صفحه ۶۰ بود. جایی که جونگکوک آخرین بار خوندش.
دستش لرزید. چند بار برگه رو جا به جا کرد. بعد نفس عمیق کشید.
+"این فقط یه نامهست... هیچی نیست..."
ولی میدونست که هست. بود. خیلی هم بود.
در باز شد. جونگکوک وارد شد. شلوار جین مشکی، هودی طوسی، موهاش یه کم ژولیده، چشماش هنوز خوابآلود. کیفش رو انداخت روی صندلی و نشست روبروی امیلی.
· "زود اومدی."
· "تو هم زود اومدی."
· "ناهار نمیخوری؟"
· "نه... حوصله نداشتم."
جونگکوک نگاه به کتاب انداخت. "این رو آوردی برام؟"
امیلی سر تکون داد. + "آره. آخرش رو نخوندی."
کتاب رو برداشت. ورق زد. صفحه ۶۰. به برگه رسید.
نگاه کرد. برگه رو درآورد. بازش کرد.
یک لحظه سکوت مطلق. حتی صدای نفسها هم قطع شد.
امیلی داشت از خجالت آب میشد. صورتش مثل گوجه قرمز بود. دستهاش رو زیر میز قایم کرده بود و به هم فشار میداد.
جونگکوک نامه رو خوند. یک بار. دو بار. سه بار. بعد تا کرد و گذاشت توی جیبش.
· "اینو نوشتی؟"
· "آره..."
· "چرا ندادی مستقیم؟"
· "نمیدونم... ترسیدم."
جونگکوک به چشماش نگاه کرد. اون چشمای عسلی که همیشه توی ذهنش بود.
· "از چی ترسیدی؟"
· "از اینکه... شاید دوست نداشته باشی."
جونگکوک کتاب رو بست. گذاشت کنار. دستش رو دراز کرد و آروم دست امیلی رو گرفت. نه محکم. فقط به اندازهای که بفهمد.
· "اگه دوست نداشتم، نمیومدم اینجا."
امیلی نگاه به دستش کرد که توی دست جونگکوک بود. بعد به چشماش.
· "یعنی... دوست داری؟"
جونگکوک لبخند نزد. ولی توی چشماش یه چیزی بود. یه جواب. یه "بله"ی که هنوز از گلوش بیرون نیومده بود.
· "کتاب رو نگه میدارم. نامه رو هم."
بلند شد. کتاب و نامه رو برداشت و به سمت در رفت.
امیلی موند. قلبش داشت میزد بیرون.
· "جونگکوک!"
ایستاد. برگشت.
· "عصر امروز... میای قدم بزنیم؟ کنار رودخونه؟"
· "چرا؟"
· "چون... خواستم."
جونگکوک سر تکون داد. "باشه. ساعت ۵."
رفت.
امیلی نشست. به در بسته نگاه کرد. انگار هنوز جونگکوک رو میدید. دستش رو گرفت و به قلبش چسبوند.
("خوب شد... خوب شد...")
اشک شادی توی چشماش حلقه زد.
---
عصر همون روز – کنار رودخونه
آفتاب داشت غروب میکرد. آب رودخونه نارنجی شده بود. چند تا اردک روی آب شناور بودن. باد ملایمی میوزید.
امیلی رسید اول. روی یه نیمکت نشسته بود و بهش آب نگاه میکرد. موهاش رو بسته بود دم اسبی، یه لباس تابستونی ساده پوشیده بود.
صداهای قدم.
جونگکوک از راه رسید. این بار نه هودی مشکی، یه تیشرت سفید ساده، شلوارک مشکی، کفش ورزشی. موهاش هنوز ژولیده.
اومد و کنار امیلی نشست. فاصلهشون کم بود. نه خیلی، ولی به اندازهای که آرنجشون به هم بخوره.
· "اومدی."
· "گفتم میام."
سکوت کوتاهی. صدای آب، صدای پرندهها، صدای باد.
· "جونگکوک... من امروز توی نامه نوشتم که ازت نمیترسم. راستش... یه کم میترسم."
· "از چی؟"
· "از اینکه یه روز بری. و من نتونم کاری کنم."
جونگکوک به آب نگاه کرد. چند ثانیه بعد گفت:
· "من اونقدرها هم که فکر میکنی سخت نیستم."
· "میدونم. فقط نمیذاری کسی ببینت."
جونگکوک برگشت و به امیلی نگاه کرد. غروب آفتاب روشنش کرده بود. موهاش نور میگرفت. لبخندش آروم و نرم بود.
· "شاید تو... یکی از اون یکیها باشی."
· "یکی از چی؟"
· "یکی از اونایی که میبینن."
امیلی خندید. نه با صدا، با چشماش.
· "خب... پس بذار ببینمت. واقعی. بیپرده."
جونگکوک چیزی نگفت. ولی چند ثانیه بعد، اولین بار بود که جلو امیلی خندید. آروم. کوتاه. ولی واقعی.
اون غروب، کنار رودخونه، زیر نور نارنجی آفتاب، دو تا آدم تنها بودن. ولی تنها نبودن. باهم بودن.
و این، شاید بزرگترین معجزه بود.
---
ادامه دارد...
---
نظرتون چیه فندوقام؟
- ۵۱۸
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط