قهوه های جاویدان
قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۲
«برای تژای عزیزم!
دخترک زیبای من ، گفتم به دیدنم بیا و گوش نکردی ، اگر حال این نامه را میخوانید من دگر در این زندگانی که همه چیزم را از من گرفت نیستم . لطفاً نگذار دوری این خانواده از هم بی وصال بماند . این آخرین خواسته ی من است .»
نامه رابست . به روی گریان تژا خیره ماند . نه توان دیدن گریه هایش را داشت و نه توان هضم آن برگه ، آخر چرا باید از او بخواهد کمکش کند وقتی وصیت نامه ی مادر بزرگش چنین چیز ساده ای است . به خودش تلقین کرد که شاید برای او چنین نمایان باشد نه او .
گریه امان تژا را بریده بود . پسر دستپاچه شده بود . نمیدانست چگونه او را آرام کند . فقط به او نگاه میکرد .
تژا لب به سخن گشود :« چرا مانند بز من نگاه میکنی ؟ کمک میکنی یانه ؟»
پسر لبخندی زد و گفت :« مگه میشه ولت کنم ؟ فقط بگو باید چکار کنم ؟ »
و سکوت بینشان برقرار شد ، هیچ چیز فقط نگاه . دخترک به زمین خیره شد و گفت:« نمیدانم »
ــ نمیدانی ؟
ــ نمیدانم ، فقط باش .
ــ هستم ، من همیشه هستم این تو بودی که هیچ وقت حضور من رو حس نمیکردی .
ــ چرا ...نه... ببین
ــ میدونم .
ــ بیا بالا ، چای می خوری ؟
پسر که شوخ طبعیش گل کرده بود با حالتی مغرورانه رو به تژا گفت :« باید معذرت خواهی کنی تا ببخشمت »
تژا چشم غره ای کرد و متلکی انداخت و رفت . پسر بدون مکثی داد زد :« غلط کردم الان میام »
دخترک لبخندی گوشه ی لبش جمع شد ، مدت ها بود خندیده بود ، شاید برای آن بود که از او میخواست کمکش کند . وجود او لازم بود، حتی اگر قرار بود کاری برایش انجام ندهد .
قسمت ۱۲
«برای تژای عزیزم!
دخترک زیبای من ، گفتم به دیدنم بیا و گوش نکردی ، اگر حال این نامه را میخوانید من دگر در این زندگانی که همه چیزم را از من گرفت نیستم . لطفاً نگذار دوری این خانواده از هم بی وصال بماند . این آخرین خواسته ی من است .»
نامه رابست . به روی گریان تژا خیره ماند . نه توان دیدن گریه هایش را داشت و نه توان هضم آن برگه ، آخر چرا باید از او بخواهد کمکش کند وقتی وصیت نامه ی مادر بزرگش چنین چیز ساده ای است . به خودش تلقین کرد که شاید برای او چنین نمایان باشد نه او .
گریه امان تژا را بریده بود . پسر دستپاچه شده بود . نمیدانست چگونه او را آرام کند . فقط به او نگاه میکرد .
تژا لب به سخن گشود :« چرا مانند بز من نگاه میکنی ؟ کمک میکنی یانه ؟»
پسر لبخندی زد و گفت :« مگه میشه ولت کنم ؟ فقط بگو باید چکار کنم ؟ »
و سکوت بینشان برقرار شد ، هیچ چیز فقط نگاه . دخترک به زمین خیره شد و گفت:« نمیدانم »
ــ نمیدانی ؟
ــ نمیدانم ، فقط باش .
ــ هستم ، من همیشه هستم این تو بودی که هیچ وقت حضور من رو حس نمیکردی .
ــ چرا ...نه... ببین
ــ میدونم .
ــ بیا بالا ، چای می خوری ؟
پسر که شوخ طبعیش گل کرده بود با حالتی مغرورانه رو به تژا گفت :« باید معذرت خواهی کنی تا ببخشمت »
تژا چشم غره ای کرد و متلکی انداخت و رفت . پسر بدون مکثی داد زد :« غلط کردم الان میام »
دخترک لبخندی گوشه ی لبش جمع شد ، مدت ها بود خندیده بود ، شاید برای آن بود که از او میخواست کمکش کند . وجود او لازم بود، حتی اگر قرار بود کاری برایش انجام ندهد .
- ۱۲.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط