یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذا

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد. لبخندی زد و گفت:
موفقیت من زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.

دست از جنگیدن با کسانی که غیبتم را می کردند برداشتم.
دست از جنگیدن با خانواده همسرم کشیدم.

دیگر به دنبال جنگیدن برای جلب توجه نبودم
سعی نکردم انتظارات دیگران را برآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم.
دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که درباره من اشتباه می کند.

آنگاه شروع کردم به جنگیدن برای:
اهدافم
رویاهایم
ایده هایم و
سرنوشتم

روزی که جنگ های کوچک را متوقف کردم
روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد.

هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد.
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم.

ژوان وایس
دیدگاه ها (۱)

زمانی که با گوشی‌های هوشمندمان کار می‌کنیم، چند کتاب را از د...

روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم استاد سر کلاس آمد و میدان...

ماتیلدا : زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقطوقتی بچه هستی اینطور...

انسان باید آنقدر بزرگ باشد که اشتباهات خود را قبول کند، آن‌ق...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۷ با باز شدن در اتاق...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

یک بار از زنی موفق خواستم تاراز خود را با من در میان بگذارد....

یک بار از زنی موفق خواستم تا راز موفقیت خود را با من در میان...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد ...

یکبار از زنی موفق خواستم تا راز خود را با من در میان بگذارد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط