سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

پارت ۱: گرد و خاک، طومار و جابجایی ناخواسته 🌀📚😭✨

خورشید هنوز کاملاً بالا نیومده بود که صدای عصبانی بانو سوناده، مثل همیشه، سکوت دهکده رو شکوند و مستقیماً گوش‌های دو نوجوانی رو هدف گرفت که همیشه درگیر بودن: ناروتو و ساسوکه.

«هی شما دوتا! بیاین اینجا! سریع!»

ناروتو، با همون لبخند گیج و همیشگی‌اش که انگار دنیا رو ندیده، جلو اومد. «بله، سوناده-باچان؟ کاری داشتین؟»

ساسوکه، با یه آه کوتاه که معلوم بود از سر ناچاریه، کنارش ایستاد. «بازم چی شده؟»

سوناده با قیافه‌ای که انگار می‌خواست هر دو رو قورت بده، گفت: «کتابخونه‌ی پزشکی من… شبیه میدون جنگ شده. پر از گرد و خاک، داروها قاطی، طومارها پخش و پلاس. و چون شما دوتا امروز هیچ مأموریت مهمی ندارین، *وظیفه‌ی مقدس* شما اینه که این فاجعه رو مرتب کنین.»

ناروتو اولش کمی اخم کرد، ولی بعد چشم‌هاش برق زد. «اوووه! کتابخونه‌ی پزشکی! پس حتماً کلی فنون پزشکی و…»

«فکر نکنم وقتت رو برای چرخیدن دور قفسه‌ها داشته باشی، احمق.» ساسوکه حرفش رو قطع کرد. «فقط سریع تمومش کنیم.»

«کی گفته من احمقم، هان؟ تو خودت همیشه با اون قیافه‌ی جدیت فقط غر می‌زنی!» ناروتو با دستاش ژست گرفت.

«من غر نمی‌زنم، واقعیت رو می‌گم. چیزی که تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی.» ساسوکه با چشم‌های سردش جواب داد.

سوناده فقط دستش رو به پیشونیش زد. «از دست شما دوتا! الان می‌رن تا شب! و اگه تا شب تموم نشده بود، خودتون می‌دونین چی می‌شه.» و با این تهدید، اون‌ها رو به سمت در بزرگ کتابخونه هل داد.

***

کتابخونه‌ی بانو سوناده، فقط یک کتابخونه نبود؛ بیشتر شبیه یک غار پر از راز بود. قفسه‌های چوبی بلند تا سقف، پر از بطری‌های شیشه‌ای رنگی که داخلشون مایعات عجیب بود، کتاب‌های کهنه با جلد چرمی، طومارهای زیادی که با بندهای چرمی بسته شده بودن، و بوی خاصی که ترکیبی از کاغذ قدیمی، گیاهان خشک و مواد شیمیایی بود.

اوایل کار، مثل همیشه، پر از جر و بحث بود.

«این داروها رو چرا این‌جوری چیدی؟ هرکی ببینه فکر می‌کنه دیوونه‌ای!» ناروتو که داشت یه قفسه رو مرتب می‌کرد، با حرص گفت.

ساسوکه، با دقت در حال فهرست کردن یه سری طومار بود. «من بر اساس دسته‌بندی داروها چیدم. تو که مغزت توی اون انرژی بی‌پایانت گم شده، معلومه نمی‌فهمی.»

«اَه! تو همیشه همینی! فکر می‌کنی خیلی زرنگی! ولی همه‌ش الکیه!» ناروتو با حرارت زیادی داشت حرف می‌زد.

«لازم نیست من زرنگ باشم. همین که تو اینقدر احمقی، کافیه که من رو نسبت به بقیه متمایز کنه.» ساسوکه حتی نگاهش رو از طومار برنداشت.

«اَه! دیگه نمی‌تونم تحمل کنم!» ناروتو با عصبانیت طوماری رو که داشت مرتب می‌کرد، محکم‌تر گذاشت توی قفسه.

«فقط کارتو بکن.» ساسوکه با لحن سردی گفت و دوباره با تمرکز به کارش ادامه داد...
دیدگاه ها (۵)

---# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## قسمت چهاردهم:...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو جلو رفت و کنارِ سا...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳: تمیزی م...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۲: اولین د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط