عشق؛

عشق؛
اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بےافتد
عشق؛ تویے !
وجودت که عشق باشد
مےبخشےتمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بےحرمتےمےکنند
با نامِ عشق
حالا اینکه تفاوتِ آغوش
و بوسه هاےِ عاشقانه
را نمےفهمند
حالا اینکه تو عاشق بوده اے
و عاشقے کرده اے
و ندیدند
عشق؛
باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بے مهر مےشویم
ما فراموشش مےکنیم
ما نمےبینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایےمےکند
باز هم دلش براےِ خنده هاے ما
تنگ مےشود
دیدگاه ها (۱)

مردم سیاره تو ور میدارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان میکا...

دلیلے ندارد کسےکه دوستش داشته اےیک روز از چشمانت بےافتددلیلے...

یڪ دور بزن تا ڪه تـماشای تـو امـشبآغـاز ڪـند مــاه جـدیدِ قـ...

حالا که از من دورےمراقب خودت باشمراقب اشک هایت که بے من نریز...

از اینکه مردم با تعجب و کنجکاوی به من زل میزنند و زیر لب زمز...

یوکیی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط