◦•●◉✿ پارت نهم ✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت نهم ✿◉●•◦
آنیا و بکی شروع به حرکت کردن بعد از یجایی به بعد غار داشت روشنتر میشد....
بکی : فکر کنم غار داره تموم میشه 🫀
آنیا : آره اما هیچ خبری از آقای تامیلر نیست.
......
آنیا و بکی از غار بیرون رفتند....
بکی : اینجا یه باغه!
.....
کمی جلو رفتند، یک مداد پسرانه با طرح توپ های رنگی رو زمین افتاده بود.....
بکی : هی آنیا این همون مدادی نیست که دیروز یکی از بچه های آقای تامیلر گم کرده بود؟
آنیا : آره، اینجا چی کار میکنه؟ 😳
......
آنیا و بکی کمی جلوتر رفتند، یه دفترچه خاطرات روی زمین افتاده بود، وسط آن دفترچه عکس یه خانواده بود که انگار دختر بزرگشون داخل مدرسه ی ایدن بود چون یونیفرم تنش بود....
بکی : آنیا! این همون دخترست که تو کلاس آقای تامیلره 😶
آنیا : من که نمیشناسمش 😑
.....
بکی : اصلا اینا اینجا چی کار میکنن؟؟
.....
صدای بلندی از آن طرف اومد 🐦‍⬛
.....
آقای تامیلر : هر طور شده باید طلاهای بیشتری از بچه ها برداریم، این همه مدت چیکار میکردین 😤🤬
.......
بکی : چییییی؟؟؟ 😖
آنیا : ساکت الان صدامونو میشنون.
راستی بکی اون دوتا کین؟؟
بکی : اونایین که تو بوفه کار میکنن، خوبه دو روزه میری بادوم زمینی میگیری تاحالا ندیدیشون 😒
آنیا : واقعا دقت نکردم 😶
حالا اسمشون چیه؟؟
بکی : وایسا.... یادم نیست 🧐
آها 🤭
سم استیلیر و جک استیلیر، برادر دوقلو هستن.
.....
جک و سم : چشم قربان 🫡
......
آنیا : خیلی خب بدو باید بریم کمک بیاریم 😎
بکی : از کجا؟؟
آنیا : من الان سریع میام، تو اینجا وایسا.
بکی : آنیا 😨
آنیا : ها چرا خشکت زده؟؟
بکی : پشت. تت
.......
آنیا برگشت و......
دیدگاه ها (۲)

◦•●◉✿ پارت دهم✿◉●•◦آنیا برگشت و دید آقای تامیلر پشت سرشه. ....

◦•●◉✿ پارت هشتم✿◉●•◦بکی دست آقای تامیلر رو کشید و دست آنیا ر...

عشق خواهر برادری *پارت ۳*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط