مهمونی خطرناک
مهمونی خطرناک
پارت=22
به سمت سالن غذا خوری رفتیم و پشت میز نشستیم
راستش یکمی موذب بودم
سرم و پایین انداختم و مشغول شدم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مامانش خیلی ریلکس لب زد:
خب پس با این حساب هرچه زود تر باید عروسی بگیریم مگه نه؟
منظورش چیه
وای الانه که از خجالت آب بشم
ولی خب حرفش هم درست بود
نگاه ریزی به جونگ کوک انداختم
ریز ریز داشت میخندید
واقعا که، الان وقت خندیدنه اخه؟
همینجور که غرق افکارم بودم پدرش شروع کرد به حرف زدن:
ات میتونی شماره بابات رو بهم بدی؟
فکر نکنم بشه بدون اجازه پدر عروس عروسی بگیریم مگه نه؟؟؟
حواسم به خانوادم نبود...قطعا نمیزارن با به مافیا ازدواج کنم
بعد از کمی مکث سرم رو بالا آوردم و با مظلومیت گفتم:
شمارش رو بهتون میدم اما میشه خودم اول باهاش حرف بزنم؟
بابای کوک: البته چرا که نهه!
بعد از شام شماره بابام رو به بابای کوک دادم
.........
ساعت حدود ۱۱:۵۰ دقیقه بود
که مامان و بابای کوک رفتن
خیلی خسته بودم
الان فقط یه خواب درست حسابی میچسبه
امروز که هیچی...فردا به بابا قضیه رو میگم
.....
صبح روز بعد:
ساعت: ۸:۲۵
ویو کوک:
امروز صبح با نور تیز خورشید که به صورتم میخورد بیدار شدم
اصراف رو نگاه کردم اما ات رو ندیدم
از جام بلند شدم و کارای لازم رو کردم
لباس مناسبی پوشیدم و رفتم پایین
یک از خدمتکار ها رو دیدم که مشغول چیدن میز صبحانه بود
شاید اون بدونه ات کجاست
همین که من رو دید صاف ایستاد و تعظیم کرد:
صبح بخیر آقای جئون
صبحانتون آمادست براتون بیارم بالا یا همینجا میل میکنید؟
کوک: نه نیازی نیست فقط تو ات رو ندیدی؟
کمی مکث کرد و با آرامش ظاهری جواب داد:
آمم... خب خانم گفتن میرن ملاقات پدرشون و زود برمیگردن
اهاااا احتمالا رفته قضیه خاستگاری رو بگه
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
احتمالاً الان ات پیش باباشه و داره قضیهی ازدواج رو توضیح میده...
ولی یه چیزی درست نبود.
چرا بدون اینکه بهم بگه رفته؟
گوشیم رو از روی میز برداشتم و شمارش رو گرفتم.
بوق اول
بوق دوم
بوق سوم
جواب نمیداد.
اخمام رو توی هم کشیدم و دوباره تماس گرفتم، ولی باز هم خبری نشد.
لعنتی، ات... گوشیت کجاست؟!
خدمتکار که هنوز کنار میز ایستاده بود با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
آقای جئون اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
نه... برو به بادیگارد بگو ماشین رو آماده کنه
خدمتکار : چشم قربان!
گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و به سمت در رفتم
نمیدونستم چرا، ولی یه حس بدی داشتم
من به ات اعتماد داشتم؛ اما دنیایی که توش زندگی میکردم، دنیای آدمهای قابل اعتماد نبود
و حاضر نبودم حتی برای یه لحظه هم امنیتش رو به خطر بندازم
ویو ات:
باباااا تو رو خدا بذار حرفم تموم شه!
بابام دست به سینه شد و با اخم نگاهم کرد
بابای ات : یعنی چی که میخوای با یه مافیا ازدواج کنی؟
ات: بابا اولا داد نزن! دوما اون فقط مافیا نیست
ابروش رو بالا انداخت
بابای ات: آها پس چیه؟ فرشتهی آسمونیه؟
زیر لب گفتم:
بعضی وقتا واقعاً هست...
بابای ات: چی گفتی؟
ات :هیچی
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠✨️
پارت=22
به سمت سالن غذا خوری رفتیم و پشت میز نشستیم
راستش یکمی موذب بودم
سرم و پایین انداختم و مشغول شدم
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مامانش خیلی ریلکس لب زد:
خب پس با این حساب هرچه زود تر باید عروسی بگیریم مگه نه؟
منظورش چیه
وای الانه که از خجالت آب بشم
ولی خب حرفش هم درست بود
نگاه ریزی به جونگ کوک انداختم
ریز ریز داشت میخندید
واقعا که، الان وقت خندیدنه اخه؟
همینجور که غرق افکارم بودم پدرش شروع کرد به حرف زدن:
ات میتونی شماره بابات رو بهم بدی؟
فکر نکنم بشه بدون اجازه پدر عروس عروسی بگیریم مگه نه؟؟؟
حواسم به خانوادم نبود...قطعا نمیزارن با به مافیا ازدواج کنم
بعد از کمی مکث سرم رو بالا آوردم و با مظلومیت گفتم:
شمارش رو بهتون میدم اما میشه خودم اول باهاش حرف بزنم؟
بابای کوک: البته چرا که نهه!
بعد از شام شماره بابام رو به بابای کوک دادم
.........
ساعت حدود ۱۱:۵۰ دقیقه بود
که مامان و بابای کوک رفتن
خیلی خسته بودم
الان فقط یه خواب درست حسابی میچسبه
امروز که هیچی...فردا به بابا قضیه رو میگم
.....
صبح روز بعد:
ساعت: ۸:۲۵
ویو کوک:
امروز صبح با نور تیز خورشید که به صورتم میخورد بیدار شدم
اصراف رو نگاه کردم اما ات رو ندیدم
از جام بلند شدم و کارای لازم رو کردم
لباس مناسبی پوشیدم و رفتم پایین
یک از خدمتکار ها رو دیدم که مشغول چیدن میز صبحانه بود
شاید اون بدونه ات کجاست
همین که من رو دید صاف ایستاد و تعظیم کرد:
صبح بخیر آقای جئون
صبحانتون آمادست براتون بیارم بالا یا همینجا میل میکنید؟
کوک: نه نیازی نیست فقط تو ات رو ندیدی؟
کمی مکث کرد و با آرامش ظاهری جواب داد:
آمم... خب خانم گفتن میرن ملاقات پدرشون و زود برمیگردن
اهاااا احتمالا رفته قضیه خاستگاری رو بگه
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
احتمالاً الان ات پیش باباشه و داره قضیهی ازدواج رو توضیح میده...
ولی یه چیزی درست نبود.
چرا بدون اینکه بهم بگه رفته؟
گوشیم رو از روی میز برداشتم و شمارش رو گرفتم.
بوق اول
بوق دوم
بوق سوم
جواب نمیداد.
اخمام رو توی هم کشیدم و دوباره تماس گرفتم، ولی باز هم خبری نشد.
لعنتی، ات... گوشیت کجاست؟!
خدمتکار که هنوز کنار میز ایستاده بود با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
آقای جئون اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
نه... برو به بادیگارد بگو ماشین رو آماده کنه
خدمتکار : چشم قربان!
گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و به سمت در رفتم
نمیدونستم چرا، ولی یه حس بدی داشتم
من به ات اعتماد داشتم؛ اما دنیایی که توش زندگی میکردم، دنیای آدمهای قابل اعتماد نبود
و حاضر نبودم حتی برای یه لحظه هم امنیتش رو به خطر بندازم
ویو ات:
باباااا تو رو خدا بذار حرفم تموم شه!
بابام دست به سینه شد و با اخم نگاهم کرد
بابای ات : یعنی چی که میخوای با یه مافیا ازدواج کنی؟
ات: بابا اولا داد نزن! دوما اون فقط مافیا نیست
ابروش رو بالا انداخت
بابای ات: آها پس چیه؟ فرشتهی آسمونیه؟
زیر لب گفتم:
بعضی وقتا واقعاً هست...
بابای ات: چی گفتی؟
ات :هیچی
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون بیاد....بای بای🫠✨️
- ۱.۷k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط