معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۳۱؟
حتی بعد از یک ساعت و ۱۵ دقیقه تاخیر ، خداحافظی کردنم با کسکو رو ده دقیقه طول دادم . وقتی از اسانسور خارج شدم متوجه شدم نمیدونم مدل و پلاک ماشینش چیه ، فقط میدونی مشکیه . پس تو پارکینگ اپارتمان کیکو وایسادم تا به هوانگ زنگ بزنم ، ولی وقتی صدای بوق خوردن شروع شد صدای زنگ گوشی از پشتم بلند شد که باعث شد برگردم و با هوانگ که اروم به سمتم میاد مواجه بشم . این اولین باری بود که تو لباسی غیر از کت شلوار میدیدمش . خب ، در مقابل هوانگ هیونجین که وایسی دیگه نمیتونی انکار کنی که اون احتمالا جذاب ترین مردیه که تاحالا دیدی ، ولی این دلیل نمیشه که من نشون بدم که واقعا از چهرش خوشم میاد ، نه ؟ جلوی هوانگ ها باید خودتو کنترل کنی وگرنه پر رو میشن .
یه دستش تو جیبش بود و با دست دیگش بدون نگاه کردن به گوشیش صداش رو قطع کرد و تو همون حالت به طرفم میومد .
از همون اولم ری اکشنی نشون نداده بودم ولی الان چهرم رو حتی بی تفاوت تر کردم « من که بهت ادرس دقیق ندادم ، ولی اگه میدونستی کدوم ساختمونه چرا از همون اول صبر کردی ؟ »
هردو دستشو تو جیبش گذاشت و تو فاصله دو متریم توقف کرد « منم از بازی کردن خوشم میاد »
« چجوری وارد ساختمون شدی ؟ تو حتی ماشینتم پارک کردی »
« خب ، من مافیام . میدونی دیگه ؟ »
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم « منطقیه »
چند ثانیه مکث کرد « از همیشه خوشگل تر شدی »
میدونستم اگه همونجا وایسم ری اکشن میدم و متوجه میشه از تعریفش خوشم اومده ، پس همونطور که به سمت ماشینش میرفتم گفتم « میدونم »
وقتی از کنارش رد شدم پوزخندی زد و اونم چرخید و دنبالم راه افتاد « معلومه که میدونی . »
کنار ماشین وایسادم و منتظرش بودم ، کنارم وایساد و با سوئیچی که از تو جیبش در اورد قفل ماشین رو باز کرد و در صندلی شاگرد رو برام باز کرد . عوضی . داره جنتلمن بازی درمیاره . با اوج اعتماد به نفس در صندلی پشت رو باز کردم و نشستم اما قبل از بستن در هوانگ درو گرفت . « میدونم که برات چیزی جز راننده نیستم ولی تو جلوی بقیه دوست دخترمی ، پاشو جلو بشین »
#هیونجین #فیکشن
پارت ۳۱؟
حتی بعد از یک ساعت و ۱۵ دقیقه تاخیر ، خداحافظی کردنم با کسکو رو ده دقیقه طول دادم . وقتی از اسانسور خارج شدم متوجه شدم نمیدونم مدل و پلاک ماشینش چیه ، فقط میدونی مشکیه . پس تو پارکینگ اپارتمان کیکو وایسادم تا به هوانگ زنگ بزنم ، ولی وقتی صدای بوق خوردن شروع شد صدای زنگ گوشی از پشتم بلند شد که باعث شد برگردم و با هوانگ که اروم به سمتم میاد مواجه بشم . این اولین باری بود که تو لباسی غیر از کت شلوار میدیدمش . خب ، در مقابل هوانگ هیونجین که وایسی دیگه نمیتونی انکار کنی که اون احتمالا جذاب ترین مردیه که تاحالا دیدی ، ولی این دلیل نمیشه که من نشون بدم که واقعا از چهرش خوشم میاد ، نه ؟ جلوی هوانگ ها باید خودتو کنترل کنی وگرنه پر رو میشن .
یه دستش تو جیبش بود و با دست دیگش بدون نگاه کردن به گوشیش صداش رو قطع کرد و تو همون حالت به طرفم میومد .
از همون اولم ری اکشنی نشون نداده بودم ولی الان چهرم رو حتی بی تفاوت تر کردم « من که بهت ادرس دقیق ندادم ، ولی اگه میدونستی کدوم ساختمونه چرا از همون اول صبر کردی ؟ »
هردو دستشو تو جیبش گذاشت و تو فاصله دو متریم توقف کرد « منم از بازی کردن خوشم میاد »
« چجوری وارد ساختمون شدی ؟ تو حتی ماشینتم پارک کردی »
« خب ، من مافیام . میدونی دیگه ؟ »
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم « منطقیه »
چند ثانیه مکث کرد « از همیشه خوشگل تر شدی »
میدونستم اگه همونجا وایسم ری اکشن میدم و متوجه میشه از تعریفش خوشم اومده ، پس همونطور که به سمت ماشینش میرفتم گفتم « میدونم »
وقتی از کنارش رد شدم پوزخندی زد و اونم چرخید و دنبالم راه افتاد « معلومه که میدونی . »
کنار ماشین وایسادم و منتظرش بودم ، کنارم وایساد و با سوئیچی که از تو جیبش در اورد قفل ماشین رو باز کرد و در صندلی شاگرد رو برام باز کرد . عوضی . داره جنتلمن بازی درمیاره . با اوج اعتماد به نفس در صندلی پشت رو باز کردم و نشستم اما قبل از بستن در هوانگ درو گرفت . « میدونم که برات چیزی جز راننده نیستم ولی تو جلوی بقیه دوست دخترمی ، پاشو جلو بشین »
#هیونجین #فیکشن
- ۲.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط