ویو جیمین
ویو جیمین
اون بچه...میخواست حال جونگکوک و خوب کنه و خودشو فدا کنه؟
=منظورت چیه؟
نفسشو بیرون داد و با تردید گفت
+میخوام...میخوام رام جونگکوک بشم(اروم)
چی؟میتونست اینکارو کنه؟
=میدونی داری چی میگی؟؟تو باید حالشو خوب کنی نه اینکه رامش بشی. اون موقع حس قدرت بیشتری میکنه و فک نکنم مهربون بشه
+رام از نظر خودم.
با تعجب بهش خیره شدم
=میخوای چیکار کنی پری کوچولو¿
+میفهمی
وای یادم رفت بهش بگم..قرارع با کامیلا ازین عمارت بریم.
=او آت..من قرار نیست بفهمم
+چی؟
=منو کامیلا...قرارع بزودی عمارت و ترک کنیم
+ن..نه (بغض)
دستامو گرفت و با گریه ادامه داد
+خواهش میکنم بدون تو نمیتونم اینجارو تحمل کنم (گریه)
=متاسفم..
دستامو ول کرد و با جدیت و بغض گفت
+مطمئن باش یه روز بعد خوب شدن جونگکوک جنازمو ازین عمارت میبرید بیرون
=نه آت نباید..نباید به خودت آسیب بزنی
+من؟من به خودم آسیب نمیزنم،شما ها قراره منو بکشید این عمارت فاکی و همه ادماش از همتون متنفرم (گریه،داد)
سرمو انداختم پایین
=برگرد اتاقت.. جونگکوک بیدار شه ببینه نیستی تنبیهت میکنه
بدو بدو از اتاق خارج شد..تخصیر من بود؟میدونم تخصیر منه...
(فردا)
ویو ارباب وردویل
از خواب بیدار شد آت و دید که زانو هاشو بغل کرده و نشسته رو زمین وقتی دید جونگکوک بیدار شده اشکاشو پاک کرد. دختر میخواست به خواسته مادر عمل کنه و از قلب سنگی اون پسر یه قبل مهربون بسازه آروم بلند شد و رفت سمت شوهر یا بهتر بگم اربابش
+صبح بخیر
پسر بدون دادن جواب از خواب بیدار شد و رفت سمت WC بدون مسواک زدن دلش نمیخواست صحبت کنه خیلی وقت بود که مأموریتی نداشت و تصمیم گرفت آت و به خونه کوچیکی که داخل جنگل داشت ببره تا اونجا باهاش بخوابه
پارت هدیه
اون بچه...میخواست حال جونگکوک و خوب کنه و خودشو فدا کنه؟
=منظورت چیه؟
نفسشو بیرون داد و با تردید گفت
+میخوام...میخوام رام جونگکوک بشم(اروم)
چی؟میتونست اینکارو کنه؟
=میدونی داری چی میگی؟؟تو باید حالشو خوب کنی نه اینکه رامش بشی. اون موقع حس قدرت بیشتری میکنه و فک نکنم مهربون بشه
+رام از نظر خودم.
با تعجب بهش خیره شدم
=میخوای چیکار کنی پری کوچولو¿
+میفهمی
وای یادم رفت بهش بگم..قرارع با کامیلا ازین عمارت بریم.
=او آت..من قرار نیست بفهمم
+چی؟
=منو کامیلا...قرارع بزودی عمارت و ترک کنیم
+ن..نه (بغض)
دستامو گرفت و با گریه ادامه داد
+خواهش میکنم بدون تو نمیتونم اینجارو تحمل کنم (گریه)
=متاسفم..
دستامو ول کرد و با جدیت و بغض گفت
+مطمئن باش یه روز بعد خوب شدن جونگکوک جنازمو ازین عمارت میبرید بیرون
=نه آت نباید..نباید به خودت آسیب بزنی
+من؟من به خودم آسیب نمیزنم،شما ها قراره منو بکشید این عمارت فاکی و همه ادماش از همتون متنفرم (گریه،داد)
سرمو انداختم پایین
=برگرد اتاقت.. جونگکوک بیدار شه ببینه نیستی تنبیهت میکنه
بدو بدو از اتاق خارج شد..تخصیر من بود؟میدونم تخصیر منه...
(فردا)
ویو ارباب وردویل
از خواب بیدار شد آت و دید که زانو هاشو بغل کرده و نشسته رو زمین وقتی دید جونگکوک بیدار شده اشکاشو پاک کرد. دختر میخواست به خواسته مادر عمل کنه و از قلب سنگی اون پسر یه قبل مهربون بسازه آروم بلند شد و رفت سمت شوهر یا بهتر بگم اربابش
+صبح بخیر
پسر بدون دادن جواب از خواب بیدار شد و رفت سمت WC بدون مسواک زدن دلش نمیخواست صحبت کنه خیلی وقت بود که مأموریتی نداشت و تصمیم گرفت آت و به خونه کوچیکی که داخل جنگل داشت ببره تا اونجا باهاش بخوابه
پارت هدیه
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط