𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟕
چند روز بعد...
جیمین تقریباً کاملاً به زندگی عادی برگشته بود.
هر روز تمرین میکرد، خودش کارهاش رو انجام میداد و دیگه برای راه رفتن هیچ کمکی لازم نداشت.
اما یک چیز هنوز سر جاش نبود.
مانیا.
جیمین تقریباً هر روز بهش پیام میداد.
گاهی فقط برای اینکه بپرسه:
- امروز چی کار کردی؟
و مانیا هم جواب میداد:
+ سرم شلوغ بود.
اما اون روز، جیمین تصمیم گرفت دوباره به دیدنش بره.
وقتی رسید، مانیا در رو باز کرد.
+ باز شما؟
جیمین خندید.
- آره، باز من.
+ این بار دیگه بهونهتون چیه؟
- بهونه ندارم.
+ پس؟
جیمین چند لحظه نگاهش کرد.
- دلم خواست ببینمت.
مانیا لبخند زد.
+ این جواب همیشگی شماست؟
- چون واقعیه.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین وارد خونه شد.
چند دقیقه بعد، هر دو توی اتاق نشسته بودن.
جیمین گفت:
- مانیا، یه چیزی میخوام بدونم.
+ چی؟
- تو از اینکه از خونهی ما رفتی ناراحت شدی؟
مانیا کمی فکر کرد.
+ راستش...
لبخند کمرنگی زد.
+ آره.
جیمین نفس راحتی کشید.
- چرا؟
+ چون به شماها عادت کرده بودم.
جیمین با لبخند گفت:
- فقط به ما؟
مانیا نگاهش کرد.
+ شاید بیشتر به یه نفر.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
- اون یه نفر منم؟
مانیا خندید.
+ خودتون چی فکر میکنید؟
جیمین هم خندید.
- امیدوارم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جیمین آرام گفت:
- مانیا...
+ بله؟
- فکر میکنم دیگه نمیتونم فقط به عنوان پرستار سابقم بهت نگاه کنم.
لبخند از روی صورت مانیا محو شد.
+ یعنی چی؟
جیمین نگاهش کرد.
- یعنی تو برای من خیلی بیشتر از این حرفایی.
مانیا چیزی نگفت.
فقط به جیمین نگاه کرد.
و جیمین فهمید...
وقتشه که دیگه احساسش رو پنهان نکنه.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟕
چند روز بعد...
جیمین تقریباً کاملاً به زندگی عادی برگشته بود.
هر روز تمرین میکرد، خودش کارهاش رو انجام میداد و دیگه برای راه رفتن هیچ کمکی لازم نداشت.
اما یک چیز هنوز سر جاش نبود.
مانیا.
جیمین تقریباً هر روز بهش پیام میداد.
گاهی فقط برای اینکه بپرسه:
- امروز چی کار کردی؟
و مانیا هم جواب میداد:
+ سرم شلوغ بود.
اما اون روز، جیمین تصمیم گرفت دوباره به دیدنش بره.
وقتی رسید، مانیا در رو باز کرد.
+ باز شما؟
جیمین خندید.
- آره، باز من.
+ این بار دیگه بهونهتون چیه؟
- بهونه ندارم.
+ پس؟
جیمین چند لحظه نگاهش کرد.
- دلم خواست ببینمت.
مانیا لبخند زد.
+ این جواب همیشگی شماست؟
- چون واقعیه.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین وارد خونه شد.
چند دقیقه بعد، هر دو توی اتاق نشسته بودن.
جیمین گفت:
- مانیا، یه چیزی میخوام بدونم.
+ چی؟
- تو از اینکه از خونهی ما رفتی ناراحت شدی؟
مانیا کمی فکر کرد.
+ راستش...
لبخند کمرنگی زد.
+ آره.
جیمین نفس راحتی کشید.
- چرا؟
+ چون به شماها عادت کرده بودم.
جیمین با لبخند گفت:
- فقط به ما؟
مانیا نگاهش کرد.
+ شاید بیشتر به یه نفر.
جیمین چند لحظه ساکت موند.
- اون یه نفر منم؟
مانیا خندید.
+ خودتون چی فکر میکنید؟
جیمین هم خندید.
- امیدوارم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جیمین آرام گفت:
- مانیا...
+ بله؟
- فکر میکنم دیگه نمیتونم فقط به عنوان پرستار سابقم بهت نگاه کنم.
لبخند از روی صورت مانیا محو شد.
+ یعنی چی؟
جیمین نگاهش کرد.
- یعنی تو برای من خیلی بیشتر از این حرفایی.
مانیا چیزی نگفت.
فقط به جیمین نگاه کرد.
و جیمین فهمید...
وقتشه که دیگه احساسش رو پنهان نکنه.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۸۳۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط