part

part3🦋





نامجون«با حرفای نارا حس عجیبی بهم دست داد درسته هیچ وقت دوستش نداشتم اما دلیل نمیشه که برای این حالش ناراحت نباشم اون کلا عوض شده بود انگار اون کسی که من می شناختم نبود خیلی افسرده شده بود همینطوری تو فکر بودم که تصمیم گرفتم برم دم در اتاقش ببینم چه خبره آروم رفتم دم اتاقش و از لای در نگاهی به داخل انداختم دیدم که روی تخت نشسته و سرشو گذاشته رو زانوش و داره گریه میکنه سریع رفتم تو که با دیدن من اشکاشو پاک کرد و بلند شد



&د..داداش
-نارا تو خوبی
&{با صدای گریه و لحن بغضی}اره من خوبم
-نه اصلا خوب نیستی چیشده
&داداش گفتم که خوبم
-من بچه نیستم نارا
&داداش چیزی نبود فقط یکمی حالم خوب نیست
-خوب چرا
&چیزی نیست
-بگو
&گفتم که مهم نیست
-خیلی خوب پس تا نگی من از اینجا بیرون نمیرم{میشینه رو تخت کنار نارا}
&{ازش دور میشه و میشینه اون طرف تخت} داداش واقعا میگم من حالم خیلی خوبه
-نارا اگه چیزی اذیتت می‌کنه بهم بگو قول میدم باهم حلش میکنیم
&نه خوب چیز خاصی نیست این دیگه تقریبا شده روتین روزانم
-خوب آخه برای چی گریه می‌کنی
&همینطوری حتی بعضی وقتا دلیلی براش پیدا نمیکنم اما احساس میکنم آرومم می‌کنه
-خوب اگه مشکلی اذیتت می‌کنه میتونی باهام حرف بزنی
&نه چیزی نیست که بخوام راجبش حرف بزنم
-میخوای امشب پیشت باشم؟
&نه نیازی نیست
-حداقل میخوای بیای بغلم؟
&نه ممنون
-چرا
&چیزی نیست خوبم
-اما من تا حالت بهتر نشه از اینجا جم نمی‌خورم
&داداش من چیزیم نیست
-نارا بچه گول نمیزنی















ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Part4🦋 &داداش جدی میگم حالم خوبه نیازی نیست نگرانم باشی -نار...

part5🦋-نارا تو چته ها مثلا میخوای بگی وایی من خیلی افسردم و ...

part2🦋&{یه فنجان بزرگ شکلات داغ به همراه چنتا شکلات روی میز ...

part1🦋نامجون«همون بو همون حس همون رنگ و شادابی هیچی اینجا تغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط