حکایت رفاقت من و تو ، حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو

حکایت رفاقت من و تو ، حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ نوشیدم...
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه ؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم...
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ تلخ !
دیدگاه ها (۸)

گاهی وقت ها, دلت می خواد با یکی مهربون باشی... دوستش داشته...

یکرنگ که باشی زود چشمانشان را میزنی... خسته میشوند از رنگ تک...

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دا...

از روی کینه نیـسـت اگر خنجر به سینه ات می زننــد... ایـن مرد...

Hidden Melody in Midnight Seoulp.22(از زبون جونگ‌کوک)این روز...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۹منظورش چیه؟ همونجور خیره نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط