پارت ۴: رقصِ سایهها و نور ✨🖤
پارت ۴: رقصِ سایهها و نور ✨🖤
بعد از آن شبِ طوفانی، چیزی در فضای میان آنها تغییر کرده بود. دیگر آن سکوتِ سنگین و خفهکننده، جای خود را به سکوتی متفاوت داده بود؛ سکوتی که انگار منتظرِ یک کلمه یا یک نگاه بود تا بشکند.
تهیونگ دیگر مثل قبل، از اتاق لیا در شبها عبور نمیکرد که انگار او وجود ندارد. او کمتر با لحنی گزنده صحبت میکرد، هرچند هنوز همان مردِ باوقار، جدی و کمحرف بود. اما لیا متوجه شده بود؛ متوجه شده بود که وقتی در آشپزخانه مشغول کار است، سنگینیِ نگاهِ تهیونگ را از دور حس میکند، اما وقتی سرش را بلند میکند، او دیگر انجا نیست.
یک روز عصر، بارانِ ملایمی به جای طوفان نشسته بود. لیا در کتابخانه بزرگ عمارت نشسته بود و سعی میکرد روی یک کتاب قدیمی تمرکز کند، اما افکارش مدام به سمت آن نگاههای گذرا میرفت. ناگهان، صدای قدمهای آشنا را شنید. تهیونگ بود. او با یک کتاب در دست وارد شد.
او به سمت صندلی مقابل لیا رفت و نشست. برخلاف همیشه، او از لیا نخواست که اتاق را ترک کند یا سرش را پایین بیندازد. آنها ساعتها در سکوت نشستند؛ اما این بار، سکوت، مثل یک همآهنگی بود، نه یک جدایی.
تهیونگ ناگهان کتابش را بست و بدون اینکه مستقیم به او نگاه کند، گفت:
«آن کتابی که هفته پیش در مورد معماری میخواندی… بخش دومش را در کتابخانه اصلی پیدا کردم. اگر بخواهی، میتوانم برایت بیاورم.»
قلب لیا برای لحظهای از حرکت ایستاد. او انتظار این میزان از توجه را نداشت. او با لبخندی محو که سعی میکرد پنهانش کند، گفت:
«ممنونم، تهیونگ. واقعاً لطف کردی.»
تهیونگ فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد، اما لیا دید که گوشهی لب او، برای یک میلیثانیه، به شکلی بسیار نامحسوس، از حالت خشکی خارج شد.
در آن شب، لیا متوجه شد که دیوارها در حال فرو ریختن هستند. تهیونگ دیگر یک غریبهی خطرناک نبود؛ او مردی بود که یاد گرفته بود چگونه در تاریکی، نورِ کوچکی را برای کسی روشن کند، حتی اگر خودش هنوز در سایهها باقی مانده باشد.
شما هم تجربهی این رو داشتید که با یه آدم سرد، کمکم بتونید رابطهتون رو بهتر کنید؟”
بعد از آن شبِ طوفانی، چیزی در فضای میان آنها تغییر کرده بود. دیگر آن سکوتِ سنگین و خفهکننده، جای خود را به سکوتی متفاوت داده بود؛ سکوتی که انگار منتظرِ یک کلمه یا یک نگاه بود تا بشکند.
تهیونگ دیگر مثل قبل، از اتاق لیا در شبها عبور نمیکرد که انگار او وجود ندارد. او کمتر با لحنی گزنده صحبت میکرد، هرچند هنوز همان مردِ باوقار، جدی و کمحرف بود. اما لیا متوجه شده بود؛ متوجه شده بود که وقتی در آشپزخانه مشغول کار است، سنگینیِ نگاهِ تهیونگ را از دور حس میکند، اما وقتی سرش را بلند میکند، او دیگر انجا نیست.
یک روز عصر، بارانِ ملایمی به جای طوفان نشسته بود. لیا در کتابخانه بزرگ عمارت نشسته بود و سعی میکرد روی یک کتاب قدیمی تمرکز کند، اما افکارش مدام به سمت آن نگاههای گذرا میرفت. ناگهان، صدای قدمهای آشنا را شنید. تهیونگ بود. او با یک کتاب در دست وارد شد.
او به سمت صندلی مقابل لیا رفت و نشست. برخلاف همیشه، او از لیا نخواست که اتاق را ترک کند یا سرش را پایین بیندازد. آنها ساعتها در سکوت نشستند؛ اما این بار، سکوت، مثل یک همآهنگی بود، نه یک جدایی.
تهیونگ ناگهان کتابش را بست و بدون اینکه مستقیم به او نگاه کند، گفت:
«آن کتابی که هفته پیش در مورد معماری میخواندی… بخش دومش را در کتابخانه اصلی پیدا کردم. اگر بخواهی، میتوانم برایت بیاورم.»
قلب لیا برای لحظهای از حرکت ایستاد. او انتظار این میزان از توجه را نداشت. او با لبخندی محو که سعی میکرد پنهانش کند، گفت:
«ممنونم، تهیونگ. واقعاً لطف کردی.»
تهیونگ فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد، اما لیا دید که گوشهی لب او، برای یک میلیثانیه، به شکلی بسیار نامحسوس، از حالت خشکی خارج شد.
در آن شب، لیا متوجه شد که دیوارها در حال فرو ریختن هستند. تهیونگ دیگر یک غریبهی خطرناک نبود؛ او مردی بود که یاد گرفته بود چگونه در تاریکی، نورِ کوچکی را برای کسی روشن کند، حتی اگر خودش هنوز در سایهها باقی مانده باشد.
شما هم تجربهی این رو داشتید که با یه آدم سرد، کمکم بتونید رابطهتون رو بهتر کنید؟”
- ۱۹۷
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط