فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کردروزی مردی نزد او آمد و

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کردروزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه ی انگوری به او دادو گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن،فرعون یک روز از او فرصت گرفت شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشدو همچنان عاجز مانده بودکه ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آوردفرعون پرسید کیستی؟ناگهان دید که شیطان وارد شدشیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمی داند پشت در کیست!!سپس وردی بر خوشه ی انگور خواند و خوشه ی انگور طلا شدبعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی «لیاقت بندگی خدا» را نداشتم آن وقت تو با این همه حقارت ادعای«خدایی» می کنی؟!پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟شیطان پاسخ داد:زیرا می دانستم که از نسل او همانند«تو» به وجود می آید !!
دیدگاه ها (۴)

شنیدم جوانی پلید و شروربه مادر همی تاختی از غرور***ز سیلی ب...

بهلول و امير كوفه اسحق بن محمد بن صباح امير كوفه بود . زوجه...

کفش کودکي را دریا برد. کودک روی ساحل نوشت: دریای دزد ... آن ...

سلام.صبح همه دوستان عزیزم بخیر و خوشی..ان شاء الله روز خوبی ...

قصه ششم: خطبه قاصعهفتنه از کجا شروع می‌شود؟ روایتی از کوبنده...

با خارها راهش را میبندم:شباهت ابن حسکه و بهائیت

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①④ تو به کسی نیاز نداری تا کاملت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط