پارت بیست و نهم
#پارت بیست و نهم.....
تقه ای به در زدم که صدای کارن رو شنیدم که گفا بیا تو....
آروم در رو باز کردم که با چیزی که دیدم چشم هام گرد شدن ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو انداختم پایین که صدای خندی کارن رو از فاصله نزدیک به خودم شنیدم...
کارن: یعنی تو نیخوای با سر به زیر انداختنت بگی که خیلی دختر با حیایی که از دیدن بدن من سرخ و سفید میشی....
دروغ قشنگیه .....خوب نقش بازی میکنی.....مگه تو رو شهاب واسه زیر خواب بودن تربیت نکرده ....پس چرا به جای این که ...الان با لوندی بیای طرفم داری سرخ و سفید میشی....
- با حرف هاش اشک تو چشمام جمع شد مگه منی که تو عمرم دوست پسر نداشتم چطور الان اون منو هرزه و زیر خواب این و اون می دونست ....با صدایی که به زور بالا می اومد گفتم...
- من همچین ادمی نیستم من رو اون شهاب بی همه چیز دزدید واگرنه من داشتم زندگیم رو میکردم...
کارن: حالا این رو که تو هرزه هستی یا نه رو می زاریم واسه بعد و حالا تنبیه جناب عالی.....
کمی کمث کرد و با چند قدم خودش رو تقربا سینه به سینه من رسوند...و سرش رو به صورتم نزدیک کرد....
قلبم روی هزار میزد ....یعنی میخواست چه کار کنه ..وای نه خدا خودت به دادم برس .....
با نزدیک شدن بیشتر صورتش نا خوداگاه چشم هام بسته شدن و .......
هر لحظه منتظر بودم که لب های کارن رو احساس کنم که ....
با برخورد نفسش به گوشم و صدای پر تمسخرش که گفت:
هه.....خانم کوچولو چی فکر کردی با خودت که من به تو نزدیک میشم......و حالا برای این که به حرف و گفته من که ...
کمی عقب کشیدو ادامه داد...
که گفتم به مرد های این خونه نه هم کلام و نه نزدیک نمیشی....ولی تو گوش نکردی و هم بغل و هم صحبت با کامین شدی...
من با صدای حرصی تو حرفش پریدم و گفتم:
چرا مگه من جزام دارم که نباید به اون ها نه هم صحبت نه هم کلام شم...بعدم من کاملا اتفاقی به کامین برخورد کردم...از قصد که نرفتم بغلش....
کارن: ما میگیم تو از قصد نرفتی ولی تو این رو می دونسیتی....که حق صحبت با مردا ی این خونه در نداری...یا نه...
من: من میخواستم از خودم دفاع کنم .......
کارن: من این حرف و توجیح ها رو نمی فهمم تو تنبیه میشی تا به گفته اربابت بی اعتنایی نکنی و من سر پیچی ازت نبینم....
به سمت کمد لباس هاش رفت و ...
من فکر کردم که میخواد لباس بپوشه ولی اون.......
تمام پیراهن های توی کمدم رو بیرون کشید و به روی مبل اتاق انداخت که این قردر زیاد بودن تقربا یه کوه لباس بودن و همه هم مارک دار...
با چشم های درشت نگاهش میکردم که ....
به سمتم اومد و با نیشخند به سر تا پام و چشم های متعجبم نگاه کرد و گفت: ...
فکر کردی من تو رو با نزدیکی بهت و خوابیدن باهات تنبیه میکنم....نه جانم اون جوری تنبیه نمی شی که بیشتر بهت خوش میگذره.....
من تو رو با .....
نظر لطفا.....
شب خوش........😍 😍 😍 😍
تقه ای به در زدم که صدای کارن رو شنیدم که گفا بیا تو....
آروم در رو باز کردم که با چیزی که دیدم چشم هام گرد شدن ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم و سرم رو انداختم پایین که صدای خندی کارن رو از فاصله نزدیک به خودم شنیدم...
کارن: یعنی تو نیخوای با سر به زیر انداختنت بگی که خیلی دختر با حیایی که از دیدن بدن من سرخ و سفید میشی....
دروغ قشنگیه .....خوب نقش بازی میکنی.....مگه تو رو شهاب واسه زیر خواب بودن تربیت نکرده ....پس چرا به جای این که ...الان با لوندی بیای طرفم داری سرخ و سفید میشی....
- با حرف هاش اشک تو چشمام جمع شد مگه منی که تو عمرم دوست پسر نداشتم چطور الان اون منو هرزه و زیر خواب این و اون می دونست ....با صدایی که به زور بالا می اومد گفتم...
- من همچین ادمی نیستم من رو اون شهاب بی همه چیز دزدید واگرنه من داشتم زندگیم رو میکردم...
کارن: حالا این رو که تو هرزه هستی یا نه رو می زاریم واسه بعد و حالا تنبیه جناب عالی.....
کمی کمث کرد و با چند قدم خودش رو تقربا سینه به سینه من رسوند...و سرش رو به صورتم نزدیک کرد....
قلبم روی هزار میزد ....یعنی میخواست چه کار کنه ..وای نه خدا خودت به دادم برس .....
با نزدیک شدن بیشتر صورتش نا خوداگاه چشم هام بسته شدن و .......
هر لحظه منتظر بودم که لب های کارن رو احساس کنم که ....
با برخورد نفسش به گوشم و صدای پر تمسخرش که گفت:
هه.....خانم کوچولو چی فکر کردی با خودت که من به تو نزدیک میشم......و حالا برای این که به حرف و گفته من که ...
کمی عقب کشیدو ادامه داد...
که گفتم به مرد های این خونه نه هم کلام و نه نزدیک نمیشی....ولی تو گوش نکردی و هم بغل و هم صحبت با کامین شدی...
من با صدای حرصی تو حرفش پریدم و گفتم:
چرا مگه من جزام دارم که نباید به اون ها نه هم صحبت نه هم کلام شم...بعدم من کاملا اتفاقی به کامین برخورد کردم...از قصد که نرفتم بغلش....
کارن: ما میگیم تو از قصد نرفتی ولی تو این رو می دونسیتی....که حق صحبت با مردا ی این خونه در نداری...یا نه...
من: من میخواستم از خودم دفاع کنم .......
کارن: من این حرف و توجیح ها رو نمی فهمم تو تنبیه میشی تا به گفته اربابت بی اعتنایی نکنی و من سر پیچی ازت نبینم....
به سمت کمد لباس هاش رفت و ...
من فکر کردم که میخواد لباس بپوشه ولی اون.......
تمام پیراهن های توی کمدم رو بیرون کشید و به روی مبل اتاق انداخت که این قردر زیاد بودن تقربا یه کوه لباس بودن و همه هم مارک دار...
با چشم های درشت نگاهش میکردم که ....
به سمتم اومد و با نیشخند به سر تا پام و چشم های متعجبم نگاه کرد و گفت: ...
فکر کردی من تو رو با نزدیکی بهت و خوابیدن باهات تنبیه میکنم....نه جانم اون جوری تنبیه نمی شی که بیشتر بهت خوش میگذره.....
من تو رو با .....
نظر لطفا.....
شب خوش........😍 😍 😍 😍
- ۵.۸k
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط