پارت دوازدهم[فصل اول] | یک همکاری ناخواسته! ⚽✨
پارت دوازدهم[فصل اول] | یک همکاری ناخواسته! ⚽✨
همه با تعجب به لئو خیره شده بودند.
لئو با لبخند شیطنتآمیزی توپ را جلو برد.
لئو: «خب... نوبت منه.»
با یک حرکت سریع از کنار اولین بازیکن رد شد.
دانشآموزها: «واااای! 😲»
امیل با اخم گفت:
امیل: «فکر نکن از رئیس بهتر بازی میکنی!»
اوئن هم با غرور گفت:
اوئن: «دامیان از همه بهتره!»
لئو فقط شانهای بالا انداخت.
همان لحظه...
یکی از بازیکنان تیم مقابل از پشت به سمت لئو حمله کرد.
لئو برای اینکه توپ را از دست ندهد، سریع آن را به دامیان پاس داد.
لئو: «بگیر!»
دامیان بدون معطلی توپ را کنترل کرد.
💭 ذهن دامیان: "پاسش دقیق بود..."
دامیان با سرعت به سمت دروازه دوید.
آنیا از کنار زمین با هیجان فریاد زد:
آنیا: «بدووو سیبیلپسند! 🥜✨»
دامیان با تعجب برای یک لحظه سرش را برگرداند.
💭 ذهن دامیان: "اون... منو تشویق کرد؟!"
همین یک لحظه حواسش پرت شد.
یکی از مدافعها توپ را از جلوی پایش زد.
دامیان: «...!»
امیل: «رئیس، پشت سرت!»
توپ با سرعت به سمت کنار زمین رفت.
مستقیم به طرف نیمکتی که آنیا، بکی و الیزه روی آن نشسته بودند.
بکی: «آنیااا! مواظب باش! 😨»
آنیا از ترس چشمهایش را بست.
آنیا: «واااای! 🥜💦»
در آخرین لحظه...
دامیان خودش را با تمام سرعت رساند و توپ را قبل از برخورد به آنیا متوقف کرد.
توپ درست جلوی پای آنیا ایستاد.
چند ثانیه سکوت...
آنیا آرام چشمهایش را باز کرد.
دامیان هم نفسنفس میزد.
چشمهایشان برای چند لحظه به هم گره خورد.
آنیا: «م... مرسی...»
دامیان سریع نگاهش را برگرداند.
دامیان: «حواست باشه...»
صورتش کمی قرمز شده بود.
بکی با لبخند شیطنتآمیزی به آن دو نگاه کرد.
💭 ذهن بکی: "این دوتا خودشون نمیفهمن چقدر بامزهان..." 😏
آنیا هم ناخودآگاه ذهن دامیان را خواند.
💭 ذهن دامیان: "خوب شد بهش نخورد..."
آنیا لبخند کوچکی زد.
💭 ذهن آنیا: "سیبیلپسند... نگران آنیا شده بود..." 🌸
از آن طرف زمین...
لئو با نیشخند به صحنه نگاه میکرد.
لئو: «اوه... انگار یکی حواسش بیشتر از توپ، به یه نفر دیگهست.» 😏
دامیان اخم کرد.
دامیان: «ساکت باش و بازی کن.»
معلم سوت زد.
معلم: «بازی ادامه داره!»
همه دوباره سر جای خودشان رفتند...
اما برای اولین بار...
آنیا و دامیان هر دو، بیاختیار لبخند کوچکی روی لبشان داشتند... 🌸
ادامه دارد... ⚽✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
همه با تعجب به لئو خیره شده بودند.
لئو با لبخند شیطنتآمیزی توپ را جلو برد.
لئو: «خب... نوبت منه.»
با یک حرکت سریع از کنار اولین بازیکن رد شد.
دانشآموزها: «واااای! 😲»
امیل با اخم گفت:
امیل: «فکر نکن از رئیس بهتر بازی میکنی!»
اوئن هم با غرور گفت:
اوئن: «دامیان از همه بهتره!»
لئو فقط شانهای بالا انداخت.
همان لحظه...
یکی از بازیکنان تیم مقابل از پشت به سمت لئو حمله کرد.
لئو برای اینکه توپ را از دست ندهد، سریع آن را به دامیان پاس داد.
لئو: «بگیر!»
دامیان بدون معطلی توپ را کنترل کرد.
💭 ذهن دامیان: "پاسش دقیق بود..."
دامیان با سرعت به سمت دروازه دوید.
آنیا از کنار زمین با هیجان فریاد زد:
آنیا: «بدووو سیبیلپسند! 🥜✨»
دامیان با تعجب برای یک لحظه سرش را برگرداند.
💭 ذهن دامیان: "اون... منو تشویق کرد؟!"
همین یک لحظه حواسش پرت شد.
یکی از مدافعها توپ را از جلوی پایش زد.
دامیان: «...!»
امیل: «رئیس، پشت سرت!»
توپ با سرعت به سمت کنار زمین رفت.
مستقیم به طرف نیمکتی که آنیا، بکی و الیزه روی آن نشسته بودند.
بکی: «آنیااا! مواظب باش! 😨»
آنیا از ترس چشمهایش را بست.
آنیا: «واااای! 🥜💦»
در آخرین لحظه...
دامیان خودش را با تمام سرعت رساند و توپ را قبل از برخورد به آنیا متوقف کرد.
توپ درست جلوی پای آنیا ایستاد.
چند ثانیه سکوت...
آنیا آرام چشمهایش را باز کرد.
دامیان هم نفسنفس میزد.
چشمهایشان برای چند لحظه به هم گره خورد.
آنیا: «م... مرسی...»
دامیان سریع نگاهش را برگرداند.
دامیان: «حواست باشه...»
صورتش کمی قرمز شده بود.
بکی با لبخند شیطنتآمیزی به آن دو نگاه کرد.
💭 ذهن بکی: "این دوتا خودشون نمیفهمن چقدر بامزهان..." 😏
آنیا هم ناخودآگاه ذهن دامیان را خواند.
💭 ذهن دامیان: "خوب شد بهش نخورد..."
آنیا لبخند کوچکی زد.
💭 ذهن آنیا: "سیبیلپسند... نگران آنیا شده بود..." 🌸
از آن طرف زمین...
لئو با نیشخند به صحنه نگاه میکرد.
لئو: «اوه... انگار یکی حواسش بیشتر از توپ، به یه نفر دیگهست.» 😏
دامیان اخم کرد.
دامیان: «ساکت باش و بازی کن.»
معلم سوت زد.
معلم: «بازی ادامه داره!»
همه دوباره سر جای خودشان رفتند...
اما برای اولین بار...
آنیا و دامیان هر دو، بیاختیار لبخند کوچکی روی لبشان داشتند... 🌸
ادامه دارد... ⚽✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۲۱۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط