#pain
#pain
#P⁷⁰
چشماش رو که باز کرد سفیدی دید که باعث شد فکر کنه توی بهشت پا گذاشته اما با چند بار پلک زدن و واضح شدن دیدش متوجه شد توی بیمارستانه. ضعف داشت. سرشو به اطراف چرخوند و اقای کانگ رو دید که روی صندلی کنار تخت نشسته.
_بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ بزار دکتر رو خبر کنم.
از جاش بلند شد در رو باز و بیرون رفت اما در رو باز گذاشت و پشت در کسی بود که باعث درد و ضعف بیشتر جونگکوک میشد. تهیونگ پشت درد بود و قیافه اش داد میزد نگران شده اما وقتی نگاه جونگکوک رو دید صورتش به حالت سرد و جدی تغییر کرد و از اونجا دور شد.
جونگکوک با وجود تمام دردی که توی بدنش بود از جاش بلند شد، سرم رو از دستش بیرون کشید و به سمت بیرون اتاق رفت.
با سختی توی حیاط بیمارستان به تهیونگ میرسه.
جونگکوک: وایسا!
تهیونگ قیافه اشفته ای داشت، سعی کرد خودش رو جمع کنه و به سمت جونگکوک برگرده.
جونگکوک نفس زنان به سمت تهیونگ میره.
تهیونگ: چیکار داری؟
جونگکوک: برات مهم نیست به این وضع افتادم نه؟
جونگکوک دوباره گریه اش میگیره.
تهیونگ: نه این ربطی به من نداره. انقدر ابغوره نگیر حس بدی بهم میده.
جونگکوک بینیش رو بالا کشید.
جونگکوک: پس هنوزم احساسات داری... فکر میکردم.... دیگه هیچ وقت... هیچی حس نکنی...
تهیونگ:میشه تمومش کنی؟ اگر حرفی نداری من میرم کار دارم داره دیرم میشه.
جونگکوک: حرف دارم... تو حرف هات رو... زدی پس... پس حالا نوبته.... منه
نفس عمیقی کشید. خواست حرفی بزنه اما نتونست هیچ چیزی بگه فقط مثل یک ماهی لباشو باز و بسته میکرد، لبایی که زخم بود و بخاطر گریه خیس بودن.
تهیونگ: مثل اینکه از حرف زدن پشیمون شدی من....
جونگکوک: منو ببوس!
حرف تهیونگ با حرف جونگکوک ناقص موند و با تعجب به پسر گریون رو به روش نگاه کرد.
تهیونگ: تو چی...
جونگکوک: گفتم منو ببوس.... این اخرین حرف و خواستمه... اگر میشد درخواست میکردم که....تمومش نکنی و از پیشم.... نری اما...نمیشه.... میدونم که انتقامت... موفقیت امیز بوده.... و من قراره بعد از تو.... به سختی نفس بکشم اما.... میشه حداقل قبل از رفتن... منو ببوسی...
لباش موقع صحبت از شدت گریه میلرزید.
سر این پارت با گریه زاری داشتم براتون مینوشتم تنها صحنه از کل داستانه که واقعا سخت بود نوشتن 😭
#P⁷⁰
چشماش رو که باز کرد سفیدی دید که باعث شد فکر کنه توی بهشت پا گذاشته اما با چند بار پلک زدن و واضح شدن دیدش متوجه شد توی بیمارستانه. ضعف داشت. سرشو به اطراف چرخوند و اقای کانگ رو دید که روی صندلی کنار تخت نشسته.
_بیدار شدی؟ حالت خوبه؟ بزار دکتر رو خبر کنم.
از جاش بلند شد در رو باز و بیرون رفت اما در رو باز گذاشت و پشت در کسی بود که باعث درد و ضعف بیشتر جونگکوک میشد. تهیونگ پشت درد بود و قیافه اش داد میزد نگران شده اما وقتی نگاه جونگکوک رو دید صورتش به حالت سرد و جدی تغییر کرد و از اونجا دور شد.
جونگکوک با وجود تمام دردی که توی بدنش بود از جاش بلند شد، سرم رو از دستش بیرون کشید و به سمت بیرون اتاق رفت.
با سختی توی حیاط بیمارستان به تهیونگ میرسه.
جونگکوک: وایسا!
تهیونگ قیافه اشفته ای داشت، سعی کرد خودش رو جمع کنه و به سمت جونگکوک برگرده.
جونگکوک نفس زنان به سمت تهیونگ میره.
تهیونگ: چیکار داری؟
جونگکوک: برات مهم نیست به این وضع افتادم نه؟
جونگکوک دوباره گریه اش میگیره.
تهیونگ: نه این ربطی به من نداره. انقدر ابغوره نگیر حس بدی بهم میده.
جونگکوک بینیش رو بالا کشید.
جونگکوک: پس هنوزم احساسات داری... فکر میکردم.... دیگه هیچ وقت... هیچی حس نکنی...
تهیونگ:میشه تمومش کنی؟ اگر حرفی نداری من میرم کار دارم داره دیرم میشه.
جونگکوک: حرف دارم... تو حرف هات رو... زدی پس... پس حالا نوبته.... منه
نفس عمیقی کشید. خواست حرفی بزنه اما نتونست هیچ چیزی بگه فقط مثل یک ماهی لباشو باز و بسته میکرد، لبایی که زخم بود و بخاطر گریه خیس بودن.
تهیونگ: مثل اینکه از حرف زدن پشیمون شدی من....
جونگکوک: منو ببوس!
حرف تهیونگ با حرف جونگکوک ناقص موند و با تعجب به پسر گریون رو به روش نگاه کرد.
تهیونگ: تو چی...
جونگکوک: گفتم منو ببوس.... این اخرین حرف و خواستمه... اگر میشد درخواست میکردم که....تمومش نکنی و از پیشم.... نری اما...نمیشه.... میدونم که انتقامت... موفقیت امیز بوده.... و من قراره بعد از تو.... به سختی نفس بکشم اما.... میشه حداقل قبل از رفتن... منو ببوسی...
لباش موقع صحبت از شدت گریه میلرزید.
سر این پارت با گریه زاری داشتم براتون مینوشتم تنها صحنه از کل داستانه که واقعا سخت بود نوشتن 😭
- ۳۳۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط