پشت لبخند جیمین
پشت لبخند جیمین
پارت هشتم
اجرای جیمین تموم شده بود و مثل همیشه همه پشت صحنه دورش جمع شده بودن.
هر کسی یه چیزی میگفت و بهش تبریک میگفت، ولی من فقط منتظر بودم ببینم اون حرفی که قبل اجرا گفت، چی بوده.
چند دقیقه بعد، وقتی شلوغی کمتر شد، جیمین اومد کنارم.
جیمین : هنوز اینجایی؟
ا.ت : خودت گفتی جایی نرم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : خوبه که حرفگوشکنی.
ا.ت : زیادی ذوق نکن.
جیمین : باشه، بیا.
ا.ت : کجا؟
جیمین : یه جای آروم.
با هم از شلوغی پشت صحنه دور شدیم و رفتیم سمت انتهای راهرو.
جیمین کنار پنجره ایستاد و چند ثانیه چیزی نگفت.
منم صبر کردم.
ا.ت : خب؟ چی میخواستی بگی؟
جیمین یه نفس عمیق کشید.
جیمین : راستش... نمیدونم چرا گفتنش اینقدر سخته.
ا.ت : جیمین، تو که معمولاً اینقدر حرف میزنی، الان چی شده؟
جیمین خندید.
جیمین : آخه این فرق داره.
لبخندم کمرنگ شد.
ا.ت : چه فرقی؟
جیمین چند لحظه مستقیم نگاهم کرد.
جیمین : هرچی بیشتر باهات وقت میگذرونم، بیشتر میفهمم که دوست ندارم فقط مدیر برنامهم باشی.
برای چند ثانیه حرفی نزدم.
جیمین سریع ادامه داد.
جیمین : نه اینکه دیگه مدیر برنامهم نباشی! منظورم اینه که...
ا.ت : فهمیدم چی میگی.
جیمین ساکت شد.
جیمین : واقعاً؟
ا.ت : آره.
یه قدم بهش نزدیکتر شدم.
ا.ت : فکر میکنی من هنوز نفهمیدم چرا این چند روز اینقدر بهونه میگیری که کنارم باشی؟
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : خب شاید واقعاً کار داشتم.
ا.ت : مثلاً چی؟
جیمین : مثلاً اینکه بدونم شام خوردی یا نه.
ا.ت : جیمین!
جیمین خندید.
ولی بعد دوباره جدی شد.
جیمین : ا.ت... من شوخی نمیکنم.
این بار منم جدی شدم.
جیمین : نمیخوام عجله کنیم و نمیخوام چیزی رو خراب کنم. فقط میخوام بدونی که احساسم نسبت به تو واقعیه.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
ا.ت : منم نسبت به تو بیتفاوت نیستم، جیمین.
چشمهاش کمی گرد شد.
ا.ت : ولی همونطور که خودت گفتی... نباید عجله کنیم.
جیمین چند ثانیه نگام کرد، بعد لبخند زد.
جیمین : باشه.
ا.ت : باشه؟
جیمین : آره. عجله نمیکنیم.
بعد کمی مکث کرد.
جیمین : ولی یه سؤال.
ا.ت : باز چی؟
جیمین : یعنی از این به بعد میتونم بیشتر اذیتت کنم؟
با خنده گفتم:
ا.ت : فکر نکنم تا الان اجازه لازم داشتی.
جیمین زد زیر خنده.
جیمین : پس یعنی همهچیز خوبه؟
لبخند زدم.
ا.ت : فکر کنم بهتر از خوبه.
جیمین برای چند ثانیه فقط نگام کرد.
و این بار، پشت اون لبخند همیشگی...
یه چیزی بود که دیگه لازم نبود پنهانش کنه.
**ادامه دارد... 🤍**
حمایتتتت کنیددددددددددددددد گوناه دالمممم
فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔🥺🫂
پارت هشتم
اجرای جیمین تموم شده بود و مثل همیشه همه پشت صحنه دورش جمع شده بودن.
هر کسی یه چیزی میگفت و بهش تبریک میگفت، ولی من فقط منتظر بودم ببینم اون حرفی که قبل اجرا گفت، چی بوده.
چند دقیقه بعد، وقتی شلوغی کمتر شد، جیمین اومد کنارم.
جیمین : هنوز اینجایی؟
ا.ت : خودت گفتی جایی نرم.
جیمین لبخند زد.
جیمین : خوبه که حرفگوشکنی.
ا.ت : زیادی ذوق نکن.
جیمین : باشه، بیا.
ا.ت : کجا؟
جیمین : یه جای آروم.
با هم از شلوغی پشت صحنه دور شدیم و رفتیم سمت انتهای راهرو.
جیمین کنار پنجره ایستاد و چند ثانیه چیزی نگفت.
منم صبر کردم.
ا.ت : خب؟ چی میخواستی بگی؟
جیمین یه نفس عمیق کشید.
جیمین : راستش... نمیدونم چرا گفتنش اینقدر سخته.
ا.ت : جیمین، تو که معمولاً اینقدر حرف میزنی، الان چی شده؟
جیمین خندید.
جیمین : آخه این فرق داره.
لبخندم کمرنگ شد.
ا.ت : چه فرقی؟
جیمین چند لحظه مستقیم نگاهم کرد.
جیمین : هرچی بیشتر باهات وقت میگذرونم، بیشتر میفهمم که دوست ندارم فقط مدیر برنامهم باشی.
برای چند ثانیه حرفی نزدم.
جیمین سریع ادامه داد.
جیمین : نه اینکه دیگه مدیر برنامهم نباشی! منظورم اینه که...
ا.ت : فهمیدم چی میگی.
جیمین ساکت شد.
جیمین : واقعاً؟
ا.ت : آره.
یه قدم بهش نزدیکتر شدم.
ا.ت : فکر میکنی من هنوز نفهمیدم چرا این چند روز اینقدر بهونه میگیری که کنارم باشی؟
جیمین لبخند شیطنتآمیزی زد.
جیمین : خب شاید واقعاً کار داشتم.
ا.ت : مثلاً چی؟
جیمین : مثلاً اینکه بدونم شام خوردی یا نه.
ا.ت : جیمین!
جیمین خندید.
ولی بعد دوباره جدی شد.
جیمین : ا.ت... من شوخی نمیکنم.
این بار منم جدی شدم.
جیمین : نمیخوام عجله کنیم و نمیخوام چیزی رو خراب کنم. فقط میخوام بدونی که احساسم نسبت به تو واقعیه.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
ا.ت : منم نسبت به تو بیتفاوت نیستم، جیمین.
چشمهاش کمی گرد شد.
ا.ت : ولی همونطور که خودت گفتی... نباید عجله کنیم.
جیمین چند ثانیه نگام کرد، بعد لبخند زد.
جیمین : باشه.
ا.ت : باشه؟
جیمین : آره. عجله نمیکنیم.
بعد کمی مکث کرد.
جیمین : ولی یه سؤال.
ا.ت : باز چی؟
جیمین : یعنی از این به بعد میتونم بیشتر اذیتت کنم؟
با خنده گفتم:
ا.ت : فکر نکنم تا الان اجازه لازم داشتی.
جیمین زد زیر خنده.
جیمین : پس یعنی همهچیز خوبه؟
لبخند زدم.
ا.ت : فکر کنم بهتر از خوبه.
جیمین برای چند ثانیه فقط نگام کرد.
و این بار، پشت اون لبخند همیشگی...
یه چیزی بود که دیگه لازم نبود پنهانش کنه.
**ادامه دارد... 🤍**
حمایتتتت کنیددددددددددددددد گوناه دالمممم
فقط یه بازنشر کنین بره اکسپلورر 😭💔🥺🫂
- ۱۲۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط