𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:56
اول جیمین و بعد یونگی نزدیک شدند
پارک به جونگکوک نزدیک شد و او را سمت خودش کشید و در آغوش گرفت.
^حالت خوبه؟
پسر سر تکان داد
-اوهوم.. نیازی نیست نگرانم باشی، هیونگ
یونگی نزدیک تهیونگ شد و با همان حالت آرامش زمزمه کرد.
•قضیه حاملگی واقعیه؟ بچه کاشته؟
کیم بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد لب زد.
+هنوز معلوم نیست.. آنا یک عفریته واقعیه
چشمان مین سمت دختر رفت که داشت با تلفنش ور میرفت.
•همون مو خرماییه؟
و بالاخره نگاه کیم از روی جئون که داشت توسط پسر خاله اش مورد سرزنش قرار میگرفت برداشت و به آنا نگاه کرد.
+آره.. خوشگله.. اما یک دروغ گوی مظلومه
از طرفی جیمین داشت غر میزد که چرا جونگکوک زودتر به او خبر نداده و بدون او به بیمارستان آمده اند و از طرفی دختر داشت به این فکر میکرد که چطور با دکتر درمورد تغییر جواب آزمایش و دادن رشوه صحبت کند.
-هیونگ کافیه دیگه! باشه غلط کردم بهت چیزی نگفتم، حالا میشه بریم خونه؟ سر گیجه گرفتم
جیمین هوفی کشید ولی موافقت کرد
^خیل خب، بریم
تهیونگ پوزخند محوی بر لبانش نشست و همراه با آن ها راه افتاد..
یونگی آخر بود و بعد او آنا
وقتی داشتند سمت خروجی میرفتند.
آنا فکری به سرش زد.
~آه..
خودش را به ضعف زد.
یونگی که فاصله اش از آنا کمتر بود سمت او برگشت و از شانه هایش گرفت.
•حالت خوبه؟
بقیه پسرا هم برگشتند.
+چیشده؟
~حالم بده..فکر کنم بخاطر حاملگیه. ـ
جئون اهمیتی نداد و دوباره به رفتنش ادامه داد.
-نمایش جدیدشه.. بریم پسرا
اما جیمین ماند، او همیشه زود گول میخورد.. حتی توسط آنا.
^میخوای پیشت بمونیم؟
دختر سر تکان داد و به یونگی تکیه داد.
~نیازی نیست همتون بمونید.. یکی هم بمونه کافیه..
•من میمونم پیشش.. تو و بقیه برین،جیمینا
تهیونگ دم در بیمارستان ایستاده بود و آنها را تماشا میکرد.
+میرم شرکت، یونگی.. مشکلی پیش اومد بهم خبر بده، بریم جیمین
پارک سر تکان داد.
^بعدا میبینمت.
و همراه با کیم رفت.
مین رو به آنا کرد.
•تو روی صندلی بشین.. من میرم دکتر رو خبر کنم.
او را روی صندلی نشاند، وقتی خواست برای خبر کردن دکتر برود دختر مچ دست او را گرفت.
~صبر کن
ادامه دارد...
part:56
اول جیمین و بعد یونگی نزدیک شدند
پارک به جونگکوک نزدیک شد و او را سمت خودش کشید و در آغوش گرفت.
^حالت خوبه؟
پسر سر تکان داد
-اوهوم.. نیازی نیست نگرانم باشی، هیونگ
یونگی نزدیک تهیونگ شد و با همان حالت آرامش زمزمه کرد.
•قضیه حاملگی واقعیه؟ بچه کاشته؟
کیم بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد لب زد.
+هنوز معلوم نیست.. آنا یک عفریته واقعیه
چشمان مین سمت دختر رفت که داشت با تلفنش ور میرفت.
•همون مو خرماییه؟
و بالاخره نگاه کیم از روی جئون که داشت توسط پسر خاله اش مورد سرزنش قرار میگرفت برداشت و به آنا نگاه کرد.
+آره.. خوشگله.. اما یک دروغ گوی مظلومه
از طرفی جیمین داشت غر میزد که چرا جونگکوک زودتر به او خبر نداده و بدون او به بیمارستان آمده اند و از طرفی دختر داشت به این فکر میکرد که چطور با دکتر درمورد تغییر جواب آزمایش و دادن رشوه صحبت کند.
-هیونگ کافیه دیگه! باشه غلط کردم بهت چیزی نگفتم، حالا میشه بریم خونه؟ سر گیجه گرفتم
جیمین هوفی کشید ولی موافقت کرد
^خیل خب، بریم
تهیونگ پوزخند محوی بر لبانش نشست و همراه با آن ها راه افتاد..
یونگی آخر بود و بعد او آنا
وقتی داشتند سمت خروجی میرفتند.
آنا فکری به سرش زد.
~آه..
خودش را به ضعف زد.
یونگی که فاصله اش از آنا کمتر بود سمت او برگشت و از شانه هایش گرفت.
•حالت خوبه؟
بقیه پسرا هم برگشتند.
+چیشده؟
~حالم بده..فکر کنم بخاطر حاملگیه. ـ
جئون اهمیتی نداد و دوباره به رفتنش ادامه داد.
-نمایش جدیدشه.. بریم پسرا
اما جیمین ماند، او همیشه زود گول میخورد.. حتی توسط آنا.
^میخوای پیشت بمونیم؟
دختر سر تکان داد و به یونگی تکیه داد.
~نیازی نیست همتون بمونید.. یکی هم بمونه کافیه..
•من میمونم پیشش.. تو و بقیه برین،جیمینا
تهیونگ دم در بیمارستان ایستاده بود و آنها را تماشا میکرد.
+میرم شرکت، یونگی.. مشکلی پیش اومد بهم خبر بده، بریم جیمین
پارک سر تکان داد.
^بعدا میبینمت.
و همراه با کیم رفت.
مین رو به آنا کرد.
•تو روی صندلی بشین.. من میرم دکتر رو خبر کنم.
او را روی صندلی نشاند، وقتی خواست برای خبر کردن دکتر برود دختر مچ دست او را گرفت.
~صبر کن
ادامه دارد...
- ۲۷۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط