پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
شب...
باران هنوز آرام روی شیشههای عمارت میبارید.
ات و کوک هنوز در سالن بودند.
شومینه روشن بود و گرمای دلنشینی تمام فضا را پر کرده بود.
ات پاهایش را روی مبل جمع کرد.
ات: کوک...
کوک: هوم؟
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس.
ات: اگه یه روز من از این خونه برم...
دلت برام تنگ میشه؟
کوک نگاهش را از شعلههای شومینه گرفت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: چرا باید بری؟
ات شانه بالا انداخت.
ات: خب...
بالاخره یه روز باید برگردم زندگیم.
کوک فنجانش را روی میز گذاشت.
کوک: نه.
ات متعجب نگاهش کرد.
ات: نه یعنی چی؟
کوک: نمیذارم.
ات خندید.
ات: هنوزم همون آدم لجوجی.
کوک لبخند کمرنگی زد.
کوک: از اولم بودم.
...
ات بلند شد و به سمت پیانو گوشهی سالن رفت.
ات: بلدی پیانو بزنی؟
کوک هم از جایش بلند شد.
کنار او ایستاد.
کوک: یه کم.
ات با تعجب گفت:
ات: پس بشین.
کوک بدون حرف اضافه روی صندلی نشست.
چند کلید را آرام لمس کرد.
ملودی آرومی در سالن پیچید.
ات بیحرکت گوش میداد.
لبخند روی لبش نشسته بود.
وقتی آهنگ تمام شد...
آرام دست زد.
ات: خیلی قشنگ بود.
کوک از پشت پیانو بلند شد.
کوک: سالها بود نزده بودم.
ات: حیفه...
باید بیشتر بزنی.
کوک نگاهش کرد.
کوک: اگه تو گوش بدی...
میزنم.
ات لبخندش عمیقتر شد.
ات: پس هر شب گوش میدم.
...
ساعت از یازده گذشته بود.
ات خمیازهای کشید.
ات: دیگه واقعاً خوابم میاد.
کوک سرش را تکان داد.
کوک: برو بخواب.
ات چند قدم به سمت پلهها رفت.
اما ناگهان برگشت.
ات: کوک.
کوک: جانم؟
ات چند لحظه مکث کرد.
لبخند زد.
ات: هیچی...
فقط خواستم اسمتو صدا کنم.
کوک با لبخند خیلی کمرنگی سرش را پایین انداخت.
کوک: شیطونی.
ات خندید.
ات: یکم.
کوک آرام دستش را بالا آورد و خیلی کوتاه، موهای بههمریختهی ات را مرتب کرد.
کوک: حالا برو بخواب.
ات برای لحظهای ساکت ماند.
قلبش دوباره تند زد.
ات: باشه...
شب بخیر.
کوک: شب بخیر، ات.
ات از پلهها بالا رفت.
وقتی وارد اتاقش شد، ناخودآگاه دستش را روی موهایش کشید و لبخند زد.
زیر لب گفت:
ات: فکر کنم...
دارم عاشقش میشم.
پایین...
کوک هنوز کنار شومینه ایستاده بود.
نگاهش به پلههایی بود که ات از آن بالا رفته بود.
بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
کوک: منم... کمکم دارم میبازم...
...
شب...
باران هنوز آرام روی شیشههای عمارت میبارید.
ات و کوک هنوز در سالن بودند.
شومینه روشن بود و گرمای دلنشینی تمام فضا را پر کرده بود.
ات پاهایش را روی مبل جمع کرد.
ات: کوک...
کوک: هوم؟
ات: یه سؤال.
کوک: بپرس.
ات: اگه یه روز من از این خونه برم...
دلت برام تنگ میشه؟
کوک نگاهش را از شعلههای شومینه گرفت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: چرا باید بری؟
ات شانه بالا انداخت.
ات: خب...
بالاخره یه روز باید برگردم زندگیم.
کوک فنجانش را روی میز گذاشت.
کوک: نه.
ات متعجب نگاهش کرد.
ات: نه یعنی چی؟
کوک: نمیذارم.
ات خندید.
ات: هنوزم همون آدم لجوجی.
کوک لبخند کمرنگی زد.
کوک: از اولم بودم.
...
ات بلند شد و به سمت پیانو گوشهی سالن رفت.
ات: بلدی پیانو بزنی؟
کوک هم از جایش بلند شد.
کنار او ایستاد.
کوک: یه کم.
ات با تعجب گفت:
ات: پس بشین.
کوک بدون حرف اضافه روی صندلی نشست.
چند کلید را آرام لمس کرد.
ملودی آرومی در سالن پیچید.
ات بیحرکت گوش میداد.
لبخند روی لبش نشسته بود.
وقتی آهنگ تمام شد...
آرام دست زد.
ات: خیلی قشنگ بود.
کوک از پشت پیانو بلند شد.
کوک: سالها بود نزده بودم.
ات: حیفه...
باید بیشتر بزنی.
کوک نگاهش کرد.
کوک: اگه تو گوش بدی...
میزنم.
ات لبخندش عمیقتر شد.
ات: پس هر شب گوش میدم.
...
ساعت از یازده گذشته بود.
ات خمیازهای کشید.
ات: دیگه واقعاً خوابم میاد.
کوک سرش را تکان داد.
کوک: برو بخواب.
ات چند قدم به سمت پلهها رفت.
اما ناگهان برگشت.
ات: کوک.
کوک: جانم؟
ات چند لحظه مکث کرد.
لبخند زد.
ات: هیچی...
فقط خواستم اسمتو صدا کنم.
کوک با لبخند خیلی کمرنگی سرش را پایین انداخت.
کوک: شیطونی.
ات خندید.
ات: یکم.
کوک آرام دستش را بالا آورد و خیلی کوتاه، موهای بههمریختهی ات را مرتب کرد.
کوک: حالا برو بخواب.
ات برای لحظهای ساکت ماند.
قلبش دوباره تند زد.
ات: باشه...
شب بخیر.
کوک: شب بخیر، ات.
ات از پلهها بالا رفت.
وقتی وارد اتاقش شد، ناخودآگاه دستش را روی موهایش کشید و لبخند زد.
زیر لب گفت:
ات: فکر کنم...
دارم عاشقش میشم.
پایین...
کوک هنوز کنار شومینه ایستاده بود.
نگاهش به پلههایی بود که ات از آن بالا رفته بود.
بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
کوک: منم... کمکم دارم میبازم...
...
- ۲۰۱
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط