قسمت‌من‌که‌نشد؛ولی‌یکی‌ازرفقاتعریف‌می‌کرد:

قسمت‌من‌که‌نشد؛ولی‌یکی‌ازرفقاتعریف‌می‌کرد:

-توی‌ سفر راهیان نور، یکی از راوی ها یه داستان عجیب برامون گفت...
گفت یک شهیدی رو تفحص کرده بودن بعد مدتها؛ پسرش خیلی بی قراری می‌کرد... همین که رفت کنار تابوت پدرش و یکمی خلوت کرد، آروم شد...
چند روز بعد با همسرشهید تماس گرفتن و گفتن خانم‌کجایی! پاشو بیا مدرسه پسرت قیامت کرده‌..!
همسرشهید تعجب کرد...
گفت پسر من که اهل دعوا نیست و پسر خوبیه...
با عجله راه افتاد سمت مدرسه...
وقتی رسید، هر چی پرسید چی شده، کسی حرفی نزد...
گفتن برو بالا توی سالن، میفهمی...
همسرشهید که رفتن داخل سالن، دیدن عجب فضایی شده...!
همه زدن زیر گریه و غوغاست...
رفت توی کلاس، دید پسرش تا مادرشو دید، دستشو برد پشتش و قایمش کرد...
گفت پسرجان، چکار کردی که همه دارن گریه میکنن؟
پسر که برخلاف بقیه آروم و خونسرد بود، دستش رو از پشتش جلو آورد گفت:
امروز من دست بابامو گرفتم و اومدم مدرسه...
خواستم بچه ها بدونن منم بابا دارم...
منم پشتوانه دارم و تنها نیستم...
و به استخوان پیکر پدرش که تازه تفحص شده بود، اشاره کرد...
-بعدشنیدن‌این‌داستان‌توی‌غرفه‌شهدا،کسی دورمون‌نبودکه‌زارنزنه...💔

#شهیدانه
دیدگاه ها (۰)

من یه مذهبیم و اینا دشمنای دین من هستند

شهادت معشوق ماست 🫀 «دوستان لطفاً برای شهید شدنم دعا کنید»

لازم نیست به کسی بگی امام زمان (عج) حواسش بهت هست

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط