part rose white
part(10) 🤍rose white🤍
17[April]2020
سه روز گذشت...
تمامی افراد جئون و بریان هردو گوش به زنگ و منتظر یه فرصت برای نابود کردن حریف خودشون بودن..
و این طرف قصه ما ا/ت دختری که بعد از گذشت چهار روز کم کم داشت به این فکر میکرد که شاید پایان قصه اونم همینجاست..پایان قصه اون و جئون..
اما کسی چه میدونه سرنوشت براش چه چیزی رو رقم زده؟
"شب ساعت 20:30 ویلای هیوندانگ"
"ویو ا/ت"
تقریبا چهار روز از وقتی که به اینجا اومده بودم گذشته بود..برایان هر روز به اینجا میومد و کلی چرت و پرت میگفت مثل اینکه..جئون دیگه دوست نداره اگه دوست داشت تا الان نجاتت میداد..تو خیلی احمقی که به جئون اعتماد داری..اون تورو ول کرده..خلاصه از این چرت و پرتا...شایدم..شایدم جونگکوک واقعا ولم کرده...
ا/ت:نه نه..معلوم هست چی میگی ا/ت امکان نداره..حتما میاد و نجاتت میده...البته امیدوارم..
"عمارت جئون"
جئون دوباره مثل این چهار روز اخیر تو اتاقش مشغول مشروب خوردن بود...دور چشمش بخاطر کم خوابی یا بهتره بگیم نخوابیدن گود افتاده بود..هر وقتم از سر مستی خوابش میبرد کابوس میدید...کابوس از دست دادن معشوقش کسی که بعد مادرش تنها زنی بود که تونسته بود یخ قلب منجمد شده جئون رو آب کنه و واردش بشه...
با صدای زنگ گوشیش از فکر بیرون اومد و اول به لیوان خالی تو دستش و بعد به صفحه گوشیش که اسم "تهیونگ" رو نشون میداد نگاه کرد..
بعد مکثی گوشی رو برداشت و تماس رو جواب داد..
تهیونگ:الان وقتشه..
همین دو کلمه کافی بود تا چشمای جئون برق بزنه..این برق نه از ترس بود نه از خوشحالی این برق یعنی برای برایان یه قرار با اعزرائیل تدارک دیده بود..
بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای از طرف تهیونگ باشه گوشی رو قطع کرد..
جونگکوک:ادوارد...
بعد چند مین ادوارد وارد اتاق شد..
ادوارد:بله ارباب کاری داشتید؟
جونگکوک:به کشیش و مردشور خونه زنگ بزن بگو اماده باشن..(پوزخند)
"ویلای هیوندانگ"
قرار بود تهیونگ و افرادش قبل اینکه جئون برسه به ویلای برایان حمله کنن و البته جئون گفته بود اونا رو زنده میخواد و این رو چند بار به تهیونگ تکید کرده بود...
پایات(10)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
17[April]2020
سه روز گذشت...
تمامی افراد جئون و بریان هردو گوش به زنگ و منتظر یه فرصت برای نابود کردن حریف خودشون بودن..
و این طرف قصه ما ا/ت دختری که بعد از گذشت چهار روز کم کم داشت به این فکر میکرد که شاید پایان قصه اونم همینجاست..پایان قصه اون و جئون..
اما کسی چه میدونه سرنوشت براش چه چیزی رو رقم زده؟
"شب ساعت 20:30 ویلای هیوندانگ"
"ویو ا/ت"
تقریبا چهار روز از وقتی که به اینجا اومده بودم گذشته بود..برایان هر روز به اینجا میومد و کلی چرت و پرت میگفت مثل اینکه..جئون دیگه دوست نداره اگه دوست داشت تا الان نجاتت میداد..تو خیلی احمقی که به جئون اعتماد داری..اون تورو ول کرده..خلاصه از این چرت و پرتا...شایدم..شایدم جونگکوک واقعا ولم کرده...
ا/ت:نه نه..معلوم هست چی میگی ا/ت امکان نداره..حتما میاد و نجاتت میده...البته امیدوارم..
"عمارت جئون"
جئون دوباره مثل این چهار روز اخیر تو اتاقش مشغول مشروب خوردن بود...دور چشمش بخاطر کم خوابی یا بهتره بگیم نخوابیدن گود افتاده بود..هر وقتم از سر مستی خوابش میبرد کابوس میدید...کابوس از دست دادن معشوقش کسی که بعد مادرش تنها زنی بود که تونسته بود یخ قلب منجمد شده جئون رو آب کنه و واردش بشه...
با صدای زنگ گوشیش از فکر بیرون اومد و اول به لیوان خالی تو دستش و بعد به صفحه گوشیش که اسم "تهیونگ" رو نشون میداد نگاه کرد..
بعد مکثی گوشی رو برداشت و تماس رو جواب داد..
تهیونگ:الان وقتشه..
همین دو کلمه کافی بود تا چشمای جئون برق بزنه..این برق نه از ترس بود نه از خوشحالی این برق یعنی برای برایان یه قرار با اعزرائیل تدارک دیده بود..
بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای از طرف تهیونگ باشه گوشی رو قطع کرد..
جونگکوک:ادوارد...
بعد چند مین ادوارد وارد اتاق شد..
ادوارد:بله ارباب کاری داشتید؟
جونگکوک:به کشیش و مردشور خونه زنگ بزن بگو اماده باشن..(پوزخند)
"ویلای هیوندانگ"
قرار بود تهیونگ و افرادش قبل اینکه جئون برسه به ویلای برایان حمله کنن و البته جئون گفته بود اونا رو زنده میخواد و این رو چند بار به تهیونگ تکید کرده بود...
پایات(10)part
☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
- ۸.۹k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط