ابلیس
part 97
عاقد برای بار سوم دازای رو صدا کرد که دازای تازه به خودش اومد و عاقد گفت
" دازای سان...آقا قبول میکنید همسر دائم خانم لویی بشید؟ "
دازای نگاهی به لویی انداخت...بله شو نشنید!
از جاش بلند شد که همه متعجب شدن...بدون هیچ توضیح یا حرفی از سالن عمارت خارج شد. چویا از سالن بیرون رفته بود و کنار حوض بزرگ وسط حیاط نشسته بود
_ چویا؟
چویا سریع از جاش بلند شد و لباسشو مرتب کرد و سریع دست زیر چشماش کشید و با لبخند گفت
+ چ...چیشد؟ بله رو گفتی ؟
دازای نگاه نرمی بهش انداخت و دستشو زیر چشماش کشید و گفت
_ نه...نه نگفتم
چویا با تعجب گفت
+ چ...چرا...دازای تو باید بری و بله رو بگی...رئیس رو به جون خودت ننداز خواهش میکنم
_ نمیتونم وقتی تو اینجا بی صدا داری گریه میکنی من اونجا اونو ببوسم
+ نه من گریه نمیکنم...خاک رفت تو چشمم یهو گرد خاک بلند شد منم خواستم چشممو بشورم
_ دروغ فایده نداره...میدونی که میفهمم
+ دازای برو تا لویی بلند نشده
_ نمیرم
+ لجبازی نکن...لطفا
_ چرا داری ازم خواهش میکنی با دختری که نمیخوامش ازدواج کنم؟
+ چون اینطوری رئیس میونه اش باهات خوب میشه...این ازدواج از سر عشق نیست میدونم...هم منو هم خودتو نجات میدی...سریع باش
_ گفتم نمیرم
چویا نگاه نگرانی بهش انداخت و دازای دستشو گرفت
_ یا تو میری اونجا میشینی یا که خبری از بله گفتن نیست
+ هی صبر کن
کشیدش که چویا دستشو پس زد
+ گوش بده...الان رئیس اونجا نشسته...منتظر حرکت توعه و قربانی هم مشخصه...بخاطر من برگرد
_ چرا فکر میکنی من قراره برگردم سر اون میز؟
+ چون من بهت میگم!
سرش داد زد و دازای ساکت شد. اما بعد اروم گفت
_ انقدر دلت میخواد منو کنار یکی دیگه ببینی؟
+ اره...میخوام...ببینم خواهش میکنم برگرد و بگو که یهو حالت بد شد و مجبور شدی بری بیرون...
قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد و ضربه ای به سینه اش با مشت زد و داد زد
+ برو دیگه چرا وایسادی
دازای مچ دستاشو گرفت و پایین اورد
_ پس اگه بچمو بغلم دیدی حق نداری گریه کنی فهمیدی؟
صداش اونقدر اروم بود که چویا بزور میشنید اما متوجه حرفش شد و یک قدم عقب رفت
+ نمیکنم...برو
دازای برگشت و قبل از اینکه وارد عمارت بشه نگاهی به چویا انداخت و رفت داخل...
وارد سالن شد و سر میز نشست و سرفه ساختگی کرد و دست لویی رو گرفت و گفت
_ عشقم متاسفم یهو حالم بد شد مجبور شدم برم بیرون
لویی اشکاشو پاک کرد و گفت
" فکر کردم...گذاشتی رفتی پیش چویا "
_ هوم؟ تو هنوز نگران اینی؟ زن رسمی من الان تویی
" ولی تو... "
_ صبر کن...
رو به عاقد هنگ کرده گفت
_ از اول شروع کن
" ب...بله "
دوباره شروع به خوندن کردو لویی با لبخند بلند گفت بله و وقتی نوبت به دازای رسید نگاهی به چویا که دم در داشت تماشا میکرد انداخت و بلند گفت
_ بله
همه دست زدن و رئیس خندید که دندون طلاش تو مرز دید قرار گرفت
همه شروع به رقص شادی کردن و رئیس هم با لذت این ازدواج اجباری رو جشن میگرفت...دازای حالا باید نگران بچه میشد...باید برای این پیر خرفت بچه میآورد اونم با کی...با لویی!
دازای از دور رقصشونو تماشا میکرد و شادی لویی رو تو لباس عروس میدید که چطور میخندید...دازای ناخواسته لبخندی به شادیش زد و نگاه زیر چشمی به چویا که داشت با یکی خوش بش میکرد انداخت...اون متاهل شده بود نباید واسه افرادی که نزدیک چویا میشد گارد میگرفت
همه جا غرق سکوت شد و دازای متوجه رقص دو نفره شد و آهی کلافه کشید و بلند شد دست لویی رو گرفت و وسط رفتن. دستشو رو کمرش و دست دیگه شو تو دستش گرفت و قدم به قدم همراهش میرقصید.
دازای حوصلش سر رفته بود و دلش میخواست زودتر این عروسی کسالت بار تموم بشه اما از طرفی نمیخواست امشب باهاش باشه...خودشم نمیدونست چی میخواد.
......................................
لباسشو در آورد و لخت رو تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت
+ تموم شد...همه چیو تموم کردم...
خندید اما چشماش باریدن
+ فردا پس فردا هم خبر حامله بودن لویی میاد
ناگهان با فکر اینکه اون حرفای شیرین رو در هین رابطه به لویی بزنه دیوونه شد و همه چیو بهم ریخت و همونجا زانو هاشو بغل کرد و داد زد
+ دیگه چی مونده سرم نیاد؟؟؟
گلدون کناری رو محکم سمت دیوار پرت کرد که خدمتکاری درو باز کرد و کمک کرد چویا بلند شه که با دست پای خونیش مواجه شد
" چویا سان...زخمی شدید...بزارید شیشه ها رو از دست و پاتون در بیارم "
+ بهم دست نزن برو بیرون
" ولی شما... "
+ گفتم برو بیرون نشنیدی؟
______________________________________________________________
ادامه دارد...
عاقد برای بار سوم دازای رو صدا کرد که دازای تازه به خودش اومد و عاقد گفت
" دازای سان...آقا قبول میکنید همسر دائم خانم لویی بشید؟ "
دازای نگاهی به لویی انداخت...بله شو نشنید!
از جاش بلند شد که همه متعجب شدن...بدون هیچ توضیح یا حرفی از سالن عمارت خارج شد. چویا از سالن بیرون رفته بود و کنار حوض بزرگ وسط حیاط نشسته بود
_ چویا؟
چویا سریع از جاش بلند شد و لباسشو مرتب کرد و سریع دست زیر چشماش کشید و با لبخند گفت
+ چ...چیشد؟ بله رو گفتی ؟
دازای نگاه نرمی بهش انداخت و دستشو زیر چشماش کشید و گفت
_ نه...نه نگفتم
چویا با تعجب گفت
+ چ...چرا...دازای تو باید بری و بله رو بگی...رئیس رو به جون خودت ننداز خواهش میکنم
_ نمیتونم وقتی تو اینجا بی صدا داری گریه میکنی من اونجا اونو ببوسم
+ نه من گریه نمیکنم...خاک رفت تو چشمم یهو گرد خاک بلند شد منم خواستم چشممو بشورم
_ دروغ فایده نداره...میدونی که میفهمم
+ دازای برو تا لویی بلند نشده
_ نمیرم
+ لجبازی نکن...لطفا
_ چرا داری ازم خواهش میکنی با دختری که نمیخوامش ازدواج کنم؟
+ چون اینطوری رئیس میونه اش باهات خوب میشه...این ازدواج از سر عشق نیست میدونم...هم منو هم خودتو نجات میدی...سریع باش
_ گفتم نمیرم
چویا نگاه نگرانی بهش انداخت و دازای دستشو گرفت
_ یا تو میری اونجا میشینی یا که خبری از بله گفتن نیست
+ هی صبر کن
کشیدش که چویا دستشو پس زد
+ گوش بده...الان رئیس اونجا نشسته...منتظر حرکت توعه و قربانی هم مشخصه...بخاطر من برگرد
_ چرا فکر میکنی من قراره برگردم سر اون میز؟
+ چون من بهت میگم!
سرش داد زد و دازای ساکت شد. اما بعد اروم گفت
_ انقدر دلت میخواد منو کنار یکی دیگه ببینی؟
+ اره...میخوام...ببینم خواهش میکنم برگرد و بگو که یهو حالت بد شد و مجبور شدی بری بیرون...
قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد و ضربه ای به سینه اش با مشت زد و داد زد
+ برو دیگه چرا وایسادی
دازای مچ دستاشو گرفت و پایین اورد
_ پس اگه بچمو بغلم دیدی حق نداری گریه کنی فهمیدی؟
صداش اونقدر اروم بود که چویا بزور میشنید اما متوجه حرفش شد و یک قدم عقب رفت
+ نمیکنم...برو
دازای برگشت و قبل از اینکه وارد عمارت بشه نگاهی به چویا انداخت و رفت داخل...
وارد سالن شد و سر میز نشست و سرفه ساختگی کرد و دست لویی رو گرفت و گفت
_ عشقم متاسفم یهو حالم بد شد مجبور شدم برم بیرون
لویی اشکاشو پاک کرد و گفت
" فکر کردم...گذاشتی رفتی پیش چویا "
_ هوم؟ تو هنوز نگران اینی؟ زن رسمی من الان تویی
" ولی تو... "
_ صبر کن...
رو به عاقد هنگ کرده گفت
_ از اول شروع کن
" ب...بله "
دوباره شروع به خوندن کردو لویی با لبخند بلند گفت بله و وقتی نوبت به دازای رسید نگاهی به چویا که دم در داشت تماشا میکرد انداخت و بلند گفت
_ بله
همه دست زدن و رئیس خندید که دندون طلاش تو مرز دید قرار گرفت
همه شروع به رقص شادی کردن و رئیس هم با لذت این ازدواج اجباری رو جشن میگرفت...دازای حالا باید نگران بچه میشد...باید برای این پیر خرفت بچه میآورد اونم با کی...با لویی!
دازای از دور رقصشونو تماشا میکرد و شادی لویی رو تو لباس عروس میدید که چطور میخندید...دازای ناخواسته لبخندی به شادیش زد و نگاه زیر چشمی به چویا که داشت با یکی خوش بش میکرد انداخت...اون متاهل شده بود نباید واسه افرادی که نزدیک چویا میشد گارد میگرفت
همه جا غرق سکوت شد و دازای متوجه رقص دو نفره شد و آهی کلافه کشید و بلند شد دست لویی رو گرفت و وسط رفتن. دستشو رو کمرش و دست دیگه شو تو دستش گرفت و قدم به قدم همراهش میرقصید.
دازای حوصلش سر رفته بود و دلش میخواست زودتر این عروسی کسالت بار تموم بشه اما از طرفی نمیخواست امشب باهاش باشه...خودشم نمیدونست چی میخواد.
......................................
لباسشو در آورد و لخت رو تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت
+ تموم شد...همه چیو تموم کردم...
خندید اما چشماش باریدن
+ فردا پس فردا هم خبر حامله بودن لویی میاد
ناگهان با فکر اینکه اون حرفای شیرین رو در هین رابطه به لویی بزنه دیوونه شد و همه چیو بهم ریخت و همونجا زانو هاشو بغل کرد و داد زد
+ دیگه چی مونده سرم نیاد؟؟؟
گلدون کناری رو محکم سمت دیوار پرت کرد که خدمتکاری درو باز کرد و کمک کرد چویا بلند شه که با دست پای خونیش مواجه شد
" چویا سان...زخمی شدید...بزارید شیشه ها رو از دست و پاتون در بیارم "
+ بهم دست نزن برو بیرون
" ولی شما... "
+ گفتم برو بیرون نشنیدی؟
______________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۱.۵k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط