رمان عشق و عاشقی در فرودگاه

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:32
امیر،همینیه که هست باید این کارو کنی وگرنه میرم همه چیزا رو به خانواده دیانا خانم و دیانا خانم میگم
سهیل،بدون که اصلا دلم به این کار راضی نیست
بعد از حرفم سریع گوشی رو قطع کرد و نذاشت حرفمو کامل بزنم.....لعنت بهت
رفتم کنار دیانا که لبخند رو لبش بود که بعدا قراره گریه شه
دیانا:خوبب به اون درخواستی که گفتی فکر کردم
سهیل،کدوم
دیانا،بیای خواستگاری دیگه بیا
سهیل،واقعا
دیانا،اره
سهیل،باشه خوشگلم
دیانا:
به سهیل گفتم که بیاد خواستگاری ........بعد از کلی یخوش گذرونی رفتم خونه.....همه درحال شام خوردن بودن ....رفتم داخل و سلامی کردم
دیانا،سلام
مامان دیانا،سلام دخترم خوش اومدی
تمام چشم به محراب بود که درحال غذا خوردن بودو هیچ حرفی نزد .....فکر کنم قضیه خودشو مهشاد اخلاقشو تقییر داده ....خداروشکر واقعا...
محراب،اره اره
دیانا،چی اره
محراب،دیگه نمیخام گیر بدم
دیانا،خداروشکر سرت خورده به سنگ گفتم قضیه تو و
محراب،ببخشیددددددد
مامان دیانا،چی قضیه چی
محراب،هیچی قضیه منو سارا رو میگه با سارا دعوا کرده بودم
مامان دیانا،برا چی اونوقت با بچم چکار داری
محراب،یه کاری کرده دیگه
سریع رفتم بالا لباسامو‌ عوض کرمو خوابیدم خیلی خسته بودم


دلیل کم بودن پارت:کم بودن حمایت😃
دیدگاه ها (۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 196♡⁠。⁠)⁩با شیط...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

وقتی داداشت ناتنیت بود.پارت دوم.ویو ات با الارم گوشیم بیدار ...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

forced marriage"single part. ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی...

فیک تهیونگ

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط