چند پارتی✨

چند پارتی✨
تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ایران اومده بودن.

خونه‌ی مادربزرگ مثل همیشه شلوغ بود و همه‌ی فامیل دور هم جمع شده بودن.

ات کنار جونگ‌کوک نشسته بود و آروم با گوشی کار می‌کرد.

جونگ‌کوک: خسته‌ای؟

ات: یکم.

جونگ‌کوک: پس چرا نمیری استراحت کنی؟

ات: چون اینجا همه پشت سرم زر میزنن میگن شوهرشو ول کرده رفته کپیده.

همون موقع پسر دایی ات از کنارشان رد شد و بعد از چند ثانیه برگشت.
(خب من برای پسر دایی اسم نمیذارم خودتون اسمو یچیزی تصور کنین)

پسر دایی: ات، چیزی لازم نداری؟

ات سرش رو بلند کرد.

ات: نه، مرسی.

پسر دایی: مطمئنی؟ اگه چیزی خواستی بگو.

جونگ‌کوک که متوجه توجه بیش از حدش شده بود، فقط یه نگاه کوتاه بهش انداخت.

پسر دایی لبخند زد و رفت.

ات زیر لب گفت:

ات: این چرا اینجوری شده؟

جونگ‌کوک: نمی‌دونم فامیل توعه دیگه.

ات: از وقتی اومدیم هی میاد سراغ من.

جونگ‌کوک: متوجه شدم.

ات: چیه اون نگاهت؟

جونگ‌کوک: هیچی.

ات: جونگ‌کوک؟

جونگ‌کوک: جانم؟

ات خندید.

ات: حسود شدی؟

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: نه.

ات: مطمئنی؟

جونگ‌کوک: فعلاً.

ات زد زیر خنده.

اما چند دقیقه بعد، پسر دایی دوباره برگشت...

و این بار مستقیم کنار ات نشست...
دیدگاه ها (۶)

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

چند پارتی درخواستی

🌙 وارث سایه‌ها | پارت ۱۹صدای بارون آرام روی شیشه‌های عمارت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط