یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانهٔ عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
دیدگاه ها (۱)

آواره شدی خانه ی قلبم شده جایتانداخته ام چشم سیه زیردوپایتنق...

خار خندید و به گل گفت سلامو جوابی نشنیدخار رنجید ولی هیچ نگف...

دوستم داری ولی پنهان و گاهی مختصرمیکنی من را نگاه اما نگاهی ...

با تو غم خوردن عزیزم آخرِ دیوانگی ستبا تو باید سنگ در دریای ...

قصه تلخ از عشق

نقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت دیوانه شد از طرز نگاهت قلم ان...

"گل بابونهیادت هست...؟آن روز خدا،فصل بهاردر دامن آن کوه بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط