پارت

پارت ۱۰
صبح هنوز کامل روشن نشده بود که رائون با صدای آرام زنگ گوشی‌اش بیدار شد. نور کم‌رنگی از لای پرده‌های نازک خوابگاه به داخل می‌تابید و فضای اتاق را نیمه‌روشن کرده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست و دیشب چه اتفاقی افتاده… و بعد، ناگهان همه چیز مثل موجی به ذهنش هجوم آورد.
کافه…
نگاه‌های تهیونگ…
و آن جمله‌ای که هنوز توی قلبش تکرار می‌شد.
دستش را روی سینه‌اش گذاشت. قلبش تندتر از همیشه می‌زد.
یونا که روی تخت کناری نشسته بود و موهایش را می‌بست، با دیدن حالت رائون لبخند شیطنت‌آمیزی زد:
«خب؟ تعریف نمی‌کنی چی شد؟ دیشب تا دیر وقت نیومدی!»
رائون سریع از جایش بلند شد، طوری که انگار می‌خواهد فرار کند.
«هیچی نشد! فقط… کار داشتم.»
یونا ابرو بالا انداخت.
«کار؟ یا یه نفر خاص؟»
رائون چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و به سمت حمام رفت، اما لبخند کوچکی که روی لبش نشست، همه چیز را لو داد.
چند ساعت بعد، وقتی رائون وارد کافه شد، فضای آنجا مثل همیشه آرام و دلنشین بود. صدای آرام موسیقی، بوی قهوه تازه، و نور گرم چراغ‌ها… اما امروز همه چیز برایش فرق داشت.
چشم‌هایش ناخودآگاه به دنبال تهیونگ گشت.
و او آنجا بود.
پشت کانتر ایستاده بود، با همان آرامش همیشگی، اما وقتی نگاهش به رائون افتاد… مکث کرد.
چند ثانیه.
فقط چند ثانیه، اما برای رائون مثل یک عمر گذشت.
تهیونگ آرام لبخند زد.
لبخندی که انگار فقط برای او بود.
«صبح بخیر، رائون.»
رائون سعی کرد عادی رفتار کند، اما صدایش کمی لرزید:
«ص… صبح بخیر.»
دوست‌های دیگرشان که آنجا بودند، متوجه این تغییر فضا شدند. یکی از دخترها آرام در گوش یونا گفت:
«اینا دیگه دارن جدی می‌شن…»
یونا با رضایت خندید.
کار شروع شد، اما تمرکز رائون مثل همیشه نبود. هر بار که تهیونگ نزدیکش می‌شد، قلبش تندتر می‌زد. هر بار که صدایش می‌کرد، انگار زمان کند می‌شد.
وسط شلوغی کافه، وقتی همه درگیر سفارش‌ها بودند، تهیونگ آرام به او نزدیک شد.
خیلی نزدیک.
آنقدر که رائون نفسش را در سینه حبس کرد.
«امروز بعد از کارت… وقت داری؟»
رائون بدون اینکه به او نگاه کند، گفت:
«چرا؟»
تهیونگ مکث کوتاهی کرد، بعد آرام گفت:
«می‌خوام یه جایی ببرمت.»
این بار رائون به او نگاه کرد.
چشم در چشم.
«کجا؟»
تهیونگ لبخند زد، اما جواب نداد.
«سورپرایزه.»
از طرف دیگر، یونا هم روز عجیبی داشت.
در دانشگاه، وقتی از کلاس بیرون آمد، ناگهان صدای آشنایی شنید.
«یونا.»
برگشت.
جونگ‌کوک جلویش ایستاده بود.
با همان نگاه عمیق، همان لبخند آرام… اما امروز چیزی در نگاهش متفاوت بود. جدی‌تر. نزدیک‌تر.
یونا کمی جا خورد.
«اوه… سلام.»
جونگ‌کوک دستش را در جیبش برد و گفت:
«می‌تونی امروز یه کم وقت بدی؟»
یونا خندید.
«چی شده؟ شماها امروز همتون برنامه دارید؟»
جونگ‌کوک هم خندید، اما نگاهش همچنان روی او ثابت بود.
«فقط… می‌خوام بیشتر باهات حرف بزنم.»
این جمله ساده، اما برای یونا معنای بزرگی داشت.
شب شد.
کافه کم‌کم خلوت شد و آخرین مشتری‌ها رفتند. رائون در حال جمع کردن میزها بود که تهیونگ گفت:
«آماده‌ای؟»
رائون نفس عمیقی کشید.
«فکر کنم…»
تهیونگ کت سبک خود را برداشت و به سمت در رفت. رائون هم پشت سرش.
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوای خنک شب به صورتشان خورد. خیابان‌ها آرام بودند، نور چراغ‌ها روی زمین خیس از باران می‌درخشید.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، شروع به راه رفتن کرد و رائون هم کنارش.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
اما این سکوت، سنگین نبود… بلکه پر از حس‌های ناگفته بود.
بعد از مدتی، تهیونگ ایستاد.
رائون هم ایستاد.
وقتی نگاهش را بالا آورد…
نفسش بند آمد.
جلویشان یک پل کوچک با نورهای طلایی قرار داشت، و زیر آن رودخانه‌ای که نورها را مثل آینه منعکس می‌کرد.
فضا… انگار از یک رؤیا بیرون آمده بود.
رائون آهسته گفت:
«اینجا… خیلی قشنگه…»
تهیونگ نگاهش را از منظره برداشت و به او نگاه کرد.
اما چیزی در نگاهش بود… چیزی عمیق‌تر از قبل.
«نه به اندازه تو.»
رائون کاملاً خشک شد.
هیچ جوابی نداشت.
قلبش داشت دیوانه‌وار می‌زد.
چند ثانیه سکوت.
و بعد…
تهیونگ یک قدم به او نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که فاصله‌شان تقریباً از بین رفت.
رائون ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
تهیونگ آرام، خیلی آرام گفت:
«رائون…»
و دستش را بالا آورد…
اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست لمسش کند—
صدای زنگ گوشی رائون بلند شد.
هر دو جا خوردند.
رائون سریع عقب رفت و گوشی‌اش را درآورد.
یونا بود.
با صدایی که کمی نفس‌نفس می‌زد:
«رائون… تو الان کجایی؟»
رائون نگران شد.
«چی شده؟»
چند ثانیه سکوت…
و بعد یونا گفت:
«من… با جونگ‌کوکم… ولی یه چیزی شده… فکر کنم یکی دنبالمونه…»
قلب رائون فرو ریخت.
و نگاه تهیونگ ناگهان جدی شد.
دیدگاه ها (۰)

خب سلام سلام تولد پیشی مونهههتولدت مبارک یونگیی 🥳🥳خییلی دوست...

پارت ۱۲چند ثانیه…هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.آن مرد (یا شاید پسر؟) ی...

پارت ۱۱«چی گفتی؟!»صدای رائون ناگهان بالا رفت و دستش ناخودآگا...

پارت ۹ در کافه با صدای بلند بسته شد.سکوتی که بین رائون و تهی...

ادامه پارت هفت چند دقیقه بعد، در کافه باز شد.تهیونگ بیرون او...

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط