عقدی که قلب را دزدید 🖤
عقدی که قلب را دزدید 🖤
پارت ۱۵ | این ازدواج از اول تصادفی نبود
شب شده بود.
آت روی مبل اتاق نشسته بود و هنوز نامه مادرش را در دست داشت.
هر بار جمله را میخواند، بیشتر گیج میشد.
«اگر روزی جونگکوک کنار دخترم ایستاد، بدان که زمان گفتن حقیقت فرا رسیده.»
در باز شد.
جونگکوک وارد شد و دو فنجان چای روی میز گذاشت.
آت نگاهش کرد.
«چای؟»
«فکر کردم بهش نیاز داری.»
آت فنجان را برداشت.
«مرسی.»
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد آت بالاخره گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«فکر میکنی ازدواجمون از قبل برنامهریزی شده بود؟»
جونگکوک آرام نشست.
«بعد از چیزی که امروز دیدیم... احتمالاً.»
آت اخم کرد.
«ولی چرا من؟ چرا تو؟»
جونگکوک جواب نداد.
آت ادامه داد:
«من حتی قبل از این ماجرا تو رو نمیشناختم.»
جونگکوک آرام گفت:
«شاید خانوادههامون خیلی بیشتر از ما همدیگه رو میشناختن.»
آت نگاهش را پایین انداخت.
«از این موضوع خوشم نمیاد.»
«میدونم.»
«حس میکنم تمام زندگیم رو یکی دیگه نوشته.»
جونگکوک کمی جلو آمد.
«پس از اینجا به بعد رو خودت بنویس.»
آت به او نگاه کرد.
«حتی اگه تصمیمم این باشه که این ازدواج رو بهم بزنم؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با آرامش گفت:
«حتی اون موقع.»
آت انتظار چنین جوابی را نداشت.
«واقعاً؟»
«آره.»
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
«من نمیخوام تو کنارم بمونی چون مجبور شدی.»
قلب آت برای لحظهای لرزید.
سریع نگاهش را برگرداند.
«تو خیلی عوض شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم.»
---
همان شب...
آت خوابش برد.
اما نیمهشب با صدای افتادن چیزی از خواب پرید.
چراغ را روشن کرد.
روی میز...
یک پاکت سفید قرار داشت.
با دستهای لرزان آن را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس مادرش، پدر جونگکوک و دو مرد دیگر.
پشت عکس نوشته شده بود:
«حقیقت در شب عروسی آشکار میشود.»
آت زیر لب گفت:
«شب عروسی؟»
ناگهان در اتاق باز شد.
جونگکوک با عجله وارد شد.
«آت!»
آت برگشت.
«چی شده؟»
جونگکوک گوشیاش را نشان داد.
یک پیام ناشناس دریافت کرده بود:
«اگر میخواهید زنده بمانید، مراسم عروسی را لغو نکنید.»
آت و جونگکوک به هم نگاه کردند.
آت آهسته گفت:
«پس هرچی هست... به عروسی مربوطه.»
جونگکوک جواب داد:
«و کسی نمیخواد ما بفهمیم چرا.»
آت عکس را محکم در دست گرفت.
«پس عروسی برگزار میشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«مطمئنی؟»
آت لبخند زد.
«آره.»
چشمهایش برق زد.
«ولی این بار... ما بازی رو به هم میزنیم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«حالا شدی همون آتی که میشناختم.»
اما هیچکدام نمیدانستند...
در شب عروسی، قرار بود بزرگترین راز زندگی هر دو آشکار شود.
پایان پارت ۱۵ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۱۵ | این ازدواج از اول تصادفی نبود
شب شده بود.
آت روی مبل اتاق نشسته بود و هنوز نامه مادرش را در دست داشت.
هر بار جمله را میخواند، بیشتر گیج میشد.
«اگر روزی جونگکوک کنار دخترم ایستاد، بدان که زمان گفتن حقیقت فرا رسیده.»
در باز شد.
جونگکوک وارد شد و دو فنجان چای روی میز گذاشت.
آت نگاهش کرد.
«چای؟»
«فکر کردم بهش نیاز داری.»
آت فنجان را برداشت.
«مرسی.»
چند ثانیه سکوت کردند.
بعد آت بالاخره گفت:
«جونگکوک...»
«هوم؟»
«فکر میکنی ازدواجمون از قبل برنامهریزی شده بود؟»
جونگکوک آرام نشست.
«بعد از چیزی که امروز دیدیم... احتمالاً.»
آت اخم کرد.
«ولی چرا من؟ چرا تو؟»
جونگکوک جواب نداد.
آت ادامه داد:
«من حتی قبل از این ماجرا تو رو نمیشناختم.»
جونگکوک آرام گفت:
«شاید خانوادههامون خیلی بیشتر از ما همدیگه رو میشناختن.»
آت نگاهش را پایین انداخت.
«از این موضوع خوشم نمیاد.»
«میدونم.»
«حس میکنم تمام زندگیم رو یکی دیگه نوشته.»
جونگکوک کمی جلو آمد.
«پس از اینجا به بعد رو خودت بنویس.»
آت به او نگاه کرد.
«حتی اگه تصمیمم این باشه که این ازدواج رو بهم بزنم؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با آرامش گفت:
«حتی اون موقع.»
آت انتظار چنین جوابی را نداشت.
«واقعاً؟»
«آره.»
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
«من نمیخوام تو کنارم بمونی چون مجبور شدی.»
قلب آت برای لحظهای لرزید.
سریع نگاهش را برگرداند.
«تو خیلی عوض شدی.»
جونگکوک خندید.
«تو هم.»
---
همان شب...
آت خوابش برد.
اما نیمهشب با صدای افتادن چیزی از خواب پرید.
چراغ را روشن کرد.
روی میز...
یک پاکت سفید قرار داشت.
با دستهای لرزان آن را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس مادرش، پدر جونگکوک و دو مرد دیگر.
پشت عکس نوشته شده بود:
«حقیقت در شب عروسی آشکار میشود.»
آت زیر لب گفت:
«شب عروسی؟»
ناگهان در اتاق باز شد.
جونگکوک با عجله وارد شد.
«آت!»
آت برگشت.
«چی شده؟»
جونگکوک گوشیاش را نشان داد.
یک پیام ناشناس دریافت کرده بود:
«اگر میخواهید زنده بمانید، مراسم عروسی را لغو نکنید.»
آت و جونگکوک به هم نگاه کردند.
آت آهسته گفت:
«پس هرچی هست... به عروسی مربوطه.»
جونگکوک جواب داد:
«و کسی نمیخواد ما بفهمیم چرا.»
آت عکس را محکم در دست گرفت.
«پس عروسی برگزار میشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«مطمئنی؟»
آت لبخند زد.
«آره.»
چشمهایش برق زد.
«ولی این بار... ما بازی رو به هم میزنیم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
«حالا شدی همون آتی که میشناختم.»
اما هیچکدام نمیدانستند...
در شب عروسی، قرار بود بزرگترین راز زندگی هر دو آشکار شود.
پایان پارت ۱۵ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۱.۲k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط