⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p87
شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خوردن
نینا چند دقیقه بود که بین مسیرهای سنگفرش سرگردون می‌چرخید.
هر راهی رو می‌رفت، دوباره به همون مجسمه‌ی سنگی می‌رسید.
این بار دیگه لبخند نمی‌زد.
آروم زیر لب گفت:
«خوبه... واقعاً گم شدم.»
باد سردی از بین درخت‌ها گذشت.
صدای زوزه‌ی دوردست حیوانی بین جنگل پیچید.
موهای پشت گردنش سیخ شد.
قدم‌هاش رو تندتر کرد.
ناگهان...
همه‌چیز ساکت شد.
نه صدای باد...
نه صدای پرنده...
هیچ.
احساس عجیبی به اون می‌گفت کسی نگاهش می‌کنه
به‌آرومی برگشت.
هیچ‌کس نبود.
فقط تاریکی بین درخت‌ها.
نفسش رو بیرون داد.
«دارم خیالبافی می‌کنم...»
خواست دوباره راه بیفته که صدای خش‌خش برگ‌ها، این بار درست پشت سرش بلند شد.
سریع برگشت.
باز هم...
هیچ.
قلبش اونقدر تند می‌زد که صداش رو می‌شنید.
همون لحظه، سایه‌ای از بالای دیوار سنگی با سرعتی غیرطبیعی عبور کرد.
اونقدر سریع که فقط یک لکه‌ی تیره دیده شد.
نینا خشکش زد.
«...کی اونجاست؟»
جوابی نیومد
فقط باد.
چند قدم عقب رفت.
پاش به ریشه‌ی درخت گیر کرد.
تعادلش به هم خورد...
اما قبل از اینکه زمین بخوره، دستی بازوش رو گرفت.
محکم.

نینا از ترس جیغ کوتاهی کشید و بی‌اختیار دست دیگش رو بالا برد تا خودش رو نجات بده
اما وقتی سرش رو بلند کرد...
دیدگاه ها (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط