بچه بودم قرار بود عموم اینا بیان خونمون نذری داشتیم بابام

بچه بودم قرار بود عموم اینا بیان خونمون نذری داشتیم بابام گفت عموت که اومد میری جلوش اگه شیرینی اورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی اوردی اگه گل اورد میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی .منم گفتم باشه .خلاصه عمو اومد و دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده.
منم گفتم : چرا گوسفند اوردی خودت گوسفندی !!!!!!
خلاصه دوسال تو کما بودم. @_@
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

رمان اسیر خان پارت چهارم ۴

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو آنیا کوک همینجوری حرصم میداد که دی...

Name : اشک در آغوش گلبرگشالگردنم را پوشیدم و سریع از خونه زد...

سلام بروبچ

★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)(*دو هفته بعد*)تهیونگ:توی روز ه...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط